نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بچه که بودم ؛ آنقدر از خدا می ترسیدم ، که بعد از هربار شیطنت ، کابوس می دیدم ... من حتی ناراحت می شدم که می گفتند خدا همه جا هست ! با خودم ...

بچه که بودم ؛ آنقدر از خدا می ترسیدم ، که بعد از هربار شیطنت ، کابوس می دیدم ... من حتی ناراحت می شدم که می گفتند خدا همه جا هست ! با خودم می گفتم : " یک نفر چطور می تواند تمام جاهای دنیا کشیک بدهد و ...

۱ ساعت پیش
8K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۳ ساعت پیش
13K
#پارت اول به نام خدا پارت اول رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون رو شروع میکنیم. ساکم رو تو دستم جا به جا کردم و به خونه که نه ،کاخ رو به روم نگاهی انداختم الان ...

#پارت اول به نام خدا پارت اول رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون رو شروع میکنیم. ساکم رو تو دستم جا به جا کردم و به خونه که نه ،کاخ رو به روم نگاهی انداختم الان یک هفته که از خونمون مثل اشغال پرتم کردن بیرون . چون حاضر به ازدواج ...

۵ ساعت پیش
17K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑩ گفتم:نه چرا؟ -چون جواب پیامامو یا زنگامو نمیدی قطره اشکی ریخت ولی سرشو پایین گرفت وگفت:چرا؟ این دفعه حقیقتو گفتم داشت حالمو بهم میزد با این لوس بازیاش -چون خیلی لوسی چون بی ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑩ گفتم:نه چرا؟ -چون جواب پیامامو یا زنگامو نمیدی قطره اشکی ریخت ولی سرشو پایین گرفت وگفت:چرا؟ این دفعه حقیقتو گفتم داشت حالمو بهم میزد با این لوس بازیاش -چون خیلی لوسی چون بی غیرتی چون منو بخاطر خودم نمیخوای چون خیلی اه اه آخرش تبدیل به داد شد ...

۷ ساعت پیش
18K
#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. ...

#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا! با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو ...

۲۳ ساعت پیش
30K
#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم: ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت ...

۲۳ ساعت پیش
43K
عشقیای من کامنت اجباری هستش... در ضمن خواهشمندم دوستانی که میخونن کامنت بزارم... همه میدونن من رو هر چی حساس نباشم رو کامنت دوستان دنبال کننده ها فوق العاده حساسم و با جون و دل ...

عشقیای من کامنت اجباری هستش... در ضمن خواهشمندم دوستانی که میخونن کامنت بزارم... همه میدونن من رو هر چی حساس نباشم رو کامنت دوستان دنبال کننده ها فوق العاده حساسم و با جون و دل گوش میدم نقد یا انتقاد یا پیشنهادی اگه از منو رمانم داشته باشن... اونایی که ...

۲۳ ساعت پیش
38K
با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی ...

با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی صندلی ردیف آخر نشسته بودم و با غم به مشکلات خودم فکر می‌کردم. می‌دانستم قلباً ...

۱ روز پیش
42K
#پارت۳۳ #رمان_شیطان_زاده 🔞 از تعجب جفت ابروهایش بالا پرید: -عفریت؟ بی‌حوصله توضیح دادم: -رهبر اصلی فرقهٔ فراماسونی! یک رهبر داشتن و پنج‌تا شیطان زاده که همهٔ اینا لقب‌های شیطان رو روی خودشون گذاشته بودند؛ شیطان، ...

#پارت۳۳ #رمان_شیطان_زاده 🔞 از تعجب جفت ابروهایش بالا پرید: -عفریت؟ بی‌حوصله توضیح دادم: -رهبر اصلی فرقهٔ فراماسونی! یک رهبر داشتن و پنج‌تا شیطان زاده که همهٔ اینا لقب‌های شیطان رو روی خودشون گذاشته بودند؛ شیطان، ابلیس، رجیم و... حتی حرف زدن از آن‌ها حالم را بد می‌کرد. آرکا مشکوک پرسید: ...

۱ روز پیش
42K
ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید ...

ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید دخترم روی تخت بیمارستانه؟ آرکا با لحنی آرام اما جدی گفت: -می‌بینم، اتفاقاً به‌خاطر مساعد ...

۱ روز پیش
56K
#عشق_باطعم_تلخ #part148 قرار شد از فردا خرید عروسیمون رو شروع کنیم؛ این‌قدر ذوق داشتم که نگو داشتم، به پرهام می‌رسیدم، در مقابل تمام اون‌هایی که جدایی مارو می‌خواستن، موفق شده بودیم. صبح گروهی رفتیم پاساژ، ...

#عشق_باطعم_تلخ #part148 قرار شد از فردا خرید عروسیمون رو شروع کنیم؛ این‌قدر ذوق داشتم که نگو داشتم، به پرهام می‌رسیدم، در مقابل تمام اون‌هایی که جدایی مارو می‌خواستن، موفق شده بودیم. صبح گروهی رفتیم پاساژ، آرش و پرینازم بودند اول از لباس شروع کردیم بعد انگشتر و گردنبند ست برای ...

۱ روز پیش
32K
#عشق_باطعم_تلخ #part147 عصبی پوفی کشیدم. - اذیت نکن! وسط خیابون که خلوت بود، نشستم. - وسط خیابون نشستم، بزار ماشین‌ها زیرم کنن راحت شی. بلند خندید. - هر کاری من می‌گم بکنی، میام دنبالت. بلند ...

#عشق_باطعم_تلخ #part147 عصبی پوفی کشیدم. - اذیت نکن! وسط خیابون که خلوت بود، نشستم. - وسط خیابون نشستم، بزار ماشین‌ها زیرم کنن راحت شی. بلند خندید. - هر کاری من می‌گم بکنی، میام دنبالت. بلند شدم... - اگه دروغ بگی نیایی من می‌دونم و تو! - من و دورغ؟! خودت ...

۱ روز پیش
21K
#پارت ۱۴۳ نازنین : نشسته بودم تو سالن وداشتم درودیوار رو نگاه می کردم - زن دایی... سرمو بلند کردم شادی اومد بغلم کردوگفت : چرا اینجا نشستی بیا بریم تو حیاط - مامانت اومده ...

#پارت ۱۴۳ نازنین : نشسته بودم تو سالن وداشتم درودیوار رو نگاه می کردم - زن دایی... سرمو بلند کردم شادی اومد بغلم کردوگفت : چرا اینجا نشستی بیا بریم تو حیاط - مامانت اومده شادی : اره بریم با شادی رفتیم تو حیاط نشسته همه نشسته بودن سلام کردم ...

۱ روز پیش
26K
#موج_انرژی_مثبت اگـر به‌جای اینکه به مشکلات و محدودیت‌ها، با دید منفی نگاه کنیم، آن‌ها را به منزلۀ فـرصت‌هایی برای متبلور شدن خودمان و بـاورسازی تصوراتمان ببینیم، به ما کمک می‌کنند که فراتـر از آنچه تاکنون ...

#موج_انرژی_مثبت اگـر به‌جای اینکه به مشکلات و محدودیت‌ها، با دید منفی نگاه کنیم، آن‌ها را به منزلۀ فـرصت‌هایی برای متبلور شدن خودمان و بـاورسازی تصوراتمان ببینیم، به ما کمک می‌کنند که فراتـر از آنچه تاکنون طی کرده‌ایم، برویم. این شکستن مرزها یا محدودیت‌ها نیست؛ بلکه پشت‌سر گذاشتن آن‌ها و دیدن ...

۱ روز پیش
7K
#بخونید :) به وقت #مستر👇 تنها بودم... #یهو یه احوال پرسیه ساده باعث شد بیشتر فعالیت روزمرمون بشه چت کردن باهمدیگه وابسته هم شدیم.. به هم عادت کردیم...به هم دلبستیم...کم کم عاشق.. مدتی گذشت تا ...

#بخونید :) به وقت #مستر👇 تنها بودم... #یهو یه احوال پرسیه ساده باعث شد بیشتر فعالیت روزمرمون بشه چت کردن باهمدیگه وابسته هم شدیم.. به هم عادت کردیم...به هم دلبستیم...کم کم عاشق.. مدتی گذشت تا اینکه نمیدونم چطور ولی برام جالب بود یه جمله یا یه کلمه رو #یهو باهم ...

