MaRy_bnd

AnnabeLLe...

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.O_O

امتیاز
102000
دنبال‌کنندگان
66
دنبال‌‌شوندگان
1
مورد‌ علاقه
5

هیچکسان ۳امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و ...

14

هیچکسان ۲نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خ...

6

هیچکسان ۱وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه ...

13

#۱۴حالم بهتر بود و ظهر از بیمارستان مرخص شدم. بامداد هم تونس...

2

#۱۳سوزش شدیدی توی چشم هام احساس می کردم.حس می کردم نفسم بالا...

1

#۱۲ساعت شش بعد از ظهر بود.گوشه ی اتاق نشسته بودم و به مجله ی...

#۱۱شب موقع خواب به پشت گرمی ِ بامداد، تمرین و این بساط ها رو...

#۱۰ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که از خونه ی شایان زدم ب...

#۹صبح جمعه قبل از اینکه مامان یهو بپره توی اتاق،خودم اومدم ب...

#۸جلوی تلویزیون نشسته بودم داشتم کلیپ می دیدم.یکی از سرگرمی ...

18

#۷بعد از کلاس رفتیم توی حیاط دانشگاه.من و بامداد روی نیمکت ن...

13

#۶چند ثانیه بعد برگشت توی آشپزخونه و گفت : با شما کار دارن،ج...

1

#۵ساعت نزدیک هفت و نیم بود که زنگ به صدا در اومد.یهو همه به ...

1

#۴خیلی وقت بود که توی اتاق نشسته بودم و کتاب می خوندم.انقدر ...

#۳برای اینکه دیرتر به خونه برسم تصمیم گرفتم تمام راه رو پیاد...

#۲بلاخره به خونه ی شایان رسیدم و زنگ زدم.طولی نکشید که شایان...

3

#۱یه قرص کافی ِ تا باهاش بی حال بشه. یه قرص می تونه کاری کنه...

5

((آخرین بی خوابی)) ۲در باز شد و مرد داخل کلبه رفت فرش رنگ نو...

3

((آخرین بی خوابی)) ۱صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو ...

2

#۴۶ اون به تویی که بچه دار میشدی حسادت میکرد!کمر به کشتن بچت...