♥♡✵shᎪᎶhᎪᎽᎬᎶh✵♡♥

sh.h.k

♡↶author novel↷♡
❦➴❦

پاییز ڪہ میشہ دلم آشوب میشہ
پاییز من بدجور دلگیرم همیشہ
انقد با تو زندگے ڪردم توو این فصل
حس میڪنم پاییز میمیرم همیشہ

رمان قهوه قجری پارت۶۶: به آقا فرهاد اشاره کردم و گفتم: -فرهاد جان همون دوستم هستش که بهت گفتم. از قصدی گفتم فرهاد جان تا هیچ شکی نکنه و مطمئن باشه رابطم با فرهاد خیلی ...

رمان قهوه قجری پارت۶۶: به آقا فرهاد اشاره کردم و گفتم: -فرهاد جان همون دوستم هستش که بهت گفتم. از قصدی گفتم فرهاد جان تا هیچ شکی نکنه و مطمئن باشه رابطم با فرهاد خیلی صمیمی هستش. نگاهی به فرهاد انداخت و با همون لحن جدی و مغرور همیشگیش گفت: ...

۴ روز پیش
10K
رمان قهوه قجری پارت۶۵: -خداحافظ. تلفن رو قطع کردم و رو به آقا فرهاد گفتم که تا یک ساعت و نیم دیگه شاهرخ میاد اینجا تا بریم. اون هم باشه‌ای گفت و دیگه هیچ حرفی ...

رمان قهوه قجری پارت۶۵: -خداحافظ. تلفن رو قطع کردم و رو به آقا فرهاد گفتم که تا یک ساعت و نیم دیگه شاهرخ میاد اینجا تا بریم. اون هم باشه‌ای گفت و دیگه هیچ حرفی تا یک ساعت و نیم دیگه نزد و منم تو این یه ساعت و نیم ...

۴ روز پیش
22K
رمان قهوه قجری پارت۶۴: -از شما کوچیکتر هستند یا بزرگتر؟ -یک سال کوچیکتر از من هستش. متعجب لبخندی زدم و گفتم: -چقدر تفاوت سنیتون کمه!..حتماً سر این موضوع رابطتون خیلی باهم خوبه؟ لبخندی زد و ...

رمان قهوه قجری پارت۶۴: -از شما کوچیکتر هستند یا بزرگتر؟ -یک سال کوچیکتر از من هستش. متعجب لبخندی زدم و گفتم: -چقدر تفاوت سنیتون کمه!..حتماً سر این موضوع رابطتون خیلی باهم خوبه؟ لبخندی زد و گفت: -سر این قضیه رو نمی‌دونم ولی در کل رابطه خوبی باهم داریم. تا اومدم ...

۱ هفته پیش
65K
رمان قهوه قجری پارت۶۳: -من بیشتر از چشمام به دانیال اعتماد دارم آقا فرهاد، مطمئنم دانیال هیچوقت اینکار رو نکرده و نمی‌کنه و نخواهد کرد، من به شاهرخ هم ثابت می‌کنم که دانیال آدم بدی ...

رمان قهوه قجری پارت۶۳: -من بیشتر از چشمام به دانیال اعتماد دارم آقا فرهاد، مطمئنم دانیال هیچوقت اینکار رو نکرده و نمی‌کنه و نخواهد کرد، من به شاهرخ هم ثابت می‌کنم که دانیال آدم بدی نیست، اگه نمی‌خواستم فعلاً این مسئله ازدواجمون برملا نشه هیچوقت اینکار رو نمی‌کردم و مزاحم ...

۲ هفته پیش
36K
رمان قهوه قجری پارت۶۲: لبخندی زدم و گفتم: -چشم آقا فرهاد، شما هم من رو شهرزاد صدا کنید. خنده آرومی کرد و گفت: -شما خانم هستید و با من فرق دارید، شاید بهتر باشه همون ...

رمان قهوه قجری پارت۶۲: لبخندی زدم و گفتم: -چشم آقا فرهاد، شما هم من رو شهرزاد صدا کنید. خنده آرومی کرد و گفت: -شما خانم هستید و با من فرق دارید، شاید بهتر باشه همون خانم سالار صداتون کنم. -نه راحت باشید، اگه من قراره شما رو با اسم کوچیک ...

