romi♡

slosh_girl

°•°•°•● ﷽ ●•°•°•°
♡mohmadm♡

¤یه آدم عادی باطرز
فکر جذاب
پاهارو زمین ولی
طرفدار پرواز¤

married💍

{18طهران}🌟
{اردیبهشتی}💖

رمان🍁 خان زاده🍁

#خان_زاده #پارت293 انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود. دکمه هاشو و تند باز کرد و در همون حین با ولع لب هامو می‌بوسید پیراهنش ...

#خان_زاده #پارت293 انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود. دکمه هاشو و تند باز کرد و در همون حین با ولع لب هامو می‌بوسید پیراهنش و از تنش در آورد. با تمام توان هلش دادم عقب.یه قدم عقب رفت و ...

۳ روز پیش
67K
#خان_زاده #پارت292 با اخم نگاهش و ازم گرفت. خواستم بلند بشم اما دلم نمیومد وقتی مونس انقدر قشنگ شیر می‌خورد ازش بگیرم.از طرفی با اینکه اهورا پشتش و بهم کرده بود اما خیلی معذب بودم. ...

#خان_زاده #پارت292 با اخم نگاهش و ازم گرفت. خواستم بلند بشم اما دلم نمیومد وقتی مونس انقدر قشنگ شیر می‌خورد ازش بگیرم.از طرفی با اینکه اهورا پشتش و بهم کرده بود اما خیلی معذب بودم. از اونجایی که کلبه هیچ اتاقی نداشت روی صندلی کنار شومینه در حالی که پشتش ...

۳ روز پیش
41K
#خان_زاده #پارت291 با این که کوچیک بگو اما فضای خیلی قشنگی داشت. جلو رفتم و لبه ی تخت یه نفره نشستم و گفتم : _چرا اومدیم این‌جا؟ جوابم و نداد و به جاش هیزم توی ...

#خان_زاده #پارت291 با این که کوچیک بگو اما فضای خیلی قشنگی داشت. جلو رفتم و لبه ی تخت یه نفره نشستم و گفتم : _چرا اومدیم این‌جا؟ جوابم و نداد و به جاش هیزم توی شومینه انداخت. تصمیم گرفتم منم مثل خودش برخورد کنم! هم گناهکار بود و هم طلبکار ...

۱ هفته پیش
35K
#خان_زاده #پارت289 جیغ بلندم همزمان شد با صدای داد اهورا _چی کار داری می‌کنی تو؟ قبل از من خودش و به مادرش رسوند و تند هلش داد عقب. وحشت زده به مونس نگاه کردم که ...

#خان_زاده #پارت289 جیغ بلندم همزمان شد با صدای داد اهورا _چی کار داری می‌کنی تو؟ قبل از من خودش و به مادرش رسوند و تند هلش داد عقب. وحشت زده به مونس نگاه کردم که داشت گریه می‌کرد. خداروشکر که اهورا به موقع مادرش و کنار زد. در حالی که ...

۱ هفته پیش
81K
#خان_زاده #پارت278 با پرویی ادامه داد: _اون قدر ادا و اطوار اومدی ببین دیگه...ارباب هرگز این بچه رو به عنوان نوه ی خودش قبول نمی‌کنه. منم همین طور! خونم به جوش اومد و گفتم _اوهوم ...

#خان_زاده #پارت278 با پرویی ادامه داد: _اون قدر ادا و اطوار اومدی ببین دیگه...ارباب هرگز این بچه رو به عنوان نوه ی خودش قبول نمی‌کنه. منم همین طور! خونم به جوش اومد و گفتم _اوهوم نمی‌کنه. همون طوری که تویی که زنشی و حتی به عنوان کلفت خونشم قبول نداره.اصلا ...

۱ هفته پیش
43K
#خان_زاده #پارت276 * * * * * * _پیاده شو! بدون نگاه کردن بهش گفتم _نمی‌خوام! پوزخند صدا داری زد _منم واسه خاطر تو نمی‌گم.میای عین بچه ی آدم غذاتو می‌خوری به خاطر دخترم چون ...

#خان_زاده #پارت276 * * * * * * _پیاده شو! بدون نگاه کردن بهش گفتم _نمی‌خوام! پوزخند صدا داری زد _منم واسه خاطر تو نمی‌گم.میای عین بچه ی آدم غذاتو می‌خوری به خاطر دخترم چون متاسفانه از وجود تو تغذیه می‌کنه. با نفرت نگاهش کردم _نمیام! به جهنمی گفت و ...

