مژگان فخار

roman.me

مژگان فخار (نویسنده رمان سایت نودوهشتیا)یازدهمین رمانم در حال تایپ (مرگ سکوت) شبهای فرد ساعت ۱۱ یک قسمت

از این که قرار بود تا محمدرضا مصاحبه کنه هم احساس غرور داشتم و هم احساس نگرانی و این حس ها کنارهم باعث شده بود تا خیلی توی مهمونی خانوادگیمون بهم خوش نگذره . با ...

از این که قرار بود تا محمدرضا مصاحبه کنه هم احساس غرور داشتم و هم احساس نگرانی و این حس ها کنارهم باعث شده بود تا خیلی توی مهمونی خانوادگیمون بهم خوش نگذره . با قراری که محمدرضا با سردبیر مجله می ذاره ، قرار بر این میشه تا غروب ...

۱۱ ساعت پیش
6K
دوستان عزیزم عزاداریهاتون قبول حق . به خاطر تاسوعا و عاشورا ، قسمت بعدی رمان رو استثانا جمعه می ذارم .💛💜💚💙

دوستان عزیزم عزاداریهاتون قبول حق . به خاطر تاسوعا و عاشورا ، قسمت بعدی رمان رو استثانا جمعه می ذارم .💛💜💚💙

۳ روز پیش
6K
-روزهایی که مامانم سرکوفت می زد که هیچی نمیشم ، که محمدعلی کار و زن و بچه داره و من هیچی ندارم . روزهایی که حتی تو هم من رو مسخره می کردی . -من ...

-روزهایی که مامانم سرکوفت می زد که هیچی نمیشم ، که محمدعلی کار و زن و بچه داره و من هیچی ندارم . روزهایی که حتی تو هم من رو مسخره می کردی . -من مسخره ت نمی کردم . -ولی با حرف هات اذیتم می کردی ، من رو ...

۵ روز پیش
12K
مرد که انگار انتظار داشت صدای خود محمدرضا رو بشنوه ، میگه : -ببخشید آقای هاشمی نیستن ! -خیر . من همسرشونم . و شما ؟ -من از مجله ورزشی توپ تماس می گیرم . ...

مرد که انگار انتظار داشت صدای خود محمدرضا رو بشنوه ، میگه : -ببخشید آقای هاشمی نیستن ! -خیر . من همسرشونم . و شما ؟ -من از مجله ورزشی توپ تماس می گیرم . -امرتون ؟ -می خواستم با همسرتون یه مصاحبه داشته باشیم که تو مجله چاپ کنیم ...

۱ هفته پیش
4K
بعد چیدن جهیزیه ای که تماما به سلیقه و زحمت مامان بود ، لباس عروس و کت و شلوار دامادی با سلیقه من خریده میشه و تنها خریدهایی بود که من برای عروسی توی اون ...

بعد چیدن جهیزیه ای که تماما به سلیقه و زحمت مامان بود ، لباس عروس و کت و شلوار دامادی با سلیقه من خریده میشه و تنها خریدهایی بود که من برای عروسی توی اون ها نقش داشتم . لباس عروس ساده ای که پشت کمرش پاپیون بزرگی داشت و ...

۱ هفته پیش
8K
روز بعد با خستگی تمام ، به سمت اتاق میرم و روپوش سفید بیمارستان رو با مانتوی سورمه ای و نخی خودم عوض می کنم . با تقه ای که به در می خوره ، ...

روز بعد با خستگی تمام ، به سمت اتاق میرم و روپوش سفید بیمارستان رو با مانتوی سورمه ای و نخی خودم عوض می کنم . با تقه ای که به در می خوره ، مقنعه م رو مرتب می کنم و میگم : -بفرمایید . -خسته نباشی . نگاهی ...

۱ هفته پیش
9K
حس خوشحالی و غرور از بازی خوب محمدرضا زیاد دووم نمیاره و وقتی سوار ماشین هوشنگ میشم تا من رو به خوابگاه برسونه ، با سوالی که ازم می پرسه ، باعث ناراحتیم میشه و ...

حس خوشحالی و غرور از بازی خوب محمدرضا زیاد دووم نمیاره و وقتی سوار ماشین هوشنگ میشم تا من رو به خوابگاه برسونه ، با سوالی که ازم می پرسه ، باعث ناراحتیم میشه و به یادم میاره که عروسیم نزدیکه . -معلوم نیست کی عروسی می کنین ؟ -فکر ...

