نسخه وب بازار مستقیم

گیتی (۵۲ تصویر)

رمان #دلبر قسمت 41 #گیتی ایمان داد زد : ازت متنفرررررم..امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت...تو دیگه هیچ اهمیتی برای من نداری.. پشتشو کرد و رفت . افتادم زمین و گفتم : ایمان... شروع کردم هق هق ...

رمان #دلبر قسمت 41 #گیتی ایمان داد زد : ازت متنفرررررم..امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت...تو دیگه هیچ اهمیتی برای من نداری.. پشتشو کرد و رفت . افتادم زمین و گفتم : ایمان... شروع کردم هق هق کردن و داد زدن : ایماننننن..ایماااااانن..ایممماااااننن .... از خواب پریدم و سریع نشستم روی تخت ...

رمان #دلبر قسمت 40 (تبریک در اومدن از دهه ی سوم😂) #گیتی با وایستادن ماشین سرمو چرخوندم و به ایمان نگاه کردم که داشت کمربندشو باز میکرد . گفتم : چیشد ؟! رسیدیم؟!!! ایمان بدون ...

رمان #دلبر قسمت 40 (تبریک در اومدن از دهه ی سوم😂) #گیتی با وایستادن ماشین سرمو چرخوندم و به ایمان نگاه کردم که داشت کمربندشو باز میکرد . گفتم : چیشد ؟! رسیدیم؟!!! ایمان بدون توجه به حرفم گفت : چشماتو ببند... گفتم : جانم؟! بهم نگاه کرد و گفت ...

رمان #دلبر قسمت 39 #گیتی گفتم : حوصلم سر رفتهههههههه... و خودمو پرت کردم روی تخت . با گیتا هم اتاق شده بودم . گیتا پوکر گفت : آبجی همش نیم ساعته رسیدیم.. گفتم : ...

رمان #دلبر قسمت 39 #گیتی گفتم : حوصلم سر رفتهههههههه... و خودمو پرت کردم روی تخت . با گیتا هم اتاق شده بودم . گیتا پوکر گفت : آبجی همش نیم ساعته رسیدیم.. گفتم : خب چه ربطی داره؟! گفت : منظورم اینه که تازه رسیدیم چجوری به این سرعت ...

رمان #دلبر قسمت 38 #ایمان توی اتاقم بودم و داشتم یه یه سری پروژه نگاه مینداختم که دیدم بله . گیتا خانم با کله اومد تو شیشه . از جام پاشدم و گفتم : چته ...

رمان #دلبر قسمت 38 #ایمان توی اتاقم بودم و داشتم یه یه سری پروژه نگاه مینداختم که دیدم بله . گیتا خانم با کله اومد تو شیشه . از جام پاشدم و گفتم : چته انقدر عجله داری؟ بچت رو گازه؟ گیتا گفت : اولا که به توچه دوما که ...

رمان #دلبر قسمت 37 #گیتی ایمان گفت : چرا اینکارو کردی؟ چرا؟ چه دلیلی داشتی؟ من واست مهم نبودم؟ این بچه ها..هیچکدوم برات مهم نبودن؟ چرا اینجوری کردی ؟ .... یهو از خواب پریدم . ...

رمان #دلبر قسمت 37 #گیتی ایمان گفت : چرا اینکارو کردی؟ چرا؟ چه دلیلی داشتی؟ من واست مهم نبودم؟ این بچه ها..هیچکدوم برات مهم نبودن؟ چرا اینجوری کردی ؟ .... یهو از خواب پریدم . قلبم تند تند میزد قفسه ی سینم بالا و پایین میشد . حالم خیلی خیلی ...

رمان #دلبر قسمت 36 #گیتی وقتی ایمان داشت کار میکرد یه برگه و مداد برداشتم و نقاشیشو کشیدم . بچه که بودم کلاس طراحی رفته بودم و واسه همین نقاشیم خوب بود . نقاشیم تموم ...

رمان #دلبر قسمت 36 #گیتی وقتی ایمان داشت کار میکرد یه برگه و مداد برداشتم و نقاشیشو کشیدم . بچه که بودم کلاس طراحی رفته بودم و واسه همین نقاشیم خوب بود . نقاشیم تموم شد خیلی شبیه خودش شده بود . یواشکی رفتم اتاقشون و یکی از کتابای کتابخونشونو ...

رمان #دلبر قسمت 35 #گیتی با صدای آهنگ خوندن به نفر از خواب بیدار شدم . داشت میخوند : همه میدونن عمریه رفتی و من همونجوری دوست دارمت نمیای و میمیرم و کاش خبرش برسه ...

