نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کاربران برتر این ماه

امتیاز:
۲۰۰
:neutral_face::thinking_face:دخترا بعد حموم :smiling_face_with_open_mouth_and_cold_sweat:

وقتی مامانت داره کتکت میزنه و یهو مهمون میاد‏:face_with_tears_of_joy::face_with_tears_of_joy:
امتیاز:
۴۰
امتیاز:
۲۰
امتیاز:
۲۰
امتیاز:
۱۰
۷سال گذشت
روحت شاد:pensive_face::pensive_face::pensive_face::disappointed_but_relieved_face::disappointed_but_relieved_face:خنده من از گریه غم انگیزتره
حالم از گریه گذشته من به این میخندم :thumbs_up_sign::thumbs_up_sign::thumbs_up_sign:
امتیاز:
۱۰
............
امتیاز:
۱۰
چقدر فرق کرده مداد رنگی شش تایی انروزها که باید ابی را روی زرد می کشیدم تا رویاهای 
کودکانه ام را سبز کنم با جعبه اهنی پنجاه رنگ فرزندم.
با این همه چرا رنگ نقاشی اش را سیاه سفید میکشد؟
نسل ما بازیهایی داشت بدون اسباب بازی که هنوز هم حسرت به دل انهائیم اما فرزندم با یک دنیا اسباب بازی کودکی نمیکند.
فرزندم نه گرگم به هوا نه تیله بازی نه چرخیدن فرفره کاغذی در ظهر گرم تابستان را لمس کرده،ونه دنیای بی تجمل مرا.
دفتر کاهی با جلد زمخت ،پاکن جوهری که سوراخ میکرد بجای پاک کردن،تراش رکس همیشه کند ، دوات و قلم ، مداد گلی که هم خط کش بود وهم رژلب،لیوان تاشو وهزار دلخوشی بدون فانتزی دیگر.
از وقتی دفترها سیمی شدو مداد ها اتود ، گچ ماژیک شدوتخته ، وایت برد 
لذت تحصیل هم در بچه هامان مرد.
از وقتی هیولاها جای ماشین های پلاستیکی وباربی ها جای عروسکهای دست دوز مادر را گرفتند ، از وقتی الاسکا جایش را با ایس پک عوض کردواز وقتی پیتزا مهمان خانه ها شد دیگر کسی به مهمانی کوکب خانم نرفت وداستان پترس ازکتابها خارج شد،این روزها چوپان دروغگو سر از همه زندگی ما در اورده.
بیزارم از اینهمه فانتزی که حاصلش دوریست !!!رابطه ها مثل گیاه هستند. همه شان نور نمی خواهند، همه شان را نباید هر روز اب داد. بعضی هاشان هستند که اصلن باید در سایه باشند، هر چند روز آب بخورند. کود نمی خواهند، قطره تقویتی هم. می توانی بگذاری گوشه اتاقت و هیچ نگران نباشی که اتاقت آفتاب گیر نیست. که بروی و بیایی ببینی زرد شده، خشک شده، خم شده.سبز می ماند و قد می کشد. اما بعضی هاشان هستند که باید نازشان را بکشی. بگذاری لب پنجره جلوی آفتاب. یادت بماند هر روز آبش بدهی. برگ های خشک اضافه اش را بچینی. باد که می وزد پنجره را ببندی. نگذاری سرما برسد به شاخه های ظریفش.روزها ارام ارام حرف بزنی برایش یا که موسیقی بگذاری تا نرم نرم برقصد و قد بکشد.
آن گیاهی که در سایه هم سبز می شود و هی نمیخواهد نگران باشی که خاکش خشک شده یا نه، هی لازم نیست جا به جایش کنی، نگرانش باشی، ارزشش خیلی بیشتر از آن یکی است که سر تا پایش ناز و نوازش می خواهد که مبادا ظرافتش بشکندش، که مبادا کم نور خورده باشد، سردش شود و …آخر سر هم یک روز بیایی ببینی اصلن گل نمی دهد، بیایی و ببینی سبز هست زیبا هست اما پر از خار است. بیایی ببینی کاکتوس است و هیچ جوره نمی توان لطافتش را حس کرد.ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻫﻮﺱ ﭼﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ .
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵﻛﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱﺑﭽﻴﻨﻲ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟
ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ
ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ
ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ
ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ : ﺍﻭ ﺩﺭﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﻛﺮﺩﻡ . ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ
ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻮﺱ...
امتیاز:
۱۰
وقی ما شاخ بودیم...
شما یه سری صبی بودی یکی بعد از ظهر:)
#پسرونه #دخترونه #سحرتبر  #مدرسه #کلاس #me
#اینستاگرام  #سلفی #رفیق #دوست #عکس_نوشته
امتیاز:
۱۰
:heavy_black_heart::crown:
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
#مغز_درد #شاخ#باحال#دخترونه#پسرونه#دپ#فاز_سنگین#شاخ_دخترونه#متن_مفهومی#شاخ_پسرونه#تنهایی#پروفایل#پروفایل_پسرونه#پروفایل_دخترونه#مغز_درد #شاخ#باحال#دخترونه#پسرونه#دپ#فاز_سنگین#شاخ_دخترونه#متن_مفهومی#شاخ_پسرونه#تنهایی#پروفایل#پروفایل_پسرونه#پروفایل_دخترونه #مغز_درد #شاخ#باحال#دخترونه#پسرونه#دپ#فاز_سنگین#شاخ_دخترونه#متن_مفهومی#شاخ_پسرونه#تنهایی#پروفایل#پروفایل_پسرونه#پروفایل_دخترونه   #مغز_درد #شاخ#باحال#دخترونه#پسرونه#دپ#فاز_سنگین#شاخ_دخترونه#متن_مفهومی#شاخ_پسرونه#تنهایی#پروفایل#پروفایل_پسرونه#پروفایل_دخترونه
