roman.me

roman.me

مژگان فخار (نویسنده سایت رمانخونه) دهمین رمانم (درحال تایپ : زنبق عزا) شبهای فرد ساعت ۱۱ یک قسمت از رمان

دلبرااا😜 نصفه شبی

دلبرااا😜 نصفه شبی

۱۸ ساعت پیش
8K
کانال تلگرام رمانم 👇 t.me/romane_mozhgan

کانال تلگرام رمانم 👇 t.me/romane_mozhgan

۱ روز پیش
5K
-آرزو دخترعمومه . یعنی در واقع بدون ازدواج عموم بدنیا اومد . عموم مست می کنه و با خدمتکار خونه ش رابطه برقرار می کنه . خدمتکار ازش حامله میشه و عموم صبح روز بعد ...

-آرزو دخترعمومه . یعنی در واقع بدون ازدواج عموم بدنیا اومد . عموم مست می کنه و با خدمتکار خونه ش رابطه برقرار می کنه . خدمتکار ازش حامله میشه و عموم صبح روز بعد انقدر زیادی مشروب خورده بود که درجا فوت می کنه . بعد مرگ عموم و ...

۱ روز پیش
4K
اما درست صبح زود ، اردشیر به من زنگ می زنه . -الو ماهرخ . -بله ؟ -میخوام ببینمت . کارمهمی باهات دارم . -من باهات کاری ندارم . -سرتق بازی درنیار دختر . ساعت ...

اما درست صبح زود ، اردشیر به من زنگ می زنه . -الو ماهرخ . -بله ؟ -میخوام ببینمت . کارمهمی باهات دارم . -من باهات کاری ندارم . -سرتق بازی درنیار دختر . ساعت ده بیا همون جای همیشگی . گفتم کار مهمیه . -برای آخرین بار میام . ...

۳ روز پیش
7K
-نمی تونم . نمیشه با یه آدمکش زندگی کنم . می ترسم که بازم دزدیده بشم . من نمی تونم با کسی که سروکارش با تفنگه زندگی کنه . -ماهرخ جواب من آره یا نه ...

-نمی تونم . نمیشه با یه آدمکش زندگی کنم . می ترسم که بازم دزدیده بشم . من نمی تونم با کسی که سروکارش با تفنگه زندگی کنه . -ماهرخ جواب من آره یا نه . دوستش داری نازدونه م ؟ حسام خوب بود . از نظر هر دختری حسام ...

۶ روز پیش
6K
دل نوشت جدید

دل نوشت جدید

۶ روز پیش
8K
خیلی هاتون عیدی می خواستین . اینم عیدی من به شما عزیزان . به قول زن چینی ارسطو سورپراااایز😂 دور تخت ولو بودم و فقط صدای جروبحث های مامان و اردشیر به گوشم می رسید ...

خیلی هاتون عیدی می خواستین . اینم عیدی من به شما عزیزان . به قول زن چینی ارسطو سورپراااایز😂 دور تخت ولو بودم و فقط صدای جروبحث های مامان و اردشیر به گوشم می رسید . -تو اصلا غلط کردی این جوری با رییسم حرف زدی . بهت رو دادم ...

۷ روز پیش
9K
-ماهرخ؟ ماهرخم ! حسام با دستش تکونم میده و از خواب راحت بعد چند روز بیرون میام . اون قدر خسته بودم و بی حال که چشم هام رو به زور باز می کنم ، ...

-ماهرخ؟ ماهرخم ! حسام با دستش تکونم میده و از خواب راحت بعد چند روز بیرون میام . اون قدر خسته بودم و بی حال که چشم هام رو به زور باز می کنم ، دوست داشتم دوباره چشم هام رو ببندم و بخوابم . -هنوز هم خوابت میاد ؟ ...

۱ هفته پیش
9K
😍 شخصیت ماهرخ

😍 شخصیت ماهرخ

۱ هفته پیش
7K
😍 شخصیت حسام

😍 شخصیت حسام

۱ هفته پیش
7K
در قفل بود . چندباری دستگیره رو بالا پایین میدم ؛ اما نتیجه ای نداشت . -اول و آخرش جات روی این تخت و پیش خودمه خوشگله . با فریاد میگم : -خفه شو . ...

در قفل بود . چندباری دستگیره رو بالا پایین میدم ؛ اما نتیجه ای نداشت . -اول و آخرش جات روی این تخت و پیش خودمه خوشگله . با فریاد میگم : -خفه شو . صدام رو بلند تر می کنم . -خفه شو و در رو باز کن . ...

۱ هفته پیش
8K
این دیالوگ زیبا توی قسمت فرداشب رمانم . چی گفتما . مرحبا به خودم 😂

این دیالوگ زیبا توی قسمت فرداشب رمانم . چی گفتما . مرحبا به خودم 😂

۱ هفته پیش
10K
با دل پیچه شدیدی ، چشم هام رو باز می کنم . از بس درد داشتم ، دستم رو به سمت شکمم می برم و فشارش میدم . حسابی گرسنه م شده بود . آب ...

