نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

ره_یافته (۲۸۹ تصویر)

داستان تکان دهنده ی شیعه شدن دخترلزبین(همجنس باز امریکایی) آن روز از خوشحالی دست مادرم را بوسیدم که چنین اسم زیبایی را برایم انتخاب کرده بود هر چند لایقش نبودم. قسمت آخر(سرطان ومرگ کریستینا،وتصمیم بردارش ...

داستان تکان دهنده ی شیعه شدن دخترلزبین(همجنس باز امریکایی) آن روز از خوشحالی دست مادرم را بوسیدم که چنین اسم زیبایی را برایم انتخاب کرده بود هر چند لایقش نبودم. قسمت آخر(سرطان ومرگ کریستینا،وتصمیم بردارش برای مسلمان شدن) کریستینا حتی در شناسنامه هم اسمش را به فاطمه تغییر داد و ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی او که از گذشته‌اش خجالت می‌کشید مخفیانه توسط یک روحانی قرآن خواندن را یاد گرفت تا کسی از گذشته‌اش مطلع نشود. قسمت پنجم(تاثیر پذیری کریستینا از فاطمه ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی او که از گذشته‌اش خجالت می‌کشید مخفیانه توسط یک روحانی قرآن خواندن را یاد گرفت تا کسی از گذشته‌اش مطلع نشود. قسمت پنجم(تاثیر پذیری کریستینا از فاطمه زهرا وبرگزیدن حجاب ونام فاطمه) وقتی کریستینا مسلمان شد، یک کارت پستال و کتاب «چرا ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی من که خود شاهد رنج و تلاش کریستینا در ترک مواد مخدر بودم به او گفتم شعری از زبان خدا هست که..... قسمت چهارم(پذیرش اسلام توسط کریستینا ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی من که خود شاهد رنج و تلاش کریستینا در ترک مواد مخدر بودم به او گفتم شعری از زبان خدا هست که..... قسمت چهارم(پذیرش اسلام توسط کریستینا و حال وهوای غیر قابل وصف فاطمه...) اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی آن شعله کوچک در اعماق دل تاریک او داشت روشن و روشن‌تر می‌شد..... قسمت سوم(تاثیر سخنان دختر ایرانی روی کریستینا) برای کریستینا داستان اسکندر مقدونی را تعریف ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی آن شعله کوچک در اعماق دل تاریک او داشت روشن و روشن‌تر می‌شد..... قسمت سوم(تاثیر سخنان دختر ایرانی روی کریستینا) برای کریستینا داستان اسکندر مقدونی را تعریف کرده بودم. شخصی که سعی داشت دنیا را به سلطه خود در بیاورد. قصه این ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی از کودکی شعری می‌دانستم با این آهنگ که: قرآن که کلام آسمانی است روشنگر راه زندگانیست قرآن که نشان دهد ره راست برنامه زندگانی ماست دو رکعتی ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی از کودکی شعری می‌دانستم با این آهنگ که: قرآن که کلام آسمانی است روشنگر راه زندگانیست قرآن که نشان دهد ره راست برنامه زندگانی ماست دو رکعتی نماز خواندم..... قسمت دوم(امید وارشدن دخترایرانی به هدایت کریستینا) می‌دانستم همان طور که در نماز ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی قسمت اول(تمایل به همجنس بازی با دخترشیعه) پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ «فاطمه فلاحتی» که ۱۶ سال دارد در شهر سن‌خوزه آمریکا زندگی می‌کند و با ...

داستان تکان دهنده شیعه شدن دختر لزبین(همجنس باز)امریکایی قسمت اول(تمایل به همجنس بازی با دخترشیعه) پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ «فاطمه فلاحتی» که ۱۶ سال دارد در شهر سن‌خوزه آمریکا زندگی می‌کند و با تعالیم اسلام آشناست. وی سرگذشت خود و دوستش را برای خانم «نیره شکرانی» مبلّغ و ...

قسمت چهل و پنجم: جشن تولد بعد از بریدن کیک، پدرم بهش رو کرد و گفت ... - ما رو ببخشید آقای هیتروش ... درستش این بود که در مراسم امشب با شراب از شما ...

قسمت چهل و پنجم: جشن تولد بعد از بریدن کیک، پدرم بهش رو کرد و گفت ... - ما رو ببخشید آقای هیتروش ... درستش این بود که در مراسم امشب با شراب از شما پذیرایی می کردیم اما همون طور که می دونید دختر ما مسلمانه و این چیزها ...

قسمت چهل و یکم: درخواست عجیب جرات نمی کردم برگردم ایران ... من بدون اجازه و خلاف قانون، آرتا رو از کشور خارج کرده بودم ... رفتم سفارت و موضوع رو در میان گذاشتم ...

قسمت چهل و یکم: درخواست عجیب جرات نمی کردم برگردم ایران ... من بدون اجازه و خلاف قانون، آرتا رو از کشور خارج کرده بودم ... رفتم سفارت و موضوع رو در میان گذاشتم ... خیلی ناراحت شدن و به نیابت من، وکیل گرفتن ... چند جلسه دادگاه برگزار شد ...

قسمت سی و هفتم: نور خورشید سه روز توی بازداشت بودم ... بدون اینکه اجازه تماس با بیرون یا حرف زدن با کسی رو داشته باشم ... مرتب افرادی برای بازجویی سراغ من می اومدن ...

قسمت سی و هفتم: نور خورشید سه روز توی بازداشت بودم ... بدون اینکه اجازه تماس با بیرون یا حرف زدن با کسی رو داشته باشم ... مرتب افرادی برای بازجویی سراغ من می اومدن ... واقعا لحظات سختی بود ... روز چهارم دوباره رئیس حفاظت شرکت برگشت ... وسایلم ...