۱ روز پیش
43K
یتیم‌خانه همیشه صبح یکشنبه‌ها ساکت و خالی بود. بیشتر بچه‌ها که باید بگویم ‌اکثراً سال‌ها از من کوچک‌تر بودند، همراه با مسئولان روز‌های یکشنبه به کلیسا می‌رفتند. مسئولین اینجا به تو حق انتخاب می‌دادند که ...

یتیم‌خانه همیشه صبح یکشنبه‌ها ساکت و خالی بود. بیشتر بچه‌ها که باید بگویم ‌اکثراً سال‌ها از من کوچک‌تر بودند، همراه با مسئولان روز‌های یکشنبه به کلیسا می‌رفتند. مسئولین اینجا به تو حق انتخاب می‌دادند که اگر دلت بخواهد همراهشان بروی؛ ولی از آنجایی که من آن‌چنان مذهبی نبودم، خودشان هم ...

۱ روز پیش
68K
#بخونید :) به درخواست دوستان ، متن کوتاه👇 بقیه ی آدمارو نمیدونم ولی من مدام دارم خودمو گول میزنم.. وقتی که تنهایی توی اطاقمو جز خودم و خدا هیچ کس اونجا نیست برای هزارمین بار ...

#بخونید :) به درخواست دوستان ، متن کوتاه👇 بقیه ی آدمارو نمیدونم ولی من مدام دارم خودمو گول میزنم.. وقتی که تنهایی توی اطاقمو جز خودم و خدا هیچ کس اونجا نیست برای هزارمین بار شمارت رو ذخیره میکنم،چون شمارت رو پاک کرده بودم که بگم تو اصلا برام مهم ...

۲ روز پیش
18K
#پارت ۱۳۹ نازنین : کارای خونه رو تموم کرده بودم واقعا خسته کننده بود به پیشنهاد حاجی وحاجیه وسایل اتاق خوابم رو عوض کردم ولی خبری از امیر علی نبود حاجی خیلی جدی گفته بود ...

#پارت ۱۳۹ نازنین : کارای خونه رو تموم کرده بودم واقعا خسته کننده بود به پیشنهاد حاجی وحاجیه وسایل اتاق خوابم رو عوض کردم ولی خبری از امیر علی نبود حاجی خیلی جدی گفته بود باید اتاقمون یکی بشه باید اتاق امیر علی رو جم می کردم تا وسایلشو ببرن ...

۲ روز پیش
34K
#عشق_باطعم_تلخ #part146 آهی کشید، برگشت طرفم، خیره شد توی چشم‌هام... - نمی دونی چی می‌کشیدم، چشم‌هام رو می‌بستم عکس اون برام تصور می‌شد اون و چشم‌هاش، تمام حرف‌هاش، توی گوشم بود؛ فکر می‌کردم بهش حسی ...

#عشق_باطعم_تلخ #part146 آهی کشید، برگشت طرفم، خیره شد توی چشم‌هام... - نمی دونی چی می‌کشیدم، چشم‌هام رو می‌بستم عکس اون برام تصور می‌شد اون و چشم‌هاش، تمام حرف‌هاش، توی گوشم بود؛ فکر می‌کردم بهش حسی ندارم، تا این‌که فهمیدیم عاشق هم دیگریم؛ اما باز آیناز گند زد، باعث شد عشقم ...

۲ روز پیش
42K
#پارت صدو سی امیر علی : وسایلمو جم کردم ومنتظر هستی موندم تا وقتی اومد وگفت : ازش عذرخواهی کردم حالا کجا میریم ؟ - میریم مشهد دوست داری هستی : چرا اونجا بریم شمال ...

#پارت صدو سی امیر علی : وسایلمو جم کردم ومنتظر هستی موندم تا وقتی اومد وگفت : ازش عذرخواهی کردم حالا کجا میریم ؟ - میریم مشهد دوست داری هستی : چرا اونجا بریم شمال کیش اصفهان - من مشهد رو خیلی دوست دارم هستی : منم کیش رو دوست ...

۲ روز پیش
58K