۱ هفته پیش
97K
#خان_زاده #پارت275 نمی‌دونم رو چه انگیزه ای فکر می‌کردم مثل قدیم کنارم میشینه و موهام و ناز می‌کنه. با صدای بلندی گفت _پاشو! با اخم نگاهی بهش انداختم و ملافه رو روی سرم کشیدم. انگار ...

#خان_زاده #پارت275 نمی‌دونم رو چه انگیزه ای فکر می‌کردم مثل قدیم کنارم میشینه و موهام و ناز می‌کنه. با صدای بلندی گفت _پاشو! با اخم نگاهی بهش انداختم و ملافه رو روی سرم کشیدم. انگار درک نداشت و نمی‌دونست که تازه زایمان کردم. به ثانیه نکشید ملافه رو با خشم ...

۲ هفته پیش
65K
#خان_زاده #پارت273 از نگاهم پی به منظورم برد اما به روی خودش نیاورد و رفت تو و یه راست وارد اتاق مهمون شد. در حالی که به سختی به اون سمت می رفتم گفتم _براش ...

#خان_زاده #پارت273 از نگاهم پی به منظورم برد اما به روی خودش نیاورد و رفت تو و یه راست وارد اتاق مهمون شد. در حالی که به سختی به اون سمت می رفتم گفتم _براش سیسمونی نگرفتم، ببرش اتاق خودم تا... با دیدن اتاق دهنم باز موند و حرف توی ...

۲ هفته پیش
94K
#خان_زاده #پارت271 برگشتم و کلافه گفتم _دیگه چی از جون من می‌خوای؟ بدون این‌که جوابم و بده رو به راننده گفت _شما تشریف ببر تاکسی نمی‌خوایم حرصی نگاهش کردم. با رفتن تاکسی در ماشین خودش ...

#خان_زاده #پارت271 برگشتم و کلافه گفتم _دیگه چی از جون من می‌خوای؟ بدون این‌که جوابم و بده رو به راننده گفت _شما تشریف ببر تاکسی نمی‌خوایم حرصی نگاهش کردم. با رفتن تاکسی در ماشین خودش و باز کرد و شمرده شمرده گفت _اگه سوار نشی قسم می‌خورم یه کاری دست ...

۲ هفته پیش
56K
#خان_زاده #پارت270 ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد. _چش شده این؟ نگران گفتم _نمی‌دونم ببین انقدر گریه کرده رنگش کبود شد. دستش و به سمتم آورد تا ...

#خان_زاده #پارت270 ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد. _چش شده این؟ نگران گفتم _نمی‌دونم ببین انقدر گریه کرده رنگش کبود شد. دستش و به سمتم آورد تا مونس و بگیره که دستش صاف روی دستم گذاشته شد و برق گرفتتم. تند دستشو ...

۳ هفته پیش
44K
#خان_زاده #پارت269 سوار شد و درو محکم به هم کوبید. از هر حرکتش عصبانیتش معلوم بود. انگار مونس هم اینو حس کرد که صداش بلند شد. با حرص استارت زد که گفتم _وظیفه نداشتی ما ...

#خان_زاده #پارت269 سوار شد و درو محکم به هم کوبید. از هر حرکتش عصبانیتش معلوم بود. انگار مونس هم اینو حس کرد که صداش بلند شد. با حرص استارت زد که گفتم _وظیفه نداشتی ما رو برسونی! از آینه نگاهم کرد و جوابم و نداد. دلم می‌خواست حالا که سوار ...

۳ هفته پیش
58K
#خان_زاده #پارت267 این دختر من بود... بعد از کلی سختی،درد و مشقت به دنیا اومد تا من دیگه تنها نباشم. به دنیا اومد تا همدمم باشه. _حالا اسمش چیه این خانوم کوچولو؟ به پرستار که ...

#خان_زاده #پارت267 این دختر من بود... بعد از کلی سختی،درد و مشقت به دنیا اومد تا من دیگه تنها نباشم. به دنیا اومد تا همدمم باشه. _حالا اسمش چیه این خانوم کوچولو؟ به پرستار که این سؤال و پرسید نگاه کردم و جواب دادم _مونس! با محبت گفت _شیرینی اسم ...

۳ هفته پیش
116K
#خان_زاده #پارت266 * * * * * بی رمق لای پلکام و باز کردم.. آخرین چیزی که به یاد می آوردم اتاق عمل بود. اینکه دکتر گفت نمی تونم بچم و طبیعی به دنیا بیارم ...

#خان_زاده #پارت266 * * * * * بی رمق لای پلکام و باز کردم.. آخرین چیزی که به یاد می آوردم اتاق عمل بود. اینکه دکتر گفت نمی تونم بچم و طبیعی به دنیا بیارم و باید با عمل به دنیا بیاد. دلم هری پایین ریخت و به شکمم نگاه ...

