نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قسمت_پانزدهم (۱۹ تصویر)

#قسمت_پانزدهم وقتی میشی مهمون خونش تو یه پادشاهی که دعوت به خونه ی پرنسس کوچولوتی

#قسمت_پانزدهم وقتی میشی مهمون خونش تو یه پادشاهی که دعوت به خونه ی پرنسس کوچولوتی

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_سوم بعد از نوشیدن آبمیوہ و شوخے هاے نورا باهم از ڪافے شاپ خارج میشویم،همین ڪہ از ڪافے شاپ بیرون مے آییم هادے را میبینم ڪہ ڪنار ماشین ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_سوم بعد از نوشیدن آبمیوہ و شوخے هاے نورا باهم از ڪافے شاپ خارج میشویم،همین ڪہ از ڪافے شاپ بیرون مے آییم هادے را میبینم ڪہ ڪنار ماشین شاسے بلندے ایستادہ و با پسر بچہ اے صحبت میڪند. نورا در گوشم زمزمہ میڪند:دامادمون ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_دوم اخمے میان ابروانش جاے میگیرد:بہ روت میخندم پررو نشو! بیچارہ با دیدنِ من چقدر حالش گرفتہ شدہ مگہ اینڪہ خودشو قانع ڪنہ من پسرم تو بهم خبر ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_دوم اخمے میان ابروانش جاے میگیرد:بہ روت میخندم پررو نشو! بیچارہ با دیدنِ من چقدر حالش گرفتہ شدہ مگہ اینڪہ خودشو قانع ڪنہ من پسرم تو بهم خبر دادے آشنا ماشنا اینجاست با روسرے و مانتو بیا! از خندہ منفجر میشوم،دستانم را روے ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_اول ڪنجڪاو تر میشوم و بہ زور چشم از هادے میگیرم. _سلام چے میل دارید؟ سرم را بلند میڪنم،همان گارسونیست ڪہ دفعہ ے قبل آمدم. آرام پاسخ میدهم:سلام،منتظر ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_پانزدهم #بخش_اول ڪنجڪاو تر میشوم و بہ زور چشم از هادے میگیرم. _سلام چے میل دارید؟ سرم را بلند میڪنم،همان گارسونیست ڪہ دفعہ ے قبل آمدم. آرام پاسخ میدهم:سلام،منتظر ڪسے هستم. سرش را تڪان میدهد و از میز دور میشود. نگاهم را بہ ڪتانے ...

به من می گفتن دیوونه،ولی من دیوونه نیستم! قضیه بر می گرده به چند سال پیش،بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره ...

به من می گفتن دیوونه،ولی من دیوونه نیستم! قضیه بر می گرده به چند سال پیش،بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم،اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی می کنن که از ...

#حی_علی_العزا_فی_ماتم_الحسین 🍂 فصل اول 🌱 بخش سوم 🍁 قسمت پانزدهم ▪ ️جزع اخته زینب سلام الله علیها کلامه بکین وندبن ولطمن وارتفعت اصواتهن وجه الیهن پس خواهرش زینب علیها السلام سخنانش را شنید گریستند و ...

#حی_علی_العزا_فی_ماتم_الحسین 🍂 فصل اول 🌱 بخش سوم 🍁 قسمت پانزدهم ▪ ️جزع اخته زینب سلام الله علیها کلامه بکین وندبن ولطمن وارتفعت اصواتهن وجه الیهن پس خواهرش زینب علیها السلام سخنانش را شنید گریستند و ناله سر دادند ولطمه زدند و صدایشان بلند شد. 🔸 فلطمت زینب سلام الله علیها ...

#قسمت_پانزدهم

#قسمت_پانزدهم "راحیل" لباس صورتی رنگ بلندم را مرتب کردم. دامن لباس مدام روی زمین کشیده می شد. شالی حریر پوست پیازی رنگ روی سرم، اسیر دست باد شده بود. از دور جمعیتی را دیدم که دست می زدند و شادی می کردند. به طرفشان رفتم‌ و جمعیت را کنار زدم. ...

