نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_آخر (۱۳ تصویر)

#رمان_یادت_باشد #پارت_آخر همیشه با حمید باشم. هر روز صبح به عکس هایش سلام می دهم. گاهی وقت ها از شدت دلتنگی با حمید دعوا می کنم و می گویم:

#رمان_یادت_باشد #پارت_آخر همیشه با حمید باشم. هر روز صبح به عکس هایش سلام می دهم. گاهی وقت ها از شدت دلتنگی با حمید دعوا می کنم و می گویم:" امروز اومدم به دیدنت، ولی تو سر قرارمون نیومدی." از سختی روزگار و از جانکاه بودن فراقش شکوه می کنم. به ...

#Doubles_of_love #The_last_part #دوراهی_عشق #part140 #پارت_آخر پارت صد و چهل(۱۴۰) ~۶ سال بعد~ داشتن تو حیاط بازی میکردن که که چامین هلش داد و افتاد تو آب... آرا: دار...رم خفه می...شم... چامین دستشو دراز میکنه و ...

#Doubles_of_love #The_last_part #دوراهی_عشق #part140 #پارت_آخر پارت صد و چهل(۱۴۰) ~۶ سال بعد~ داشتن تو حیاط بازی میکردن که که چامین هلش داد و افتاد تو آب... آرا: دار...رم خفه می...شم... چامین دستشو دراز میکنه و آرا رو مثل موش آبکشیده میکشه بیرون. و آرا رو که از سرما میلرزید برد ...

#the_building_infogyg #پارت_آخر که منو تو بغلش کشید لباش گذاشت رویی پیشونیم بوسید! لبخندی زدم همه کاراش خاص بود برام دستشو گرفتم امروز عروسیه می.یونگ چرت وپرت که نیستش سوار ماشین شدیم گوشیشو از تویی جیبش ...

#the_building_infogyg #پارت_آخر که منو تو بغلش کشید لباش گذاشت رویی پیشونیم بوسید! لبخندی زدم همه کاراش خاص بود برام دستشو گرفتم امروز عروسیه می.یونگ چرت وپرت که نیستش سوار ماشین شدیم گوشیشو از تویی جیبش درآورد مارک:پرنسس آچا افتخار میدین من:حتما پرنس مارک عزیزم یه سلفی باحال شدش وارد سالن ...

#وانشات_کوتاه #جین #پارت_آخر نیـم ساعتی میشد که روی صندلی های فرودگاه نشسته بودم.. با زنگ خوردن گوشیم با بی حوصلگی گوشی رو جواب دادم و گفتم: تو نمیخوای بیای؟ یوهی: من واقعا نمیتونم بیام.. تو ...

#وانشات_کوتاه #جین #پارت_آخر نیـم ساعتی میشد که روی صندلی های فرودگاه نشسته بودم.. با زنگ خوردن گوشیم با بی حوصلگی گوشی رو جواب دادم و گفتم: تو نمیخوای بیای؟ یوهی: من واقعا نمیتونم بیام.. تو برو:) و بعد صدای بوق قطع گوشی... با خودم گفتم انقدر براش بی ارزش بودم ...

#love_inother_style #پارت_آخر ساکونو جینیونگ:آره پشتت بکن بهم! پشتمو کردم بهش لباسمو محکم نگه داشتم شرفم نره زیر پام که صدایی باز شدن زیپ دستمو محکم تر نگه داشتم که یهو بین کمرم سوخت باورم نمیشد ...

#love_inother_style #پارت_آخر ساکونو جینیونگ:آره پشتت بکن بهم! پشتمو کردم بهش لباسمو محکم نگه داشتم شرفم نره زیر پام که صدایی باز شدن زیپ دستمو محکم تر نگه داشتم که یهو بین کمرم سوخت باورم نمیشد بین کمرمو بوسیده بود به رویی مبارک سرخ شدم نیاوردم لباسامو برداشتم عوضشون کردم یه ...

