ِ

yalda4848

جلویع #نر جماعت باخت نمیدم! [Y+
#بڪوبـ

نویسنده رمان های:
سایه روشن های زندگی/نالوطی/دریاب/سیلاب بیداری


هر نوع کپی برداری نیز پیگرد قانونی دارد!
انسان باشیمـ 😊

درحالِ تایپِـ رمانِ:
#دریآیِ_بی_آب


مَن‍ْ....
تْو زِندِگیم‍ْ
حَتّی به‍ِ اِشتِباهامَم‍ْ
اِِفتِخارْ میکُنَم‍ْ...

#خودِت‍ْ باش‍ْ !!
#φueeŋِ

سر بزنین بهشـ : @XxX.54

#۹ یک ماه از اون روز لعنت شده می گذشت و کار من شده بود گریه و ترس و تنهایی! تلوزیون که همش ایران نشون میداد! گوشیم هم که یک گوشی نوکیا ساده بود و ...

#۹ یک ماه از اون روز لعنت شده می گذشت و کار من شده بود گریه و ترس و تنهایی! تلوزیون که همش ایران نشون میداد! گوشیم هم که یک گوشی نوکیا ساده بود و در حد زنگ! تو این یک ماه حتی خانوادم هم بهم سر نزدن!هع! من واسه ...

۱ هفته پیش
109K
#پارت_هشتم با عصبانیت گفتم:چی میگی علیهان! در حال حاضر بحس سره اتابک هست، چه ربطی به ما داره! لبخند مهربونی زد -خیلی خب گلنار،باشه غلط کردم آروم باش... اشکام رو پس زدم و با چهره ...

#پارت_هشتم با عصبانیت گفتم:چی میگی علیهان! در حال حاضر بحس سره اتابک هست، چه ربطی به ما داره! لبخند مهربونی زد -خیلی خب گلنار،باشه غلط کردم آروم باش... اشکام رو پس زدم و با چهره ای در هم رو به علیهان گفتم: نمیتونم اروم باشم علیهان نمیتونم! اگر اون واسه ...

۱ هفته پیش
117K
#7 من مبتلا به عشق اتابکم،خودشم میفهمه بخاطرش به همه پشت کردم پس چــرا همـــــــچین می-کنه! من دیگه باید چطور دوسش داشته باشم که اون باورش بشه عاشقشم! دیگه اتابک شده مثل یه پرتگاهی تویِ ...

#7 من مبتلا به عشق اتابکم،خودشم میفهمه بخاطرش به همه پشت کردم پس چــرا همـــــــچین می-کنه! من دیگه باید چطور دوسش داشته باشم که اون باورش بشه عاشقشم! دیگه اتابک شده مثل یه پرتگاهی تویِ دلِ من! روی زمین نشسته بودم و زار می زدم ، دیگه برام مهم نبود ...

۱ هفته پیش
102K
#۶ وقتِ رفتنش بود و ماشین اومده بود تا اتابک سوار بشه و بره! من چی میشدم! دلم ... دلم تنگش میشد که! رو به روم وایساد. اومد زیر چادر گلدار صورتی با گل های ...

#۶ وقتِ رفتنش بود و ماشین اومده بود تا اتابک سوار بشه و بره! من چی میشدم! دلم ... دلم تنگش میشد که! رو به روم وایساد. اومد زیر چادر گلدار صورتی با گل های سفیدم. دوتامون زیر چادر بودیم... یه نگاهی به عمیقی به چشمام انداخت .. خیره به ...

۱ هفته پیش
98K
#پارت_۵ چهره ام رو ازش برگردوندم و پشت بهش خوابیدم. *** با سر و صدا از خواب بیدار شدم. اتابک داشت چمدونش رو میبست! با لودگی گفتم:اتابڪ ... برگشت سمتم و با لبخند محوی زد ...