💕 💕 #قسمت_پانزدهم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن بابا:هییی دخترم...ولی اینجا ایرانه و مجبوری به حجاب اجباری..بزار درست تموم بشه میفرستمت اونور هر جور خواستی بگرد.. -نه پدر جان...منظور این نبود😐 مامان:پس چی؟!😯 -نمیدونم چه جوری بگم...راستش...راستش میخوام چادر ...

💕 💕 #قسمت_پانزدهم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن بابا:هییی دخترم...ولی اینجا ایرانه و مجبوری به حجاب اجباری..بزار درست تموم بشه میفرستمت اونور هر جور خواستی بگرد.. -نه پدر جان...منظور این نبود😐 مامان:پس چی؟!😯 -نمیدونم چه جوری بگم...راستش...راستش میخوام چادر بزارم😕 پدر : چی گفتی؟! درست شنیدم؟!چادر؟!😨 😨 مامان: این چه حرفیه دخترم.. تو الان ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_پانزدهم یک هفته بعد.... یک هفته گذشت,با تمومه ترس ها و واهمه هایی که داشتیم تونستیم ویزا جور کنیم. فردا قرار شد ساعت ۴ صبح سمت فرودگاه برای حرکت به سمت آمریکا آماده بشیم. ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_پانزدهم یک هفته بعد.... یک هفته گذشت,با تمومه ترس ها و واهمه هایی که داشتیم تونستیم ویزا جور کنیم. فردا قرار شد ساعت ۴ صبح سمت فرودگاه برای حرکت به سمت آمریکا آماده بشیم. وسایلا جمع شده بود و دل تو دل هیچکسی نبود,هرکسی فقط میخواست ساعت ۴ صبح ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_هجدهم : #جنگ_صفین #قسمت_پانزدهم : از جمله کسانی که در صفین از سپاه علی علیه السلام شربت شهادت نوشیدند #عمار_یاسر بود، این مرد شریف از صحابه بزرگ پیغمبر صلی الله علیه و ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_هجدهم : #جنگ_صفین #قسمت_پانزدهم : از جمله کسانی که در صفین از سپاه علی علیه السلام شربت شهادت نوشیدند #عمار_یاسر بود، این مرد شریف از صحابه بزرگ پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده و با اینکه سن مبارکش در حدود نود سال بود، به بمیدان کارزار ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ * #قسمت_پانزدهم .. با صدای آرام صالح و نوازشش بیدار شدم. لحظه ای موقعیتم را فراموش کردم.😳 ــ سلاااام خانوم گل... صبحت بخیر لبخندی زدم و کش و قوصی به بدنم دادم. هنوز ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ * #قسمت_پانزدهم .. با صدای آرام صالح و نوازشش بیدار شدم. لحظه ای موقعیتم را فراموش کردم.😳 ــ سلاااام خانوم گل... صبحت بخیر لبخندی زدم و کش و قوصی به بدنم دادم. هنوز از پدر صالح خجالت می کشیدم که راحت باشم. صالح روسری را از سرم برداشت ...

سلسه پستهای #سیره_پیامبر_اعظم حضرت ختمی مرتبت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در روابط خارجی . . #قسمت_پانزدهم: 5- عتق و فک رقبه (ابزار بشردوستانه) از جمله مطالب ارزشمندی که در حقوق بین ...

سلسه پستهای #سیره_پیامبر_اعظم حضرت ختمی مرتبت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در روابط خارجی . . #قسمت_پانزدهم: 5- عتق و فک رقبه (ابزار بشردوستانه) از جمله مطالب ارزشمندی که در حقوق بین الملل مورد عنایت قرار گرفته و فعالیت های مثمر ثمری در رابطه با آن صورت ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_شانزدهم : #جنگ_جمل #قسمت_پانزدهم : علی علیه السلام مانند شعله‏ های آتشی که بر خرمن کاه افتد، در اندک زمانی صورت بندی رزمی #قشون_جمل را #متلاشی ساخت و بسیاری از شجاعان و ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_شانزدهم : #جنگ_جمل #قسمت_پانزدهم : علی علیه السلام مانند شعله‏ های آتشی که بر خرمن کاه افتد، در اندک زمانی صورت بندی رزمی #قشون_جمل را #متلاشی ساخت و بسیاری از شجاعان و نام آوران نامی را که در برابر او عرض اندام می کردند به خاک و ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_ششم : خدمات نظامی علی علیه السلام #قسمت_پانزدهم : #غزوه_خیبر : #مرحب پهلوان عجیبی بود زیرا دو زره پوشیده و دو شمشیر بر کمر آویخته بود و علاوه بر چند عمامه که ...

