كژال

sarasamii

به تو فكر كردن روانی كننده ست....

خورشت بادمجون جاتون سبز

خورشت بادمجون جاتون سبز

۵ تیر 1398
6K
عصرونه جای همتون سبز

عصرونه جای همتون سبز

۲ تیر 1398
6K
سلام... آبگوشت خورا؟ دستا بالا خودم، با آبلیموی تازه ونون سنگک (فقط سفره ورو زمین شماچجوری دوست دارین...؟ . واقعاً چطور وقتی بچه بودم دیزی دوست نداشتم آخه

سلام... آبگوشت خورا؟ دستا بالا خودم، با آبلیموی تازه ونون سنگک (فقط سفره ورو زمین شماچجوری دوست دارین...؟ . واقعاً چطور وقتی بچه بودم دیزی دوست نداشتم آخه

۲ تیر 1398
9K
سلام مرصع پلو ترکیبی از برنج بازرشک،خلال پرتقال تلخی گرفته ، خلال هویج(با شکر تفت خوردن)خلال پسته ،خلال بادام،مرغ پخته وسرخ شده، که هم میشه لابلای برنج ریخت ودم کرد، وهم روی برنج ریخت...

سلام مرصع پلو ترکیبی از برنج بازرشک،خلال پرتقال تلخی گرفته ، خلال هویج(با شکر تفت خوردن)خلال پسته ،خلال بادام،مرغ پخته وسرخ شده، که هم میشه لابلای برنج ریخت ودم کرد، وهم روی برنج ریخت...

۳۱ خرداد 1398
7K
اینم لوبیا پلو

اینم لوبیا پلو

۳۰ خرداد 1398
7K
بااینکه هنوز کلی کارِ خورد ریز دارم... ولی دیگه میشه گفت خونه،خونه شده اینکه میگن آشپزخونه قلبِ خونس درسته ها،آشپزخونمون بالاخره فعال شدناهارلوبیا پلو داریم،لوبیاشُ سرخ کردمُ به گوشتِ نیم پز اضافه کردم فک کنم ...

بااینکه هنوز کلی کارِ خورد ریز دارم... ولی دیگه میشه گفت خونه،خونه شده اینکه میگن آشپزخونه قلبِ خونس درسته ها،آشپزخونمون بالاخره فعال شدناهارلوبیا پلو داریم،لوبیاشُ سرخ کردمُ به گوشتِ نیم پز اضافه کردم فک کنم دیگه پخته باشه̠ عطرِ سبزی خوردنُ سالاد شیرازیم پیچیده تو خونه . برم برنجُ آبکش ...

۳۰ خرداد 1398
12K
آقای دکتر چشماش ! چشماش عجیب بودن! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ! خیلی رنگ ها به خودش می گرفت ! شب ها همرنگ پاییز بود، قهوه ای! همون رنگی که پاییز نشون میده ...

آقای دکتر چشماش ! چشماش عجیب بودن! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ! خیلی رنگ ها به خودش می گرفت ! شب ها همرنگ پاییز بود، قهوه ای! همون رنگی که پاییز نشون میده که داره از راه می رسه ! اما روزها، جلوی آفتاب رنگ بهار می شد ...

۲۷ خرداد 1398
93K
نخند جانم نخند آدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند تو نخند میترسم نقاش ها لبخندت را نقاشی کنند عکاس ها لبخندت را ثبت کنند شاعرها از لبخندت غزل بگویند نویسنده ها ...

نخند جانم نخند آدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند تو نخند میترسم نقاش ها لبخندت را نقاشی کنند عکاس ها لبخندت را ثبت کنند شاعرها از لبخندت غزل بگویند نویسنده ها کتابت کنند بعد منه دست و پا شکسته چطور با یک شهر رو به رو ...

۲۷ خرداد 1398
11K
اسمش چیست؟ این حس، این حال؛ همین که وقتی به تو فکر میکنم... از گوشه ی لبهایم لبخند چکه میکند! اسمش چیست؟ این کار، این رفتار؛ که نشسته ام و تو را مو به مو ...

اسمش چیست؟ این حس، این حال؛ همین که وقتی به تو فکر میکنم... از گوشه ی لبهایم لبخند چکه میکند! اسمش چیست؟ این کار، این رفتار؛ که نشسته ام و تو را مو به مو مرور میکنم و عطر موهایت گیجم میکند؟ اسمش چیست؟ این رویا، این خیال؛ که تو ...

۲۷ خرداد 1398
11K
باید دل‌ات را می‌بردم ! با رنگِ دوچرخه ام و مهره های رنگیِ توی چرخ‌هاش. باید دل‌ات را می‌بردم با بوقی که یک هفته برای خریدن‌اش گریه کرده بودم. حواسم بود که صدای زنگ‌اش شبیه ...

باید دل‌ات را می‌بردم ! با رنگِ دوچرخه ام و مهره های رنگیِ توی چرخ‌هاش. باید دل‌ات را می‌بردم با بوقی که یک هفته برای خریدن‌اش گریه کرده بودم. حواسم بود که صدای زنگ‌اش شبیه هیچ یک از بوق های بچه های محل نباشد؛ تا هروقت بوق زدم بدانی که ...

۲۷ خرداد 1398
29K
هفت سالم که بود به خاطر شغل بابام مجبور بودیم تو یک شهر مذهبی زندگی کنیم. مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای منو ببافه و چون خیلی بلند بود از مقنعه بیرون میزد ! ...

