نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

دلم شکستن آرام شیشه ی روح است صدای ریختن سنگ از دل کوه است صدای گریه ی باران پشت پنجره هاست صدای رگ زدن تیغ، روی حنجره هاست نفس بریده شده در گلوی بی نفسم ...

دلم شکستن آرام شیشه ی روح است صدای ریختن سنگ از دل کوه است صدای گریه ی باران پشت پنجره هاست صدای رگ زدن تیغ، روی حنجره هاست نفس بریده شده در گلوی بی نفسم چطور تا ته راهی که نیستی برسم؟ هوای غم زده ی جمعه است چشم ترم ...

۱ هفته پیش
81K
یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو ...

یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو نشوند رویه کاناپه .. یه ریز اشکام میودن.. صدام و بردم بالا + اخـه تو ...

۶ فروردین 1398
171K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
568K
ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد ...

ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ببار باران که تا اوج نخفتن ها مدام ...

۲۴ آذر 1397
3K
یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی ...

یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی کند و همین است که منافق و اهل تزویر ظاهر با باطن یکی می داند ...

۲۴ آذر 1397
795K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
931K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
1M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
1M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
1M
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
158K
#پارت_۱۲-۱۳ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور عماد) بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بعد از تصمیم من می افتاد فقط وفقط به فکر اذیت کردن عماد بودم به بعدشم فکر نمی کردم عمه اینا که رفتن بابا ...

#پارت_۱۲-۱۳ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور عماد) بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بعد از تصمیم من می افتاد فقط وفقط به فکر اذیت کردن عماد بودم به بعدشم فکر نمی کردم عمه اینا که رفتن بابا شروع کرد به حرف زدن بابا(متین):دخترم میدونی که خیلی دوست داریم و به فکرتیم و ...

۲ آذر 1397
59K
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
1M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
1M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
512K
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
1M