رمان #دلبر قسمت 35 #گیتی با صدای آهنگ خوندن به نفر از خواب بیدار شدم . داشت میخوند : همه میدونن عمریه رفتی و من همونجوری دوست دارمت نمیای و میمیرم و کاش خبرش برسه یه روزی بهت دل دیوونه راضی نمیشه تو رو به یکی دیـ... با در زدنم ...

رمان #دلبر قسمت 34 #گیتی بعد از هزار تا بوق جواب داد : هااااان گفتم : واقعا که..بعد از سه ساعت جواب میدی اونم اینجوری؟؟ با بی حوصلگی گفت : اخه خواهر من ساعت نزدیک ...

رمان #دلبر قسمت 34 #گیتی بعد از هزار تا بوق جواب داد : هااااان گفتم : واقعا که..بعد از سه ساعت جواب میدی اونم اینجوری؟؟ با بی حوصلگی گفت : اخه خواهر من ساعت نزدیک دوئه... گفتم : ول کن ساعتو..فردا اومدنی اون لباس پییشبندیم و ساپورتو شال سورمه ایمو ...

رمان #دلبر قسمت 33 #گیتی گفتم : اصلا به تو چه؟! زندگی منه به تو مربوط نیست..تو چه نسبتی با من به جز رئیس بودنت داری؟!! من حتی تو رو به چشم دوستمم نمیبینم...چه نسبتی ...

رمان #دلبر قسمت 33 #گیتی گفتم : اصلا به تو چه؟! زندگی منه به تو مربوط نیست..تو چه نسبتی با من به جز رئیس بودنت داری؟!! من حتی تو رو به چشم دوستمم نمیبینم...چه نسبتی داری که غیرتی میشی؟! بابامی داداشمی دوست پسـ... قبل از اینکه حرفم تموم شه خیلی ...

رمان #دلبر قسمت 32 #ایمان تو اتاقم بودم و داشتم کار میکردم . یهو خیلی خسته شدم و کامپیوترو ول کردم و به صندلیم تکیه دادم و چشمامو بستم . یه یک دقیقه ای گذشت ...

رمان #دلبر قسمت 32 #ایمان تو اتاقم بودم و داشتم کار میکردم . یهو خیلی خسته شدم و کامپیوترو ول کردم و به صندلیم تکیه دادم و چشمامو بستم . یه یک دقیقه ای گذشت که چشمامو باز کردم و چشمم خورد به گیتی که توی جایگاهش نشسته بود و ...

رمان #دلبر قسمت 31 #گیتی آرنجمو گذاشتم روی پاهام و پشت دستمو گذاشتم زیر چونم و خیره شدم بهشون . آقای توکلی در واقع اصلی نبوده یعنی اصلی برادرش بوده . نیما توکلی . اون ...

رمان #دلبر قسمت 31 #گیتی آرنجمو گذاشتم روی پاهام و پشت دستمو گذاشتم زیر چونم و خیره شدم بهشون . آقای توکلی در واقع اصلی نبوده یعنی اصلی برادرش بوده . نیما توکلی . اون و ایمان کنار هم نشسته بودن و حرف میزدن . لعنتیا چقدر شبیه هم بودن ...

رمان #دلبر قسمت 30 (بالاخره از دهه ی بیست در اومدم تبریک😂) #گیتی با تعجب به ایمان نگاه کردم و گفتم : نه بابا دیگه چی...دیروز کم بود امروزم میخوان ما بریم پیششون؟! به نظرم ...

رمان #دلبر قسمت 30 (بالاخره از دهه ی بیست در اومدم تبریک😂) #گیتی با تعجب به ایمان نگاه کردم و گفتم : نه بابا دیگه چی...دیروز کم بود امروزم میخوان ما بریم پیششون؟! به نظرم با این شرکت قرارداد نبند همینجوریش اینجا پلاسن یکم دیگه رو بدی دیگه شبا هم ...

رمان #دلبر قسمت 28 #گیتی گوشیمو باز کردم . رفتم واتساپ . یکی‌بهم پیام داده بود . رفتم توش و شروع کردم به خوندن : سلام ایمانم...الان متنو میفرستنم برات حفظ کن و بهشون بگو ...

رمان #دلبر قسمت 28 #گیتی گوشیمو باز کردم . رفتم واتساپ . یکی‌بهم پیام داده بود . رفتم توش و شروع کردم به خوندن : سلام ایمانم...الان متنو میفرستنم برات حفظ کن و بهشون بگو متنو فرستاد . شروع کردم به خوندن . پنج شیش بار از روش خوندم و ...

