fatima_gh

roman_tel

#لبخند_‌بزن رُمــآنْ آشْنــآیےِ غِیــر مُنْـتَظِـــره
T.me/Autumni_gril

×کپی این رمان به هر نحو حرام است×

ژانر:#عاشقانه#طنز
خلاصه:
داستان این رمان واقعے نیست ولے درباره مسائلے میگہ کہ ما هر روز باهاش مواجهیمـ...
دختری کہ بہ خاطر نداشتن دوست از جِنس مخاݪف مورد تمسخر دوستای نزدیڪش قرار میگیره..
اما تواݪت پارڪ محلہ شروعیےِ برای یڪ..
آشنــایےِ غیـر منتظــرِه

داستانی با شروع متفاوت و طنز...
#پایان_خوش

پارت ها زمان مشخصی ندارن خواهشا اعتراض نکنید که نتیجه ای نداره

منتظر نظرای خوبتون هستم:)

به قلم: fatima_gh

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_چهار _کجا بریم؟ _با بچه ها میریم یه دوری بزنیم. _پسرا هم هستن؟ سایه در حالی که دستم رو گرفته بود و من رو به بیرون ماشین می کشید، گفت: _بله، هستن. و ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_چهار _کجا بریم؟ _با بچه ها میریم یه دوری بزنیم. _پسرا هم هستن؟ سایه در حالی که دستم رو گرفته بود و من رو به بیرون ماشین می کشید، گفت: _بله، هستن. و پشت سرم در ماشین رو بست. اما همون لحظه صدای باز شدن در ماشین به ...

۲۸ تیر 1397
8K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_سه _آروشا؟ سر بلند کردم و بی حرف، سؤالی نگاهش کردم. _به چی فکر میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم و سنگین بیرونش دادم. بوی خاک نم خورده به خاطر بارون، حس خوبی بهم می ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_سه _آروشا؟ سر بلند کردم و بی حرف، سؤالی نگاهش کردم. _به چی فکر میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم و سنگین بیرونش دادم. بوی خاک نم خورده به خاطر بارون، حس خوبی بهم می داد. _چیزی نیست. کمی به سمتم خم شد و با سرش ضربه ای آروم به ...

۲۲ تیر 1397
7K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_دو بی هوا و با صدایی بلند، طوری که اون خانوم هم بشنوه خطاب به آیدین گفتم: _آیدین جان؟ اینجایی عزیزم؟ و با لبخند کجی جلو رفتم و کنارش ایستادم. بالاخره نگاهم رو ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_دو بی هوا و با صدایی بلند، طوری که اون خانوم هم بشنوه خطاب به آیدین گفتم: _آیدین جان؟ اینجایی عزیزم؟ و با لبخند کجی جلو رفتم و کنارش ایستادم. بالاخره نگاهم رو از آیدین به سمت اون خانوم چرخوندم. لبخندم درجا از بین رفت و چشم هام ...

۱۷ تیر 1397
9K
کامنت برای خواننده ها اجباری😋💋

کامنت برای خواننده ها اجباری😋💋

۱۰ تیر 1397
8K
#کپشن خونده شه♡... سلام بچه ها..بازم مثل همیشه زیر هر پستی این کامنت هارو میبینم..الان بیست و یکمین پارت رمانه و زیر همه شون اکثرا اعتراض دیدم من نمی خوام نوشته های بی سر و ...

#کپشن خونده شه♡... سلام بچه ها..بازم مثل همیشه زیر هر پستی این کامنت هارو میبینم..الان بیست و یکمین پارت رمانه و زیر همه شون اکثرا اعتراض دیدم من نمی خوام نوشته های بی سر و ته و هول هولکی تحویل خواننده های رمانم بدم..در مورد تعداد پارت ها هم هیچ ...

۱۰ تیر 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_یک یا لبخند شیطون و پیروز مندانه ای، نگاهم رو از چشم هاش که همچنان در حال خط و نشون کشیدن بودن، سر دادم روی مچ پاش که با پاشنهٔ پای دیگه ش ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست_و_یک یا لبخند شیطون و پیروز مندانه ای، نگاهم رو از چشم هاش که همچنان در حال خط و نشون کشیدن بودن، سر دادم روی مچ پاش که با پاشنهٔ پای دیگه ش بهش فشار می آورد. ابرویی به معنای "حقته" بالا انداحتم و کتاب ها رو از ...