#پارت_۵ چهره ام رو ازش برگردوندم و پشت بهش خوابیدم. *** با سر و صدا از خواب بیدار شدم. اتابک داشت چمدونش رو میبست! با لودگی گفتم:اتابڪ ... برگشت سمتم و با لبخند محوی زد -جانِ دلِ اتابک؟ تڪ خنده ای کردم +منم میام همراهت،باز میخوای بری سره کار؟ سری ...

۱ هفته پیش
113K
#پارت_چهارمـ اتابک: ببین گلنارَم،من اون آزمایشی رو که گفتم برای سلامت جسمانی هست دروغ گفتم! هر وقت که زن و شوهر بعد از ۱۲ ماه با انجام فعالیت جنسیشون بچه دار نشن، امکان دارد یکی ...

#پارت_چهارمـ اتابک: ببین گلنارَم،من اون آزمایشی رو که گفتم برای سلامت جسمانی هست دروغ گفتم! هر وقت که زن و شوهر بعد از ۱۲ ماه با انجام فعالیت جنسیشون بچه دار نشن، امکان دارد یکی از اون دو نفر دچار ناباروری باشه. اگر ناباروری از طرف مرد باشه که، دلیلاش ...

۱ هفته پیش
102K
#پارت_سوم روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و پای چپ برهنم رو روی پای راستم انداختم و منتظر بودم اتابک بیاد و ناهارمون رو بخوریم. طولی نکشید که اومد و رو به روم نشست. بهم خیره ...

#پارت_سوم روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و پای چپ برهنم رو روی پای راستم انداختم و منتظر بودم اتابک بیاد و ناهارمون رو بخوریم. طولی نکشید که اومد و رو به روم نشست. بهم خیره شد و یه تای ابروش رو بالا انداخت -خانوم جات کجاست؟تو یه هفته جاتو فراموش ...

۲ هفته پیش
84K
#پارت_دوم از همون رو اول عروسی گفت حق ندارم توی خونه جلوش با لباس پوشیده بگردم. هعییی...یادش بخیر اوایل چقدر خجالت می کشیدم این ریختی جلوش! از هپروت بیرون اومدم و خطاب به گل گیسو ...

#پارت_دوم از همون رو اول عروسی گفت حق ندارم توی خونه جلوش با لباس پوشیده بگردم. هعییی...یادش بخیر اوایل چقدر خجالت می کشیدم این ریختی جلوش! از هپروت بیرون اومدم و خطاب به گل گیسو گفتم:بیاییم اونجا رو که جدی که نمیگی! -چرا کاملا جدی هستم! عطر دیوونه کننده رو ...

۲ هفته پیش
79K
#پارت_اول همینطور که واسه ناهار سالاد خورد میکردم یه آهنگ هم پلی کردم. چقدر وقت هائی که اتابک بود بهم خوش میگذشت. دلم خیلی تنگش شده،خیلی زیاد،با امروز میشه یک هفته که نیست و رفته ...

#پارت_اول همینطور که واسه ناهار سالاد خورد میکردم یه آهنگ هم پلی کردم. چقدر وقت هائی که اتابک بود بهم خوش میگذشت. دلم خیلی تنگش شده،خیلی زیاد،با امروز میشه یک هفته که نیست و رفته سر مزرعه و قرار شد امروز بیاد،منم برنامه چیدم براش یه غذای عالی درست کنم،کتلت ...

۲ هفته پیش
128K
قانون اول #نیوتون میگه... جسم حالت سڪون یا حرکت یکنواخت روی خط راست خود را حفظ می کند مگر انکه تحت تأثیر نیروئی مجبور به تغییر حالت شود. این واسه #انسان ها هم صدق میکنه! ...

قانون اول #نیوتون میگه... جسم حالت سڪون یا حرکت یکنواخت روی خط راست خود را حفظ می کند مگر انکه تحت تأثیر نیروئی مجبور به تغییر حالت شود. این واسه #انسان ها هم صدق میکنه! یه فرد داره طبقِ یک روال خاصی ادامه میده و زندگی خوشُ میکنه، مگر این ...