هفت سالم که بود به خاطر شغل بابام مجبور بودیم تو یک شهر مذهبی زندگی کنیم. مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای منو ببافه و چون خیلی بلند بود از مقنعه بیرون میزد ! راستش معلم کلاس اولمون مدام بهم هشدار میداد: ناظمی جلسه دیگه موهاتو بکن تو ، ...

۲۷ خرداد 1398
35K
همین که آقاجان از دهان لق خواهرکوچکم شنید من با فروختن گوشواره ام یک ساز خریده ام، کمربندش را برداشت و توی حیاط دنبالم افتاد که گیس بریده کدام عاقلی طلا را می‌دهد دادار دودور ...

همین که آقاجان از دهان لق خواهرکوچکم شنید من با فروختن گوشواره ام یک ساز خریده ام، کمربندش را برداشت و توی حیاط دنبالم افتاد که گیس بریده کدام عاقلی طلا را می‌دهد دادار دودور میخرد؟ ننه جان هم پشت آقام درآمد و همینطور که چنگ می انداخت به صورتش ...

۲۷ خرداد 1398
31K
نمی دونم شاید یه روزی تصمیم بگیری که برگردی، بخوای دنبالم بگردی، خیلی دلت بخواد منو ببینی و با هم حرف بزنیم، دوست داشته باشی یه فرصت دیگه بهت بدم، شایداین بار تو باشی که ...

نمی دونم شاید یه روزی تصمیم بگیری که برگردی، بخوای دنبالم بگردی، خیلی دلت بخواد منو ببینی و با هم حرف بزنیم، دوست داشته باشی یه فرصت دیگه بهت بدم، شایداین بار تو باشی که بخوای خودتو به من ثابت کنی. آره هرچند دیر اما احتمال برگشتنت هست، احتمال اینکه ...

۲۶ خرداد 1398
42K
کرمش افتاده بود به جانم که آکواریوم بخرم، آنهم آکواریوم آبِ شور که ماهی‌هایش خوشگلترند و می‌شود توی آبش مرجان‌ها و شقایق‌های زنده نگه‌داشت .. پُرس وُ جو کردم گفتند: « چیزی که تو می‌خواهی ...

کرمش افتاده بود به جانم که آکواریوم بخرم، آنهم آکواریوم آبِ شور که ماهی‌هایش خوشگلترند و می‌شود توی آبش مرجان‌ها و شقایق‌های زنده نگه‌داشت .. پُرس وُ جو کردم گفتند: « چیزی که تو می‌خواهی دور و بر سه چهار میلیون تومان خرجش می‌شود ! » پس شروع کردم به ...

۲۶ خرداد 1398
27K
بیست و چند سال دیگر.. بعد از همین لحظه ای که الآن هستی، برای آماده شدنت جلوی آینه قدی می ایستی و به خودت نگاه می کنی.. خودت را خسته تر از آنچه که فکرش ...

بیست و چند سال دیگر.. بعد از همین لحظه ای که الآن هستی، برای آماده شدنت جلوی آینه قدی می ایستی و به خودت نگاه می کنی.. خودت را خسته تر از آنچه که فکرش را هم نمیکردی خواهی دید.. آن لحظه به این فکر می کنی که اگر همان ...

۲۶ خرداد 1398
21K
مگر چقدر می توان یک نفر را دوست داشت تا جایی که خودت را از پا در آوری؟ تا جایی که سالها بعد،وقتی به گذشته فکر می کنی از مرور خاطراتت خجالت بکشی؟ همه ی ...

مگر چقدر می توان یک نفر را دوست داشت تا جایی که خودت را از پا در آوری؟ تا جایی که سالها بعد،وقتی به گذشته فکر می کنی از مرور خاطراتت خجالت بکشی؟ همه ی ما هرچه قدر هم ساده باشیم بالاخره یک روز خواهیم فهمید که همه چیز خیلی ...

۲۶ خرداد 1398
131K
ببین....!! ببین چقدر نیستی که نبودنت رسیده به روز آخه قبل ترا دلتنگیت وقتی میومد سراغمون که ماه نیش میزد تو آسمون همین که ماه روشو از ما میگرفت دلتنگیتم بند و بساط جمع میکرد ...

ببین....!! ببین چقدر نیستی که نبودنت رسیده به روز آخه قبل ترا دلتنگیت وقتی میومد سراغمون که ماه نیش میزد تو آسمون همین که ماه روشو از ما میگرفت دلتنگیتم بند و بساط جمع میکرد اما اینقدر رفتی اینقدر دورشدی اینقدر نبودی که ماهُ برداشتم چسبوندم به سقف سیاه خدا ...

۲۶ خرداد 1398
19K
دلم میخوآهد دختر دآشته باشم و اسمش را

دلم میخوآهد دختر دآشته باشم و اسمش را "بهآر" بگذارم! دوست دارم تمامِ خوشحالی های دنیارا توی چشم هایش بریزم و به او بفهمآنم : جانِ مادر!در این دنیا همه چیز دروغ است... به جز صبحِ روشنِ عید که بچه ها ذوق دارند از جفت شدنِ کفش های نو! دلم ...

۲۶ خرداد 1398
27K
۲۵ خرداد 1398
6K
۲۵ خرداد 1398
6K