۱۰ تیر 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست _مادرت بود؟ نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: _نه بابام بود. _پس چرا داشتی می گفتی مامان؟ با تمسخر گفتم: _گفتم دور هم باشیم. نگاه پر اخم و عصبیش رو حوالهٔ صورتم ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #بیست _مادرت بود؟ نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: _نه بابام بود. _پس چرا داشتی می گفتی مامان؟ با تمسخر گفتم: _گفتم دور هم باشیم. نگاه پر اخم و عصبیش رو حوالهٔ صورتم کرد و با حرص دنده رو عوض کرد. شونه ای بالا انداختم و سرم به ...

۳ تیر 1397
10K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #نوزده بی حرف از کنارش رد شدم. منتظر موندم تا از اتاق خارج بشه و بعد جوراب شلواری و مانتوم رو تنم کردم. موهام رو مرتب کردم و بعد از انداختن شال، از ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #نوزده بی حرف از کنارش رد شدم. منتظر موندم تا از اتاق خارج بشه و بعد جوراب شلواری و مانتوم رو تنم کردم. موهام رو مرتب کردم و بعد از انداختن شال، از اتاق خارج شدم. آیدین منتظر روی کاناپه نشسته بود و با کلید توی دستش ور ...

۲۸ خرداد 1397
10K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هجده کوسن بیچاره رو با حرص به گوشهٔ مبل پرت کرد و در حالی که موهای پریشون شده ش رو مرتب می کرد، گفت: _این بچه بازی ها چیه دختر؟ موهام رو به ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هجده کوسن بیچاره رو با حرص به گوشهٔ مبل پرت کرد و در حالی که موهای پریشون شده ش رو مرتب می کرد، گفت: _این بچه بازی ها چیه دختر؟ موهام رو به هم ریختی. _یک خرمن مو که ندارین. دو تا شیویده که با یک پنجه حل ...

۲۵ خرداد 1397
11K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هفده دستی به پشت گردنش کشید و گفت: _آخه تو خیلی کوچولویی. فکر می کنم کمر این شلوار برات کمی گشاد باشه. اضافه ش رو با این ببند. لب گزیدم و بعد از ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هفده دستی به پشت گردنش کشید و گفت: _آخه تو خیلی کوچولویی. فکر می کنم کمر این شلوار برات کمی گشاد باشه. اضافه ش رو با این ببند. لب گزیدم و بعد از گرفتن سنجاق، از جلوی چشم هاش ناپدید شدم. به اتاق رفتم و شلوار رو پا ...

۲۱ خرداد 1397
13K
هان؟چی میگی؟😒😂 #آیدین جانمان است❤️

هان؟چی میگی؟😒😂 #آیدین جانمان است❤️

۱۷ خرداد 1397
11K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #شانزده وسایلم رو روی تخت گذاشت و خودش گوشهٔ تخت نشست. _آره پاشم برم و تو رو با این وضع ول کنم اینجا تا...حرف هایی میزنی ها. توی خواب و بیداری خندیدم و ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #شانزده وسایلم رو روی تخت گذاشت و خودش گوشهٔ تخت نشست. _آره پاشم برم و تو رو با این وضع ول کنم اینجا تا...حرف هایی میزنی ها. توی خواب و بیداری خندیدم و گفتم: _خب پاشو نرو. دستش رو جلو آورد و با دو انگشت شصت و اشاره، ...

۱۷ خرداد 1397
14K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #پانزده به سمت گوشه ای از سالن راه افتاد و من رو آروم با خودش همراه کرد. _بدت نمیاد آرایشم خراب شه؟ زشت میشم ها. آیدین با بی اعتنایی گفت: _نخیر، بدم نمیاد. ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #پانزده به سمت گوشه ای از سالن راه افتاد و من رو آروم با خودش همراه کرد. _بدت نمیاد آرایشم خراب شه؟ زشت میشم ها. آیدین با بی اعتنایی گفت: _نخیر، بدم نمیاد. _ایش بداخلاق! بعد از اینکه جای دستشویی رو از یکی از کارکنان پرسید، وارد راهرویی ...