۲ هفته پیش
8K
#خلاصه #رمان_دریای_بی_آب نویسنده: یلدا.ر ژانر: اجتماعی ، عاشقانه [به نام ایزد دانا] عشق،احساسی مقدس است. وقتی ریشه ی عشق در دل خشکیده شود، گوئی انسان به قتل رسیده است! من،گلنار... دختری از دیار خوشبختی های ...

#خلاصه #رمان_دریای_بی_آب نویسنده: یلدا.ر ژانر: اجتماعی ، عاشقانه [به نام ایزد دانا] عشق،احساسی مقدس است. وقتی ریشه ی عشق در دل خشکیده شود، گوئی انسان به قتل رسیده است! من،گلنار... دختری از دیار خوشبختی های ساعتی و بد بختی هایِ مداوم! به هنگام بالغ شدنم در۱۶ سالگی ازدواج کردم با ...

۲ هفته پیش
34K
#پارت_پایانی با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم و هر چهار تا دست تو دست به سمتشون حرکت کردیم. تگین و لیدا دویدن سمت بچه ها. بعد از سلام و احوال پرسی نشتیم ...

#پارت_پایانی با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم و هر چهار تا دست تو دست به سمتشون حرکت کردیم. تگین و لیدا دویدن سمت بچه ها. بعد از سلام و احوال پرسی نشتیم کنارشون. به خانوادم نگاه کردم...فرید و دیانا یه پسر به دنیا اورده بودن به نام ...

۷ تیر 1398
148K
از آونجایی که کنار عشقم نیستم دائم خودم و اون رو جاهایی می بیینم که نمی تونیم باشیم ، میلم به امیر باعث می شود به جای اینکه روی زمان حال تمرکز کنم دائم به ...

از آونجایی که کنار عشقم نیستم دائم خودم و اون رو جاهایی می بیینم که نمی تونیم باشیم ، میلم به امیر باعث می شود به جای اینکه روی زمان حال تمرکز کنم دائم به گذشته و زمانی که با اون بوده برم ، اونقدر توی ذهنم هست که دیگه ...

۷ تیر 1398
140K
میدونستی بچه دیانا سقط شد! از بس برای تو گریه کرد و زار زد..میدونستی همه ی این شهر برای تو ناراحتن..برگرد..دلم برات تنگ شده..نمیتونم با تیام باشم..برگرد..عکس هامون..پیج شبکه های اجتماعیت که همه پایینگ عکس ...

میدونستی بچه دیانا سقط شد! از بس برای تو گریه کرد و زار زد..میدونستی همه ی این شهر برای تو ناراحتن..برگرد..دلم برات تنگ شده..نمیتونم با تیام باشم..برگرد..عکس هامون..پیج شبکه های اجتماعیت که همه پایینگ عکس های قشنگت که دل آدم رو میبره کامنت تسلیت میزارن..نمیتونم به این راحتی نبودت رو ...

۷ تیر 1398
140K
اینقدر صبر کردیم تا همه رفتن..به سمت سنگ قبر حرکت کردم..خوشحال شدم تیام نیومد..یکم حرف خصوصی با امیر داشتم..گل ها رو از روی سنگ قبر کنار زدم و شیشه گلاب رو روی سنگ قبر ریختم ...

اینقدر صبر کردیم تا همه رفتن..به سمت سنگ قبر حرکت کردم..خوشحال شدم تیام نیومد..یکم حرف خصوصی با امیر داشتم..گل ها رو از روی سنگ قبر کنار زدم و شیشه گلاب رو روی سنگ قبر ریختم و بعد گل های رز آبی که امیر عاشقش بود رو روش پر پر کردم..عرق ...