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
:smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::face_throwing_a_kiss::face_throwing_a_kiss::face_throwing_a_kiss:خدا مارو آنفالو نکنه
بندش خیالی نیس:white_smiling_face::ok_hand_sign:
امتیاز:
۱۰
#داستان
سلام اسمه من مهدی هست و چند وقتی هست که جن ها منو اذیت میکنن و من از این موضوع کلافه شده ام. یه روز صبح زن عموم زنگ میزنه به مادرم که برن شام خونه اونها و مادرمم قبول میکنه که برن ساعت نزدیک های ۷ بود که مادرمینا حاضر شده بودن که برن من هم که چون دوست نداشتم برم تو خونه موندم بابام بهم پوله شاممو دادو رفتن، ساعت نزدیکای ۱۰بود که من احساس گشنگی کردمو به رستوران محلمون غذا سفارش در این حین که من دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم احساس کردم یه نفر با صدای خیلی بلند داره پشت سرم نفس میکشه مو به تنم سیخ شد ولی با خودم گفتم نه بابا چی میتونه باشه اخه و بهش اهمیت ندادم اما این دفعه تندترو تندتر شد به طوری که انگار یه نفر دویده باشه داشت پشتم نفس میکشید که ایفونمون زنگ خوردو من رفتم غذا رو گرفتم اومدم اما وقتی اومدم دیدم همه برقای خونمون خاموشه که واقعا ترسیده بودم ولی گفتم شاید برقا رفته و یه نگاه به بیرون انداختم ولی دیدم نه همه برقها روشنه چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و به ارومی رفتم برقامونو روشن کردم رفتم تو اشپز خونه شاممو خوردم که هی ناخدا گاه چشمم میوفتاد به اتاقم که یه موجود سیاه رو میدیدم خیلی چهرش وازه نبود ولی معلوم بود که قدش خیلی بلنده و داره منو نگاه میکنه ولی من خودمو زدم به اون راه که انگار نه انگار که مت دیدمش و خیلی اروم از سره جام بلند شدمو یه چاقو بزرگ ور داشتم گذاشتم پیشم چون شنیده بودم که جن ها از چاقو میترسن خلاصه رفتم نشستم جلوی تلویزیون و حواس خودمو پرت کردم یطورایی ولی دیدم این این اومده نزدیک ترم منم زیر لب هی گفتم بسمالله بسمالله ولی انگار نه انگار سره جام انگار میخ زده بودن بهم که یدفعه دیدم مثل فشنگ رفت سمت در خونمون و درمونو بشدت بست منم چاقوییو که تو دستم بود محکم گرفتم که از خودم دفاع کنم وقتی که دیدمش قیافه خیلی ترسناکی داشت شبیه یه پیرزن بود مو های زرد خیلی بلندی داشت و گوش های خیلی بزرگی هم داشت و بوی خیلی بد بویی داشت که دیدم یه هو اومد پشتم و از کمرم یه لقت خیلی محکم زد بهم که قشنگ پرت شدم نزدیک دو سه متر جلوتر۸-۹زربه زد،زربه های اولش خیلی نسبت به اخریاش اروم تر بود ولی این دوسه تا زربه اخرو که زد بهم بی هوش شدم و نفسم رفت تا اینکه ساعت ۲ شب دیدم مادرمینا همه دوروبرم جمع شدن و مادرم داره گریه میکنه اونقد ترسیده بودم که مادرمینا هرچقد گفتن چیشده چیشده نتونستم حرف بزنم و بعد دو روز زبونم باز شد و تونستم ماجرارو واسشون تعریف کنم و رفتم حموم پشتنو کردم به روی آینه که دیدم رده سم اسب یا بزی اینا بود که دیدم رو کمرمه و به مادرمینا گفتم و منو بردن پیش یه دعا نویس و اون دعا نویس روی یه انگشتر برام یه دعا درمورد جن نوشت و گفت که هیچوقت اونو از دستم در نیارم و همیشه تو دستم باشه.ازتون خاهش میکنم که اگه هم خیلی شجاع و نترس هم هستین تو خونه یا باغ تنها نمونین چون این موجودات پست دمبال همین جور موقع ها هستن با تشکر از همه که داستانمو خوندین
#دانستنی 
نسناس چیست؟ 
«نسناس» به گونه های مختلفی توصیف شده است که به استناد برخی روایات، موجوداتی قبل از خلقت حضرت آدم (ع) بوده اند.
در ابتدا به تعریف آن از دیدگاه علم میپردازیم و بعد با توجه به روایات و آیات شرح خواهم داد
موجودات غول پیکر بودن؛ فیلم لوبیای سحر آمیز رو دیدید؟؟ آدم های گنده بودن! اونا نسناس هستن!! در روایات گفته شده شباهت زیادی به انسان دارن اما انسان نیستن! واسه همین بهشون ناس یا نسناس میگن! بهتره به سوره بقره یک نگاهی بندازید ( تفسیر نمونه- مکارم شیرازی و دیگران- ج اول- ص ۱۷۲- چاپ سی و هشتم و تفسیر تسنیم- عبدالله جواد آملی- ج سوم- ص ۶۴) 
آن جایی که فرشتگان اعتراض می کنند که موجودی همانند موجودات پیشین خلق می کنی و خداوند توضیح می دهد که این، موجود دیگری است که همانند پیشینیان نخواهد بود. از این رو دو احتمال داده می شود. این که در گذشته در همان فرآیند زمینی، انسان ها یعنی همان نسناس و ناس خلق شده بودند و تباهی در زمین می کردند و اکنون این جانشین در زمین نیز همان گونه رفتار خواهد کرد. دیگر آن که این موجود 