۱۴ خرداد 1397
14K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #چهارده پیروز در حرص دادنش، لبخندی زدم که باعث جری تر شدنش شد. این بار اون دستم رو گرفت و من رو به سمت میزی که اکیپ خودمون دورش نشسته بودن، برد. _بیشتر ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #چهارده پیروز در حرص دادنش، لبخندی زدم که باعث جری تر شدنش شد. این بار اون دستم رو گرفت و من رو به سمت میزی که اکیپ خودمون دورش نشسته بودن، برد. _بیشتر از این حرف بزنی مهمونی و فلان و بهمان نمی شناسم، می زنمت زیر بغلم ...

۱۲ خرداد 1397
15K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #سیزده کیفم رو برداشتم و بعد از خداحافظی با اهالی خونه، خارج شدم. آیدین دست به سینه به ماشین تکیه داده بود و با پا به سنگ ریزه ها ضربه می زد. همونجا ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #سیزده کیفم رو برداشتم و بعد از خداحافظی با اهالی خونه، خارج شدم. آیدین دست به سینه به ماشین تکیه داده بود و با پا به سنگ ریزه ها ضربه می زد. همونجا دم در خشکم زده بود و بهت زده بهش خیره شده بودم. چه تیپی زده ...

۱۱ خرداد 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #دوازده به سمت مرد قوی هیکل حجوم آورد و داد زد: _این دفعه می کشمت. و طوری هولش داد که با اون هیکل پخش زمین شد. مرد خواست از جا بلند شه که ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #دوازده به سمت مرد قوی هیکل حجوم آورد و داد زد: _این دفعه می کشمت. و طوری هولش داد که با اون هیکل پخش زمین شد. مرد خواست از جا بلند شه که آیدین روی شکمش نشست و مشت هایی پی در پی رو هواله صورتش کرد. جیغ ...

۴ خرداد 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #یازده آیدین شاکی گفت: _عه! _چی عه؟ _لباست رو عوض کن و بیا. و بعد از این حرف، از اتاقک خارج شد. بعد از عوض کردن لباس هام، از اتاق خارج شدم. درحالی ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #یازده آیدین شاکی گفت: _عه! _چی عه؟ _لباست رو عوض کن و بیا. و بعد از این حرف، از اتاقک خارج شد. بعد از عوض کردن لباس هام، از اتاق خارج شدم. درحالی که شالم رو مرتب می کردم به سمت میز فروشنده رفتم که با دیدن صحنه ...

۴ خرداد 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #ده با تمسخر گفت: _نه منم قاطی بحث شدم و کلی باهم خندیدیم. نگاهی به سر و وضعش انداختم. هیچ اثری از دعوا و درگیری نبود. _اینجوری نگاه نکن. مردم نذاشتن درگیری شه. ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #ده با تمسخر گفت: _نه منم قاطی بحث شدم و کلی باهم خندیدیم. نگاهی به سر و وضعش انداختم. هیچ اثری از دعوا و درگیری نبود. _اینجوری نگاه نکن. مردم نذاشتن درگیری شه. _خب دستشون درد نکنه.شما هم فراموش کنید دیگه. بریم به خریدمون برسیم. آیدین هم بالاخره ...

۴ خرداد 1397
13K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #نه _میدونم، ولی همون کوچولو بیشتر بهت میاد. _بهم گربه می گفتین بهتر از این کلمهٔ لوس و تکراری بود. سرش به عقب پرت شد و بلند خندید. _خیلی خب گربه، سعی میکنم ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #نه _میدونم، ولی همون کوچولو بیشتر بهت میاد. _بهم گربه می گفتین بهتر از این کلمهٔ لوس و تکراری بود. سرش به عقب پرت شد و بلند خندید. _خیلی خب گربه، سعی میکنم یه چیز دیگه جایگزینش کنم. بریم دیگه. از ماشینش فهمیدم که وضع خوبی هم داره. ...

۲۹ اردیبهشت 1397
17K
#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هشت بعد از شام به اتاقم رفتم و بقیهٔ وقتم رو با خوندن کتاب رمانی که تازه خریده بودم گذروندم. درس هم که تعطیل بود. انگار نه انگار فقط چند روز تا شروع ...

#آشنایی_غیر_منتظره پارت #هشت بعد از شام به اتاقم رفتم و بقیهٔ وقتم رو با خوندن کتاب رمانی که تازه خریده بودم گذروندم. درس هم که تعطیل بود. انگار نه انگار فقط چند روز تا شروع امتحانات باقی مونده. ساعت یازده و نیم بود و من توی جریان رمان غرق شده ...

۲۸ اردیبهشت 1397
18K