۲ هفته پیش
52K
رمان قهوه قجری پارت61: با بابام نقشه ریخته بودم پنجشنبه برم و اون لباس رو بخرم و اگر هم مامان مخالفت کرد بابام راضیش کنه، اما هیچوقت اون پنجشنبه نرسید...رسید اما دیگه بابام نبود که ...

رمان قهوه قجری پارت61: با بابام نقشه ریخته بودم پنجشنبه برم و اون لباس رو بخرم و اگر هم مامان مخالفت کرد بابام راضیش کنه، اما هیچوقت اون پنجشنبه نرسید...رسید اما دیگه بابام نبود که برام بخره...دیگه بابام نبود که اون لباس رو بپوشم و بهم بگه شبیه شهرزاد قصه‌ها ...

۳ هفته پیش
68K
رمان قهوه قجری پارت۶۰: -باشه، پس تو فردا صبح به این آقای پارسیان بگو بیاد دفترت تا من هم بیام و باهم حرف بزنیم. یه دفعه یادم اومد فردا صبح با خود آقای پارسیان قرار ...

رمان قهوه قجری پارت۶۰: -باشه، پس تو فردا صبح به این آقای پارسیان بگو بیاد دفترت تا من هم بیام و باهم حرف بزنیم. یه دفعه یادم اومد فردا صبح با خود آقای پارسیان قرار دارم تا راجب همین حرف بزنیم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -من فردا صبح کار ...

۳ هفته پیش
67K
رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. ...

رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. انگار شکش برطرف شد چون با لحن مصممی گفت: -باشه بهت ثابت می‌کنم شهرزاد، مطمئن ...

۳ هفته پیش
46K
رمان قهوه قجری پارت۵۹: شاهرخ خیلی باهوش بود...باهوش‌تر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم...یک لحظه بازی دادن شاهرخ از نظرم کاری غیرممکن اومد...اما وقتی به دانیال و ازدواجمون فکر کردم مصمم شدم که این ...

رمان قهوه قجری پارت۵۹: شاهرخ خیلی باهوش بود...باهوش‌تر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم...یک لحظه بازی دادن شاهرخ از نظرم کاری غیرممکن اومد...اما وقتی به دانیال و ازدواجمون فکر کردم مصمم شدم که این غیرممکن رو انجام بدم، من هیچوقت تاحالا به خانوادم دروغ نگفتم اما بخاطر دانیال اینکار ...

۳ هفته پیش
36K
رمان قهوه قجری پارت۵۸: -قبول می‌کنم خانم سالار. از ذوق خندیدم و گفتم: -واقعاً ازتون ممنونم آقای پارسیان، باور کنید جبران می‌کنم، هر چه قدر بخواین بابت اینکار می‌پردازم. -خانم سالار من برای پول اینکار ...

رمان قهوه قجری پارت۵۸: -قبول می‌کنم خانم سالار. از ذوق خندیدم و گفتم: -واقعاً ازتون ممنونم آقای پارسیان، باور کنید جبران می‌کنم، هر چه قدر بخواین بابت اینکار می‌پردازم. -خانم سالار من برای پول اینکار رو نمی‌کنم، فقط می‌خوام مشکلتون رو حل کنم. لبخندی زدم و گفتم: -واقعاً ازتون متشکرم. ...

۴ هفته پیش
66K
سخنی با خوانندگان رمان هام: سلام، امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه، چند کلمه باهاتون حرف داشتم. اول اینکه دوستان بابت دیرکرد برای پارت های رمان قهوه قجری شرمندم. اما قبل از بحث قهوه ...

سخنی با خوانندگان رمان هام: سلام، امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه، چند کلمه باهاتون حرف داشتم. اول اینکه دوستان بابت دیرکرد برای پارت های رمان قهوه قجری شرمندم. اما قبل از بحث قهوه قجری میخوام راجب اولین رمانم یعنی سیگارقلبی بگم. من اگه ازم بپرسن خودت کدوم رمانت ...