۲ هفته پیش
11K
بعد از اون شب سخت ،با رفتن محمدرضا نفس راحتی می کشم و روال عادی زندگیم توی تهران رو در پیش می گیریم . مثل قبل کارم شده بود کشیک های بیمارستان ، خوندن کتاب ...

بعد از اون شب سخت ،با رفتن محمدرضا نفس راحتی می کشم و روال عادی زندگیم توی تهران رو در پیش می گیریم . مثل قبل کارم شده بود کشیک های بیمارستان ، خوندن کتاب های قطور ، رفتن به دانشگاه و مقاله و تحقیق . دوباره اون قدر سرگرم ...

۲ هفته پیش
9K
از این که قرار بود محمدرضا به خاطر تمرینات ، با تیمش به استانی دیگه بره و تا ماه آینده که اولین بازی لیگ برتر بود اونجا تمرین کنند ، خوشحال بودم . یک ماه ...

از این که قرار بود محمدرضا به خاطر تمرینات ، با تیمش به استانی دیگه بره و تا ماه آینده که اولین بازی لیگ برتر بود اونجا تمرین کنند ، خوشحال بودم . یک ماه دوری از محمدرضا بهم اجازه میداد تا به خودم بیام و خودم رو برای عروسی ...

۲ هفته پیش
10K
بعد صبحانه مشغول بستن ساکم بودم که لیلا به داخل اتاق میاد و میگه : -خوبی لعیا ؟ سری تکون میدم و میگم : -قرار بود بد باشم ؟! -گفتم شاید به خاطر این ازدواج ...

بعد صبحانه مشغول بستن ساکم بودم که لیلا به داخل اتاق میاد و میگه : -خوبی لعیا ؟ سری تکون میدم و میگم : -قرار بود بد باشم ؟! -گفتم شاید به خاطر این ازدواج اجباری ناراحت باشی . -دیگه مهم نیست . کاریه که شده . وقتی کاری انجام ...

۳ هفته پیش
9K
راه دومی وجود نداشت . وقتی مامان به در حمام می کوبه و ازم می خواد زودتر به بیرون بیام ، می فهمم راهی ندارم جز تن دادن به ازدواجی که مایل بهش نبودم . ...

راه دومی وجود نداشت . وقتی مامان به در حمام می کوبه و ازم می خواد زودتر به بیرون بیام ، می فهمم راهی ندارم جز تن دادن به ازدواجی که مایل بهش نبودم . ساعت رو دور تند حرکت می کرد و همه چیز عین حرکت هواپیما توی آسمون ...

۳ هفته پیش
11K
-من مطمئنم این ازدواج سر می گیره ، هیچکس هم نمی تونه نظر بابام رو برگردونه ‌. هیچ کس و هیچ چیزی جز یه اتفاق . شیرین با کنجکاوی می پرسه : -چه اتفاقی؟! -مادربزرگم ...

-من مطمئنم این ازدواج سر می گیره ، هیچکس هم نمی تونه نظر بابام رو برگردونه ‌. هیچ کس و هیچ چیزی جز یه اتفاق . شیرین با کنجکاوی می پرسه : -چه اتفاقی؟! -مادربزرگم زنده بشه و از قبر بیاد بیرون . شاید بتونه نظر بابام رو برگردونه . ...

۳ هفته پیش
13K
گاهی وقت ها ، اصلا دوست نداری به زمان مقررشده برسی . زمانی که قراره یه اتفاق مهم و خاص توی زندگیت بیفته ؛ ولی ساعت و زمان برخلاف دوست داشتن تو پیش میره و ...

گاهی وقت ها ، اصلا دوست نداری به زمان مقررشده برسی . زمانی که قراره یه اتفاق مهم و خاص توی زندگیت بیفته ؛ ولی ساعت و زمان برخلاف دوست داشتن تو پیش میره و زودتر از همیشه به زمان مقرر شده می رسی . دوشنبه خیلی زود از راه ...

۴ هفته پیش
13K
با آشفتگی صداش می کنم محمدرضا و اون با عشقی سرشار جواب میده : -جان . -نگو جان . برام یه پسرعموی خوب بمون . همون هم بازی بچگی . نذار بینمون چیزی خراب بشه ...