۷ تیر 1398
122K
خیلی سخت بود برام خیلی..به جمعیت حاظر توی مجلس چشم دوختم..باورم نمیشد،برگشتم به چهل روز پیش که.. :وقتی چشمم رو باز کردم با یه سقف سفید مواجه شدم..بیمارستان بودم هیچ کس پیشم نبود،از اتاق بیرون ...

خیلی سخت بود برام خیلی..به جمعیت حاظر توی مجلس چشم دوختم..باورم نمیشد،برگشتم به چهل روز پیش که.. :وقتی چشمم رو باز کردم با یه سقف سفید مواجه شدم..بیمارستان بودم هیچ کس پیشم نبود،از اتاق بیرون اومدم..صدای جیغ و داد ظریف زنومه ای از ته راهرو سمت چپ میومد..درحالی که ضربان ...

۷ تیر 1398
93K
سیمین ـ فکر کنم از این طرف بود(و به سمت چپ اشاره کرد) تیام :فکر میکنــی! یعنی مطمئن نیستی!عجـــب سیمین: تو برو سمت راست کنار اون بوته خار و ما میریم سمت چپ..دستام رو روی ...

سیمین ـ فکر کنم از این طرف بود(و به سمت چپ اشاره کرد) تیام :فکر میکنــی! یعنی مطمئن نیستی!عجـــب سیمین: تو برو سمت راست کنار اون بوته خار و ما میریم سمت چپ..دستام رو روی چشمم گذاشتم..پلیس ها تونسته بودن خانواده هامون رو کمی از ما دور تر کنن ولی ...

۶ تیر 1398
48K
به امیر نگاه کردم.. +از تو یکی خیلی متنفرم..حالم از خودم به هم میخوره وقتی میفهمم یه روزی من تو رو دوست داشتم! من تو رو توی قلبم پنهان کردم و کس دیگه ای رو ...

به امیر نگاه کردم.. +از تو یکی خیلی متنفرم..حالم از خودم به هم میخوره وقتی میفهمم یه روزی من تو رو دوست داشتم! من تو رو توی قلبم پنهان کردم و کس دیگه ای رو درست نداشتم و خیانت نکردم اما ..تو با قلب من بازی کردی..! حرف هام سنگین ...

۵ تیر 1398
41K
+سیمین جون اگر میشه سریع تر برو..جون تیام برام مهمه.. ـ باشه بابا تو هم.. زیر لب جوری که بشنوه گفتم +احترام میزاری فکر میکنن لایق احترامن..نه عزیزم مارو مامانمون تربیت کرده.. سیمین ـ باشه ...

+سیمین جون اگر میشه سریع تر برو..جون تیام برام مهمه.. ـ باشه بابا تو هم.. زیر لب جوری که بشنوه گفتم +احترام میزاری فکر میکنن لایق احترامن..نه عزیزم مارو مامانمون تربیت کرده.. سیمین ـ باشه با ادب..یالا حرکت کن.. دست من و کشید و پیچ در پیچ میرفت..منم به تبعید ...

۵ تیر 1398
50K
سیمین:موضوعی که میخوام بگم خیلی مهم هست.. +گفتم که،دیگه نمیخوام چیزی رو بشنوم،نه حرفاتو نه صداتو.. سیمین:حتی اگر درباره امیر باشه؟ +حتی اگر درباره امیر باشه. سیمین:حتی اگر درباره تیام باشه! دلم لرزید..بی تفاوت گفتم ...

سیمین:موضوعی که میخوام بگم خیلی مهم هست.. +گفتم که،دیگه نمیخوام چیزی رو بشنوم،نه حرفاتو نه صداتو.. سیمین:حتی اگر درباره امیر باشه؟ +حتی اگر درباره امیر باشه. سیمین:حتی اگر درباره تیام باشه! دلم لرزید..بی تفاوت گفتم +حتی اگر در باره.. با کمی مکث گفتم +تیام باشه.. سیمین ـ امیر و تیام ...

۵ تیر 1398
23K