#پاییز_نامه #پارت_آخر به نام او... ...باید دید که آذر، چه در چنته دارد. و آذر، کم تر نشانی از پاییز دارد و بیش تر نوید یک زمستان برفی را می دهد؛ انگار خدا می خواهد ...

#پاییز_نامه #پارت_آخر به نام او... ...باید دید که آذر، چه در چنته دارد. و آذر، کم تر نشانی از پاییز دارد و بیش تر نوید یک زمستان برفی را می دهد؛ انگار خدا می خواهد با این برف های شادی، پاییز را از دلم در بیاورد:) و امان از زمستان ...

#خواننده_شیطون #پارت_آخر آنیسا امروز همه دور هم دیگه جمع شدیم نمیدونم چرا این جمع بیشتر از همه جمع ها دوس دارم . جین:ببینم چه حسی داره دوس پسر داری اونم نه معمولی چان داری من:هیچی ...

#خواننده_شیطون #پارت_آخر آنیسا امروز همه دور هم دیگه جمع شدیم نمیدونم چرا این جمع بیشتر از همه جمع ها دوس دارم . جین:ببینم چه حسی داره دوس پسر داری اونم نه معمولی چان داری من:هیچی یه ادم اضافی انگار بهم آویزونه دستشو انداخت دور گردنم میدونست شوخی کردم چان:ااا که ...

#پارت_سوم #پارت_آخر سرم را بالا آوردم او خودش بود همان کسی که چند ساعت منتظر آمدنش بودم ده دقیقه در همان حالت به او خیره شده بودم همان کسی بود که تصورش را میکردم قامتش ...

#پارت_سوم #پارت_آخر سرم را بالا آوردم او خودش بود همان کسی که چند ساعت منتظر آمدنش بودم ده دقیقه در همان حالت به او خیره شده بودم همان کسی بود که تصورش را میکردم قامتش جون سرو رخش چون ماه و چشمانش چون ستارگان شک نداشتم که او خودش بود ...

#دونده_هزار_تو #پارت_آخر خب شما داخل بیشه ای که بچه ها در آن حضور دارند از همه نوع نژاد و رنگ پوستی میبینید که نشان از جهانی بودن ماجرا دارد اما شما از همه نوع نژاد ...

#دونده_هزار_تو #پارت_آخر خب شما داخل بیشه ای که بچه ها در آن حضور دارند از همه نوع نژاد و رنگ پوستی میبینید که نشان از جهانی بودن ماجرا دارد اما شما از همه نوع نژاد داخل هزار تو میبینید به جز آسیایی فقژ یک نفر با قیافه ی آسیایی میبینید ...

. شوکه شدم از شنیدن اتفاقایی که روحمم ازش خبر نداشت... گفتم تو که میدونی، من خواهر بهمنم ، تو نامزدش بودی... گفت چه نامزدی..؟یا نبود ، اگه هم میومد به خاطر بچه بود.. طلبکارم ...

. شوکه شدم از شنیدن اتفاقایی که روحمم ازش خبر نداشت... گفتم تو که میدونی، من خواهر بهمنم ، تو نامزدش بودی... گفت چه نامزدی..؟یا نبود ، اگه هم میومد به خاطر بچه بود.. طلبکارم بود..حرصی شدم... گفتم خودتم میدونستی نامزدیتون اجباری بود ، به خاطر بچه که حتی از ...

با کلید درو باز کردم و بی سر و صدا رفتم تو.... نه اینکه ازش بترسم ، نه ، فقط حوصله جنگ و دعوا نداشتم.... اصن حوصله خودمم نداشتم‌‌‌... رو کاناپه نشسته بود و سیگار ...

با کلید درو باز کردم و بی سر و صدا رفتم تو.... نه اینکه ازش بترسم ، نه ، فقط حوصله جنگ و دعوا نداشتم.... اصن حوصله خودمم نداشتم‌‌‌... رو کاناپه نشسته بود و سیگار میکشید... بی توجه بهش ، شال نازکمو از روی تیغ تیغیای تازه بلند شدم برداشتم ...