اصولا از ریشه آن ها نیست تا مانند آنها عمل کند و در حقیقت در جایی دیگر با توانایی های دیگر خلق و برای خلافت به زمین می رود. 

بنابراین روحیات زمینی نخواهد داشت و از عناصر بلند آسمانی و روح برتر برخوردار خواهد بود. هرچند که زمین کشش هایی خواهد داشت ولی عناصر آسمانی و فرا زمینی می تواند او را تقویت کند و از اعمال زشت باز دارد و موجبات تباهی زمین را فراهم نیاورد.

حضرت امام علی (ع) فرمود: «همانا [هنگامی که] خدای تبارک و تعالی دوست داشت تا موجودی را با قدرت بیکرانش بیافریند، در زمانی بود که از آفرینش جنّ و نسناس هفت هزار سال گذشته بود». (شیخ صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع، ج ۱، ص ۱۰۴، نشر کتاب فروشی داوری، قم، چاپ اول، ۱۳۸۵ش. )

امام محمدباقر (ع) در پاسخ به پرسش جابر بن یزید جعفی در این زمینه فرمودند: «گویا تو گمان می ‌کنی خداوند تنها این عالم را آفریده است و گمان می ‌کنی خداوند غیر از شما بشر دیگری نیافریده است. به خدا سوگند خداوند هزار هزار عالم آفریده است و هزار هزار آدم و تو در آخرین این عالم و از آخرین این آدم‌ ها هستی».#داستان
سلام