قسمت سی و سوم: روزهای خوش من راحت تر از چیزی بود که فکر می کردم ... اون شب، دو رکعت نماز شکر خوندم ... خیلی خوشحال بودم ... اصلا فکر نمی کردم پدرم حاضر ...

قسمت سی و سوم: روزهای خوش من راحت تر از چیزی بود که فکر می کردم ... اون شب، دو رکعت نماز شکر خوندم ... خیلی خوشحال بودم ... اصلا فکر نمی کردم پدرم حاضر به پذیرش من بشه ... هیچی ازم نپرسید... تنها چیزی که بهم گفت این بود ...

قسمت بیست و هشتم: دیوارهای دژ - پیشنهاد خوبی نبود؟ ... اگر خوب نیستن، خودتون بهش اضافه کنید ... - چرا ... واقعا وسوسه انگیزه ... اما می خوام بدونم کی هستید و چقدر می ...

قسمت بیست و هشتم: دیوارهای دژ - پیشنهاد خوبی نبود؟ ... اگر خوب نیستن، خودتون بهش اضافه کنید ... - چرا ... واقعا وسوسه انگیزه ... اما می خوام بدونم کی هستید و چقدر می تونم بهتون اعتماد کنم؟ ... - چه اهمیتی داره ... تازه زمانی که ما منافع ...

قسمت بیست و سوم: رویای طوفانی برای فرار زمان بندی کردم و در یه زمان عالی نقشه ام رو عملی کردم ... وسائل و پاسپورتم رو برداشتم و مستقیم رفتم سفارت ... تمام شرایط و ...

قسمت بیست و سوم: رویای طوفانی برای فرار زمان بندی کردم و در یه زمان عالی نقشه ام رو عملی کردم ... وسائل و پاسپورتم رو برداشتم و مستقیم رفتم سفارت ... تمام شرایط و اتفاقات اون چند سال رو شرح دادم ... من متاهل بودم و نمی تونستم بدون ...

قسمت دوازدهم: گرمای تهران ما چند ماه توی خونه پدر و مادر متین بودیم ... متین از صبح تا بعد از ظهر نبود ... بعد از ظهرها هم خسته برمی گشت و حوصله زبان یاد ...

قسمت دوازدهم: گرمای تهران ما چند ماه توی خونه پدر و مادر متین بودیم ... متین از صبح تا بعد از ظهر نبود ... بعد از ظهرها هم خسته برمی گشت و حوصله زبان یاد دادن به من رو نداشت ... با این وجود من دست و پا شکسته یه ...

قسمت هشتم: جوان ایرانی روزهای اول، همه با تعجب با من برخورد می کردن ... اما خیلی زود جا افتادم ... از یه طرف سعی می کردم با همه طبق اخلاق اسلامی برخورد کنم تا ...

قسمت هشتم: جوان ایرانی روزهای اول، همه با تعجب با من برخورد می کردن ... اما خیلی زود جا افتادم ... از یه طرف سعی می کردم با همه طبق اخلاق اسلامی برخورد کنم تا بت های فکری مردم نسبت به اسلام رو بشکنم ... از طرف دیگه، از احترام ...

قسمت چهارم: عهدی که شکست چند ماه گذشت ... زمان مرگم رسیده بود اما هنوز زنده بودم... درد و سرگیجه هم از بین رفته بود ... رفتم بیمارستان تا از وضعیت سرم با خبر بشم ...

قسمت چهارم: عهدی که شکست چند ماه گذشت ... زمان مرگم رسیده بود اما هنوز زنده بودم... درد و سرگیجه هم از بین رفته بود ... رفتم بیمارستان تا از وضعیت سرم با خبر بشم ... آزمایش های جدید واقعا خیره کننده بود ... دیگه توی سرم هیچ توموری نبود ...

تمام زندگی من

تمام زندگی من " مقدمه نویسنده: این داستان و رخدادهای آن براساس حقیقت و واقعیت می باشند ... و بنده هیچ گونه مسئولیت و تاثیری در این وقایع نداشته ... و نقشی جز روایتگری آنها ندارم ... با تشکر و احترام سید طاها ایمانی قسمت اول: زمانی برای زندگی حتی ...

قسمت آخر: مبارکه ان شاء الله تلفن رو قطع کردم ... و از شدت شادی رفتم سجده ... خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه ... اما ...

قسمت آخر: مبارکه ان شاء الله تلفن رو قطع کردم ... و از شدت شادی رفتم سجده ... خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه ... اما در اوج شادی ... یهو دلم گرفت ... گوشی توی دستم بود و می خواستم ...

قسمت هفتاد و ششم: پاسخ یک نذر اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد ... و من به تک تک اونها گوش کردم ... و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم... وقتی ...

قسمت هفتاد و ششم: پاسخ یک نذر اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد ... و من به تک تک اونها گوش کردم ... و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم... وقتی از سر میز بلند شدم لبخند عمیقی صورتش رو پر کرد ... - هر چند ...

قسمت هفتاد و پنجم : عشق یا هوس مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم ... حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم... اما ...

قسمت هفتاد و پنجم : عشق یا هوس مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم ... حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم... اما فاصله ما ... فاصله زمین و آسمان بود ... و من در تصمیمم مصمم ...

قسمت هفتاد و چهارم: متاسفم حرفش که تموم شد ... هنوز توی شوک بودم ... 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود ... فکر می کردم همه چیز تموم شده اما ...

قسمت هفتاد و چهارم: متاسفم حرفش که تموم شد ... هنوز توی شوک بودم ... 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود ... فکر می کردم همه چیز تموم شده اما اینطور نبود ... لحظات سختی بود ... واقعا نمی دونستم باید چی بگم ... برعکس ...