با آشفتگی صداش می کنم محمدرضا و اون با عشقی سرشار جواب میده : -جان . -نگو جان . برام یه پسرعموی خوب بمون . همون هم بازی بچگی . نذار بینمون چیزی خراب بشه . -چیزی خراب نمیشه لعیا . من همه چیز رو درست تر از این می ...

۴ هفته پیش
19K
احتیاج داشتم با کسی مثل هوشنگ یا شیرین یا حتی عمو جلال صحبت کنم ؛ اما این احتیاج جای خودش رو داده بود به سرزدن به بیمارها و همراهی استادم توی اتاق های اورژانس . ...

احتیاج داشتم با کسی مثل هوشنگ یا شیرین یا حتی عمو جلال صحبت کنم ؛ اما این احتیاج جای خودش رو داده بود به سرزدن به بیمارها و همراهی استادم توی اتاق های اورژانس . بعد دوروز کم کم زندگیم به حالت عادی برگشته بود ‌. نه از زنگ زدن ...

۴ هفته پیش
12K
- من نمی خوام زن تو بشم. برعکس همه آدم ها که پیشرفت میکنن . که کار می کنن ، که سرمایه جمع می کنن ، تو هیچ کاری نکردی و فقط سنت رفته بالا ...

- من نمی خوام زن تو بشم. برعکس همه آدم ها که پیشرفت میکنن . که کار می کنن ، که سرمایه جمع می کنن ، تو هیچ کاری نکردی و فقط سنت رفته بالا . هنوز هم عین پسر بچه ها دنبال یه توپ می گردی و به جای ...

۲۸ مرداد 1397
16K
بهم ثابت شده بود که اصرارهام به هرآدمی فایده ای نداره . نه از دست مامان کاری ساخته بود و نه از دست دیگران . سر سفره ی ناهار کز کرده بودم و با بی ...

بهم ثابت شده بود که اصرارهام به هرآدمی فایده ای نداره . نه از دست مامان کاری ساخته بود و نه از دست دیگران . سر سفره ی ناهار کز کرده بودم و با بی میلی قاشق های غذا رو توی دهنم می ذاشتم . قاشق های غذایی که از ...

۲۸ مرداد 1397
11K
منتظرمی مونم تاهمه بخوابن واین انتظاربعد رفتن لیلا و شوهرش زیاد طول نکشید. وقتی صدای خروپف های علیرضا که به خاطر ندادن هزینه اجاره خونه ، خونه ما زندگی می کرد رو می شنوم به ...

منتظرمی مونم تاهمه بخوابن واین انتظاربعد رفتن لیلا و شوهرش زیاد طول نکشید. وقتی صدای خروپف های علیرضا که به خاطر ندادن هزینه اجاره خونه ، خونه ما زندگی می کرد رو می شنوم به سمت آشپزخونه میرم . دو تا استکان چای می ریزم و توی سینی می ذارم ...

۲۵ مرداد 1397
17K
لیوان مخصوص و شیشه ای خودم رو از کیفم در میارم و به سراغ فلاکسی میرم که روی میز اتاق استراحت بیمارستان بود . ساعت از سه نیمه شب گذشته بود و بخش آروم بود ...

لیوان مخصوص و شیشه ای خودم رو از کیفم در میارم و به سراغ فلاکسی میرم که روی میز اتاق استراحت بیمارستان بود . ساعت از سه نیمه شب گذشته بود و بخش آروم بود و اکثر بیمارها خواب بودن . با اومدن شیرین ، ازش می پرسم که چای ...

۲۳ مرداد 1397
11K
هوشنگ فقط به گفتن ( ازدواج چیز پیچیده ایه ) بسنده می کنه . -آره . به قول لیلا ازدواج مثل هندونه سر بسته ست . -چه عجب لیلای شما یه حرف خوب زد . ...

هوشنگ فقط به گفتن ( ازدواج چیز پیچیده ایه ) بسنده می کنه . -آره . به قول لیلا ازدواج مثل هندونه سر بسته ست . -چه عجب لیلای شما یه حرف خوب زد . لبخندی به حرف هوشنگ می زنم و میگم : -خیلی وقته که بابام رو پیچوندم ...

۲۱ مرداد 1397
21K