با دل پیچه شدیدی ، چشم هام رو باز می کنم . از بس درد داشتم ، دستم رو به سمت شکمم می برم و فشارش میدم . حسابی گرسنه م شده بود . آب دهنم رو قورت میدم و همون گوشه می شینم . دوباره به فکر میرم . ...

۱ هفته پیش
8K
دختری که خودش رو آرزو معرفی کرده بود ، موهای گیس شده ش رو به شونه راستش هدایت می کنه ، چشم می دوزم به ناخن های بلند و بی رنگ و لاکش . با ...

دختری که خودش رو آرزو معرفی کرده بود ، موهای گیس شده ش رو به شونه راستش هدایت می کنه ، چشم می دوزم به ناخن های بلند و بی رنگ و لاکش . با چشم های نافذش ، با پوزخند روی لبش ، با سردی توی چهره ش ، ...

۲ هفته پیش
12K
با خنده ی زنی که نمی دونستم اسم واقعیش آذینه یا نه ، تو خودم جمع میشم . پرده ی اشک جلوی چشم هام رو می گیره و نفسم برای بالا اومدن یاری نمی کرد ...

با خنده ی زنی که نمی دونستم اسم واقعیش آذینه یا نه ، تو خودم جمع میشم . پرده ی اشک جلوی چشم هام رو می گیره و نفسم برای بالا اومدن یاری نمی کرد . تا به امروز و این ساعت ، فکر می کردم این صحنه های دزدی ...

۱۴ اردیبهشت 1397
15K
قصد می کنم دوباره به حسام زنگ بزنم که خود گوشی به صدا در میاد . -الو حسام . کجایی ؟ -سلام . هنوز هتلی ماهرخ ؟ -مگه قراره کجا باشم . -قرار بود بیای ...

قصد می کنم دوباره به حسام زنگ بزنم که خود گوشی به صدا در میاد . -الو حسام . کجایی ؟ -سلام . هنوز هتلی ماهرخ ؟ -مگه قراره کجا باشم . -قرار بود بیای پیش من . بیژن مگه نیومده دنبالت ؟ -چرا اومده ؛ ولی نمی دونستم که ...

۱۱ اردیبهشت 1397
17K
-خب حالا جوابم رو بده ! دست هام رو با دستمالی خشک می کنم و میگم : -آه حسام تو جواب سوالت رو می دونی ، پس اذیت نکن . سعی می کنم حتی نیم ...

-خب حالا جوابم رو بده ! دست هام رو با دستمالی خشک می کنم و میگم : -آه حسام تو جواب سوالت رو می دونی ، پس اذیت نکن . سعی می کنم حتی نیم نگاهمم به تفنگ های روی تخت نیفته ، گوشه ی تخت دراز می کشم و ...

۹ اردیبهشت 1397
17K
-آخرین بار کی سوار هواپیما شدی ؟ با سوال حسام به خودم میام و دست از فکر کردن بر می دارم ، لبخندی می زنم و میگم : -دوسال پیش . با مامان و بردیا ...

-آخرین بار کی سوار هواپیما شدی ؟ با سوال حسام به خودم میام و دست از فکر کردن بر می دارم ، لبخندی می زنم و میگم : -دوسال پیش . با مامان و بردیا رفتیم کیش . -پس خیلی وقته سوار نشدی . -خب همه مثل تو پولدار نیستن ...

۶ اردیبهشت 1397
15K
بعد رفتن مامان از اتاقم مات و مبهوت توی اتاقم نشسته بودم . ذهنم به معنای واقعی قفل کرده بود ، نمی تونستم این حجم از بد بودن عمو جاوید و عمه جواهر رو هضم ...

بعد رفتن مامان از اتاقم مات و مبهوت توی اتاقم نشسته بودم . ذهنم به معنای واقعی قفل کرده بود ، نمی تونستم این حجم از بد بودن عمو جاوید و عمه جواهر رو هضم کنم . درک این که هیچ دلشون برای دختر یتیم برادرشون نسوخت و تمام سهم ...

۴ اردیبهشت 1397
17K
-ماهرخ . ماهرخ جان . با صدای مامان زری از خواب می پرم و بدو کنان به داخل هال میرم . -دکمه آیفون رو بزن من نفسم یاری نمی کنه تا اونجا برم . -باشه ...

-ماهرخ . ماهرخ جان . با صدای مامان زری از خواب می پرم و بدو کنان به داخل هال میرم . -دکمه آیفون رو بزن من نفسم یاری نمی کنه تا اونجا برم . -باشه . شما بشین . به سمت آیفون میرم و با دیدن چهره مامان ، اخم ...

۲ اردیبهشت 1397
15K