رمان #دلبر قسمت 27 #گیتی سه ساعت از اون ماجرا گذاشته بود و الان یکم حالم بهتر بود . تا به خودم اومدم دیدم صد تا دختر دورم جمع شدن . اصلا حرفاشونو میشنیدی گند ...

رمان #دلبر قسمت 27 #گیتی سه ساعت از اون ماجرا گذاشته بود و الان یکم حالم بهتر بود . تا به خودم اومدم دیدم صد تا دختر دورم جمع شدن . اصلا حرفاشونو میشنیدی گند میخورد به اعصابت ولی مجبوری با لبخند جوابشونو میدادم . یکی میگفت : خیلی خوش ...

رمان #دلبر قسمت 26 #گیتی دست گیتا رو گرفتم و وارد شرکت شدیم . گیتا رفت سر جاش و منم رفتم سر جام . تا نشستم روی صندلیم ایمان اومد و گفت : دوستان یه ...

رمان #دلبر قسمت 26 #گیتی دست گیتا رو گرفتم و وارد شرکت شدیم . گیتا رفت سر جاش و منم رفتم سر جام . تا نشستم روی صندلیم ایمان اومد و گفت : دوستان یه لحظه توجه کنید... همه رفتیم سمتش و دورش جمع شدیم . شروع کرد به سخنرانی ...

رمان #دلبر قسمت 25 #گیتی بعد از کلی خوش گذروندن و خندیدن بقیه به کل کل های من و ایمان سوار ماشینا شدیم قرار شد یکم دور دور کنیم بعدش بریم خونه . ایندفعه آراد ...

رمان #دلبر قسمت 25 #گیتی بعد از کلی خوش گذروندن و خندیدن بقیه به کل کل های من و ایمان سوار ماشینا شدیم قرار شد یکم دور دور کنیم بعدش بریم خونه . ایندفعه آراد نشسته بود پشت فرمون و منم وسط و گیتا و بیتا هم بغلام و ایمانم ...

رمان #دلبر قسمت 24 #گیتی شالمو انداختم روی سرم و داشتم موهام رو صاف میکردم که با صدای وحشتناکی که از سمت در اومد برگشتم و نگاه کردم . گیتا با کمر تکیه داده بود ...

رمان #دلبر قسمت 24 #گیتی شالمو انداختم روی سرم و داشتم موهام رو صاف میکردم که با صدای وحشتناکی که از سمت در اومد برگشتم و نگاه کردم . گیتا با کمر تکیه داده بود به در که باز بود . حرصی گفتم: چتهههههه؟؟؟!!!! بدون توجه به حرفم گفت : ...

رمان #دلبر قسمت 23 #گیتی از اتاقش اومدم بیرون و سریع رفتم سر جام . داشتم قشنگ لو میدادمااااا . روی صندلی نشستم . خوب شد در رفتم . ولی اون زنه کی‌بود؟! شاید مادرش ...

رمان #دلبر قسمت 23 #گیتی از اتاقش اومدم بیرون و سریع رفتم سر جام . داشتم قشنگ لو میدادمااااا . روی صندلی نشستم . خوب شد در رفتم . ولی اون زنه کی‌بود؟! شاید مادرش بود یا شایدم... ای بابا به من چه . گیتا اومد و کنارم نشست و ...

رمان #دلبر قسمت 22 #گیتی همه رفته بودن توی سالن غذا خوری ‌و غذا میخوردن . یواشکی رفتم داخل اتاق مخرب اعصاب . میخواستم کاری که مرضیه گفته بود رو انجام بدم . گفته بود ...

رمان #دلبر قسمت 22 #گیتی همه رفته بودن توی سالن غذا خوری ‌و غذا میخوردن . یواشکی رفتم داخل اتاق مخرب اعصاب . میخواستم کاری که مرضیه گفته بود رو انجام بدم . گفته بود که طرح هایی رو که اسمش روش نوشته شده بود رو بزارم اتاق مخرب اعصاب ...

رمان #دلبر قسمت 19 #گیتی خواست بره سمتش که محکم خورد به من و باعث شد پرت بشم توی آب . شروع کردم به دست و پا زدن. لعنتی من بلد نیستم شنا کنننم . ...

رمان #دلبر قسمت 19 #گیتی خواست بره سمتش که محکم خورد به من و باعث شد پرت بشم توی آب . شروع کردم به دست و پا زدن. لعنتی من بلد نیستم شنا کنننم . یکی بیاد منو نجات بده. خانوما که نمیتونن بپرن تو آب زشته . توی پسراهم ...