۳ هفته پیش
55K
#خان_زاده #پارت264 نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم. روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم. هنوزم باورم نمیشه هفته ی دیگه قراره زایمان کنم. اونم تک و تنها... اگه مامانم زنده ...

#خان_زاده #پارت264 نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم. روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم. هنوزم باورم نمیشه هفته ی دیگه قراره زایمان کنم. اونم تک و تنها... اگه مامانم زنده بود اجازه نمی‌داد من تنهایی بریم بیمارستان! آهی کشیدم و سعی کردم یه کم درس ...

۳ هفته پیش
78K
#خان_زاده #پارت263 عصبی داد زدم _نه... نه... خوب چرا گوش نمیدی ببینی من چی میگم؟ چهره ش بیش از حد کبود شده بود. اما من باید ادامه میدادم _اون عکسا رو سامان به خاطر... دستش ...

#خان_زاده #پارت263 عصبی داد زدم _نه... نه... خوب چرا گوش نمیدی ببینی من چی میگم؟ چهره ش بیش از حد کبود شده بود. اما من باید ادامه میدادم _اون عکسا رو سامان به خاطر... دستش با خشم بالا رفت و یک طرف صورتم سوخت و چند قدم عقب رفتم. چشمام ...

۴ هفته پیش
37K
#خان_زاده #پارت261 باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه. با فکی قفل شده غرید _چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟ _اهورا... من و سامان... با نعره ...

#خان_زاده #پارت261 باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه. با فکی قفل شده غرید _چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟ _اهورا... من و سامان... با نعره ‌اش از ترس اون قدر عقب رفتم که خوردم به دیوار _ببند دهنتوووو... نمی‌خوام صدات ...

۴ هفته پیش
43K
#خان_زاده #پارت259 خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا. تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم. به ...

#خان_زاده #پارت259 خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا. تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم. به خاطر دروغی ڪه گفته بودم بدجوری پشیمون بودم اما من حتی یڪ درصد هم فڪر ...

۵ بهمن 1398
82K
#خان_زاده #پارت258 گوشام و گرفتم تا عربده‌هاش ڪمتر دلم و بسوزونه : _عوضی... عوضیا...چه طور تونستین؟به خاطر شما داداشم رو تخت بیمارستانه... به خاطر تو!خدا لعنتت ڪنه. اشڪام بی اختیار جاری شدن.وضعیت سامان وخیم بود.دڪترا ...

#خان_زاده #پارت258 گوشام و گرفتم تا عربده‌هاش ڪمتر دلم و بسوزونه : _عوضی... عوضیا...چه طور تونستین؟به خاطر شما داداشم رو تخت بیمارستانه... به خاطر تو!خدا لعنتت ڪنه. اشڪام بی اختیار جاری شدن.وضعیت سامان وخیم بود.دڪترا گفته بودن هر لحظه منتظر خبرش باشین. هلیا از فرط گریه نفسش در نمیومد. بی ...

۲ بهمن 1398
42K
#خان_زاده #پارت256 در کسری از ثانیه سامان نقش بر زمین شد. خواستم به سمتش برم که اسلحه ی اهورا این بار منو نشونه رفت. توی چشماش یه خشمی بود که مطمئن بودم به منم رحم ...

#خان_زاده #پارت256 در کسری از ثانیه سامان نقش بر زمین شد. خواستم به سمتش برم که اسلحه ی اهورا این بار منو نشونه رفت. توی چشماش یه خشمی بود که مطمئن بودم به منم رحم نمی‌کنه. دستام روی شکمم نشست و ترسیده نگاهش کردم. اسلحه توی دستش لرزید و همون ...

۱ بهمن 1398
105K
#خان_زاده #پارت254 صدای عربده ی اهورا حتی به گوش منم رسید. چشمامو با درد بستم.خدا میدونه با دیدن اون عڪسا چه حالی شده. گوشام و گرفتم. لعنت بهت سامان... قسم میخورم حتی ڪتڪایی ڪه خورد ...

#خان_زاده #پارت254 صدای عربده ی اهورا حتی به گوش منم رسید. چشمامو با درد بستم.خدا میدونه با دیدن اون عڪسا چه حالی شده. گوشام و گرفتم. لعنت بهت سامان... قسم میخورم حتی ڪتڪایی ڪه خورد دردش از این عڪسا بیشتر بود. هنوزم داشت داد می‌زد...طاقت نیاوردم و بلند شدم و ...

۱ بهمن 1398
58K