۱۷ آبان 1398
54K
ا⁣گر نویسندگان نباشند،کلمات تنها شکلی به هم ریخته از حروف‌اند روز نویسنده مبارک❤❤ تبریک به تمام نویسندگان 😉❤

ا⁣گر نویسندگان نباشند،کلمات تنها شکلی به هم ریخته از حروف‌اند روز نویسنده مبارک❤❤ تبریک به تمام نویسندگان 😉❤

۱۰ آبان 1398
5K
رمان قهوه قجری پارت ۵۷: به صورتش دست کشید و گفت: -محاله کیان من رو طلاق بده. -چه بخواد چه نخواد مدت محرمیتتون داره تموم می‌شه و دستش دیگه به هیچ جا بند نیست، تو ...

رمان قهوه قجری پارت ۵۷: به صورتش دست کشید و گفت: -محاله کیان من رو طلاق بده. -چه بخواد چه نخواد مدت محرمیتتون داره تموم می‌شه و دستش دیگه به هیچ جا بند نیست، تو هم با عمه و عمو حرف بزن و بهشون حقیقت رو بگو، من هم طرف ...

۸ آبان 1398
22K
رمان قهوه قجری پارت ۵۶: -پس چیشده؟ نفس عمیقی کشید و گفت: -بهش گفتم یه مدت تنهام بذار، اونم همینکار رو کرد. متعجب نگاهش کردم و گفتم: -آخه چرا؟! دستاش رو به صورتش کشید و ...

رمان قهوه قجری پارت ۵۶: -پس چیشده؟ نفس عمیقی کشید و گفت: -بهش گفتم یه مدت تنهام بذار، اونم همینکار رو کرد. متعجب نگاهش کردم و گفتم: -آخه چرا؟! دستاش رو به صورتش کشید و گفت: -نمی‌دونم شهرزاد، فعلاً هیچی نمی‌دونم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -اینجوری این مشکل رو ...

۸ آبان 1398
31K
معروف کی بودم من😎😂

معروف کی بودم من😎😂

۷ آبان 1398
4K
۶ آبان 1398
4K
بالاخره اولین رمانم رفت روی صفحه اصلی سایت😍😍 میتونید از این لینک دانلودش کنید https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8%db%8c/ #سیگار‌قلبی

بالاخره اولین رمانم رفت روی صفحه اصلی سایت😍😍 میتونید از این لینک دانلودش کنید https://www.1roman.ir/%d8%a... #سیگار‌قلبی

۲ آبان 1398
8K
رمان قهوه قجری: پارت۵۵: دوباره خندید و گفت: -من موندم تو با این روحیه محتاطت چجوری این بازی رو شروع کردی! خودمم خندیدم و گفتم: -نمی‌دونم والا، یه دفعه مغزم فرمان نداد و نفهمیدم دارم ...

رمان قهوه قجری: پارت۵۵: دوباره خندید و گفت: -من موندم تو با این روحیه محتاطت چجوری این بازی رو شروع کردی! خودمم خندیدم و گفتم: -نمی‌دونم والا، یه دفعه مغزم فرمان نداد و نفهمیدم دارم چیکار می‌کنم. قهوش رو خورد و فنجونش رو گذاشت رو میز و گفت: -اسم پسر ...

۳۰ مهر 1398
90K
۲۶ مهر 1398
5K
♪♪حالِ من حال اون آدم زخمیه که خودش دیده زخمش چقدر کاریه اما جایی نمیره ، خوش نشسته بمیره من بمیرم بمونم تهش عاشقم این تو این حسم این عشقم این منطقم تا تو باشی ...

♪♪حالِ من حال اون آدم زخمیه که خودش دیده زخمش چقدر کاریه اما جایی نمیره ، خوش نشسته بمیره من بمیرم بمونم تهش عاشقم این تو این حسم این عشقم این منطقم تا تو باشی همینم ، تا تو باشی همینم♪♪ ♪شلیک_روزبه بمانی♪

۲۳ مهر 1398
7K