سلسله پستهای #زندگی_نامه_امیرالمؤمنین_حیدر_از_ولادت_تا_شهادت #فصل_ششم : خدمات نظامی علی علیه السلام #قسمت_پانزدهم : #غزوه_خیبر : #مرحب پهلوان عجیبی بود زیرا دو زره پوشیده و دو شمشیر بر کمر آویخته بود و علاوه بر چند عمامه که بر سر خود بسته بود . او کلاه فولادی بر سر گذاشته و سنگی را ...

#استان_یزد و جاذبه های #گردشگری آن #قسمت_پانزدهم #خانه_مرتاض (دانشکده هنر و معماری دانشگاه یزد): خانه مرتاض مربوط به دوره #قاجاره این خانه از دو بخش تشکیل شده و هر بخش حیاط خاص خود با ورودی ...

#استان_یزد و جاذبه های #گردشگری آن #قسمت_پانزدهم #خانه_مرتاض (دانشکده هنر و معماری دانشگاه یزد): خانه مرتاض مربوط به دوره #قاجاره این خانه از دو بخش تشکیل شده و هر بخش حیاط خاص خود با ورودی ای جداگانه داره. در عین حال این دو بخش به شکلی ظریف به یکدیگر مرتبطند. ...

به نام خدا سلسله پستهای القاب دخت نبی مکرم اسلام حضرت صدیقه طاهره #قسمت_پانزدهم #معصومه زنی را که دارای مقام #عصمت_از_گناه باشد، معصومه گویند. فاطمه ی زهراء سلام الله علیها دارای مقام عصمت بود، هم ...

به نام خدا سلسله پستهای القاب دخت نبی مکرم اسلام حضرت صدیقه طاهره #قسمت_پانزدهم #معصومه زنی را که دارای مقام #عصمت_از_گناه باشد، معصومه گویند. فاطمه ی زهراء سلام الله علیها دارای مقام عصمت بود، هم عصمت از گناه، هم عصمت از خطا و اشتباه، و حتی از سهو و نسیان ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده :حسین حاجی جمالی #قسمت_پانزدهم *قسمت شانزدم را تا چند لحظه دیگه میذارمش یکم دیگه زل زد به صورتمو بعدم درو کامل باز کردو از جلوی در رفت کنار منم داخل ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده :حسین حاجی جمالی #قسمت_پانزدهم *قسمت شانزدم را تا چند لحظه دیگه میذارمش یکم دیگه زل زد به صورتمو بعدم درو کامل باز کردو از جلوی در رفت کنار منم داخل شدم راه افتاد سمت حیاطو با صدای خشن گفت: دنبالم بیا .... با ترس سرمو ...

شیداوصوفی قسمت_پانزدهم پلیسها داشتند همه اتاقهای آن خانه ی مخوف را میگشتند. صوفی پتویی روی شانه اش انداخته بود و کنار بهار، در ماشین نشسته بود. به علی گفتم، جریان صوفی؟ گفت، چند روزه میخوام ...

شیداوصوفی قسمت_پانزدهم پلیسها داشتند همه اتاقهای آن خانه ی مخوف را میگشتند. صوفی پتویی روی شانه اش انداخته بود و کنار بهار، در ماشین نشسته بود. به علی گفتم، جریان صوفی؟ گفت، چند روزه میخوام بت بگم؛ ولی نمیشد. ماجرا تازه ست. صوفی رفته بود کلانتری... حالا بهت میگم.. تو ...

قسمت پانزدهم منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمیتوانست حرف بزند یاشاید نمیخواست !همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود.شاید مثل من، دیگر چیزی برای از ...

قسمت پانزدهم منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمیتوانست حرف بزند یاشاید نمیخواست !همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود.شاید مثل من، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت!منتظر تماسش بودم.اما تا کی؟ بوسنی هنوز جنگی نبود که بتوانم اخبار را ...