سـنا

sana_k



آنه
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات
 از تنهایی معصومانه دست هایت…
آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی‌ات
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود…؟
آنه
اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آن شکفتن و سبز شدن
در انتظار توست… در انتظار توست….


#پرسپولیسی
#لبخند_یادت_نرع

این حساب کاربری خصوصی میباشد