چند روز پیش ساعت های 8 و 9 شب مادرم گفت سرم بدجوری درد می کنه. بعد از مدتی که حالش خوب نشد پدرم گفت بیا بریم بیمارستان،اوناهم همراه برادرم رفتن بیمارستان منم همراهشون تا درب خونه رفتم ولی بعد از رفتنشون وقتی وارد خونه شدم احساس می کردم یک حس بسیار بدی تمام وجودمو گرفته.
خب گذشت بعد از یک نیم ساعتی ناگهان برق اشپزخونه مون روشن شد منم که زیاد آدم ترسویی نیستم زیاد توجه نکردم پس واسه همین رفتم و برقو خاموش کردم در راه برگشتم ناگهان برق کل خونه قطع شد. صدای خنده خفیفی به گوشم می خورد منم کمکم داشتم می ترسیدم بعد از یک ربع دوباره برق وصل شد اما اینبار دوتا عروسکی که برادرم از خدابیامرز مادربزرگم گرفته بود وسط هال بودن داشتن بهم نگاه می کردن یک نگاه بسیار سنگین و ترسناک. من احمق هم به جای اینکه از خونه برم بیرون رفتم اشپزخونه و یک چاقو تیز و بزرگ برداشتم وقتی دوباره وارد هال شدم اینبار عروسکها تو جایی که قبلا دیدم نبودن انگار کسی جابه‌جاشون کرده بود.یکیشون داشت به پشت سرم اشاره می کرد منم وقتی به پشت سرم نگاه کردم چشمتون روز بد نبینه یک موجود سیاه، با دو چشم سرخ و بدون دماغ داشت بهم نگاه می کرد از دهنش چیز قرمز رنگی بیرون می یومد که فکر کنم خون بود منم بدون اینکه خودم بخوام بر روی زمین افتادم اون موجود به جای پا سم داشت بعد از چند ثانیه بیهوش شدم و دیگه نفهمیدم چی شد.با صدای پدرم به هوش اومدم وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم بهم می خندید و هنوز کسی حرفامو باور نکرده.

ببخشید طولانی شد#مردآزما
در این افسانه‌ها گفته می‌شود مردآزما به صورت حیوانی اهلی بر مسافران مرد پدیدار می‌شود و ناگهانی سخن می‌گوید یا تغییر شکل می‌دهد و با این کار میزان دلاوری و مردانگی مسافر را می‌آزماید. بر پایه افسانه، مردآزما بیشتر در جای‌های تاریک و خلوت نمودار می‌شود ولی به کسی آسیبی نمی‌زند و به باور گروهی، در برابر افراد ترسو ظاهر نمی‌شود تا از آن‌ها آسیبی نبیند. گفته می‌شود این داستان برای این ساخته شده تا به افراد کم‌جرأت قوت قلب بدهند که اگر به جای تاریک یا خلوتی رفتند کمتر بترسند زیرا به آن‌ها گفته می‌شد مردآزما به افراد شجاع کاری ندارد.
در خراسان جنوبی مردآزما را «مرده‌آزما» هم می‌نامند و او را موجودی زشت‌روی می‌دانند که محل زندگی‌اش گورستان‌های خوف‌ناک و گاه آسیاب‌های کهنهٔ آبی و بادی‌ست. او از نور گریزان است و تقلید صدای آدمی می‌کند. مرده‌آزما را بیشتر به قالب زنی زشت‌روی می‌دانند که صورتش دراز و چاک دهانش عمودی‌ست و دندان‌هایش افقی و بُرّان است.
در لرستان به این موجود افسانه ای
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
:slightly_smiling_face::upside-down_face::upside-down_face::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes:-چرا تنهایی
+چون با همه مثل خودشون رفتار کردم
:two_hearts: خخخ
امتیاز:
۱۰
وقتی برای کسی سنگ تموم میزاری منتظر باش تا با همون سنگ بزنه تو سرت!زندگی من:heavy_black_heart::heavy_black_heart:‏من حرف نمیزنم که بحث نشه، بعد بحث میشه سر حرف نزدن من


#قضاوت_ممنوع
امتیاز:
۱۰
۷٫۷٫۹۷:smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes:تولدمههه
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
امتیاز:
۱۰
ای خدا:face_with_tears_of_joy::face_with_tears_of_joy::face_with_tears_of_joy::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes:suju:neutral_face::face_with_tears_of_joy:
امتیاز:
۱۰
#pic :revolving_hearts: :crown: :horizontal_traffic_light:•| Ьеѕті ѿооҍ:saxophone::revolving_hearts::kiss_mark:•| Ьеѕті ѿооҍ:saxophone::revolving_hearts::kiss_mark:#pic:eyes::revolving_hearts::camera_with_flash:
امتیاز:
۱۰