me-me

از دیـو و دد ملــولمـ
و انسـانمـ آرزوسـت...
https://t.me/EnssanamArezost

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون ...

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق ...

تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست من که از خود می‌روم چون در کنار آید مرا #صائب_تبریزی

تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست من که از خود می‌روم چون در کنار آید مرا #صائب_تبریزی

عشق من میخواستم برایت نامه ای بنویسم نامه ای که بازگوید اشتیاقم را برایِ دیدارت هراسم را از تصورِ گم کردنت إحساسم را فراتر از خواستن دلتنگی وصف ناپذیری که لحظه ای تٓرکم نمی گوید ...

عشق من میخواستم برایت نامه ای بنویسم نامه ای که بازگوید اشتیاقم را برایِ دیدارت هراسم را از تصورِ گم کردنت إحساسم را فراتر از خواستن دلتنگی وصف ناپذیری که لحظه ای تٓرکم نمی گوید و کشش شورنده ای که یکسره تسلیم آنم... عشق من میخواستم برایت نامه ای بنویسم ...

‌عاشقــم بر عشـق و هرگز نشڪنم پیمان عشــق... #سنایی

‌عاشقــم بر عشـق و هرگز نشڪنم پیمان عشــق... #سنایی

بر چهره‌ی زندگانیِ من که بر آن هر شیار از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند آیدا، لبخندِ آمرزشی‌ست... #احمد_شاملو

بر چهره‌ی زندگانیِ من که بر آن هر شیار از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند آیدا، لبخندِ آمرزشی‌ست... #احمد_شاملو

‌

‌"سرشار شو از من" هوسم کن، تمامم کن، اسرافم کن، فدایم کن. طلبم کن، فراچنگم آور، مهارم کن، پنهانم کن. می‌خواهم از آنِ کسی باشم، می‌خواهم از آنِ تو باشم، زمان، زمان توست و من، آن گریزپای دردمند که از هر آن‌چه در راهش آید برمی‌جهد. اما زمان، زمان توست ...

درست است که مرگ سرانگشت بر شیشه می کوبد وُ قاب ها فروریخته ، ولی هراسی نیست که ما از قبیله ی والایِ امید از تبارِ بی باکِ شهامت ایم، تا واپسین نور تا آخرین ...

درست است که مرگ سرانگشت بر شیشه می کوبد وُ قاب ها فروریخته ، ولی هراسی نیست که ما از قبیله ی والایِ امید از تبارِ بی باکِ شهامت ایم، تا واپسین نور تا آخرین فروغ به پنجره بودن ادامه خواهیم داد که دوباره روزی ، نوباوه صبحی آفتاب تا ...

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را #عالیجناب_سعدی

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را #عالیجناب_سعدی

‍‌ کادیا_ دیوانه نیستم اما دیوانه ام پندار همه خیالات و اشعارم را فراموش کن اما خاطراتم را نه چرا که عشق با همه ی بی رحمی و جسارت اش وابسته به خاطراتی ست که ...

‍‌ کادیا_ دیوانه نیستم اما دیوانه ام پندار همه خیالات و اشعارم را فراموش کن اما خاطراتم را نه چرا که عشق با همه ی بی رحمی و جسارت اش وابسته به خاطراتی ست که روزگاری پیوند داده اند قلب هایمان را... قسمتی از قطعه ۸۶ رمان آدم‌‌ها_ فصل‌ها _چشم‌هایی ...

‌جفا از سر گرفتی یاد می‌دار نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می‌دار مرا بیدار در شب‌های تاریک رها کردی و خفتی یاد می‌دار ...

‌جفا از سر گرفتی یاد می‌دار نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می‌دار مرا بیدار در شب‌های تاریک رها کردی و خفتی یاد می‌دار به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار نگفتی خار باشم پیش دشمن ...

‌رنجیده ام دستم را در دستِ لحظه ات بگذار که آغوشِ این شهر افق ندارد که خواهش بزرگی‌ ‌ست دلتنگ نبودن در کوچ و آرزو یِ زیبائی ست باز گشت #نیکی_فیروزکوهی

‌رنجیده ام دستم را در دستِ لحظه ات بگذار که آغوشِ این شهر افق ندارد که خواهش بزرگی‌ ‌ست دلتنگ نبودن در کوچ و آرزو یِ زیبائی ست باز گشت #نیکی_فیروزکوهی

‌ دوست دارم در این شب دلپذیر عطر تو چراغ بینایی من شود و محبوبه‌ی شب راهش را گم کند... #شمس_لنگرودی

‌ دوست دارم در این شب دلپذیر عطر تو چراغ بینایی من شود و محبوبه‌ی شب راهش را گم کند... #شمس_لنگرودی

‌روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت من با پیراهنی ساده آشفته حال خیره به خالی‌ دنیا با خودم غریبه با دیگران غریبه تر جایی‌ نشسته‌ام که نمیدانم کجاست تو چون همیشه با وقار ...

‌روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت من با پیراهنی ساده آشفته حال خیره به خالی‌ دنیا با خودم غریبه با دیگران غریبه تر جایی‌ نشسته‌ام که نمیدانم کجاست تو چون همیشه با وقار با تردید نگاهم می‌‌کنی‌ شاخه گلی‌ روی زانوانم میگذاری سری تکان می‌‌دهی‌ و می‌‌روی ...

سینه‌ام آینه‌ای ست، با غباری از غم تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار آشیانِ تُهیِ دستِ مرا، مرغِ دستانِ تو پُر می‌سازد آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادی که به دستانِ ...

سینه‌ام آینه‌ای ست، با غباری از غم تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار آشیانِ تُهیِ دستِ مرا، مرغِ دستانِ تو پُر می‌سازد آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادی که به دستانِ تو دارد به فراموشی‌ها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت، دستِ پرُ مهرِ مرا ...

‌می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم خاک من زنده به تأثیر ...

‌می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم وه که گر بر سر کوی ...

‌ دیدمت ولی چه دور... دیدمت ولی چه دیر ... #قیصر_امین_پور

‌ دیدمت ولی چه دور... دیدمت ولی چه دیر ... #قیصر_امین_پور

‌به من بگو چگونه من جوان شوم بگو چگونه این جهان شود بگو چگونه راز عاشقان بیان شود عطش برای دیدن تو سوخته زبان من به من بگو عطش چگونه بی زبان بیان شود تو ...

‌به من بگو چگونه من جوان شوم بگو چگونه این جهان شود بگو چگونه راز عاشقان بیان شود عطش برای دیدن تو سوخته زبان من به من بگو عطش چگونه بی زبان بیان شود تو مهربان من بیا کنار پنجره و پیش از آن که قد نیمه تیرسان من کمان ...

چه هیاهوی سبزی می‌وزد از شاخه‌های درخت هم‌نفس با پرنده‌هایی که دیگر پرنده نیستند و شکوفه‌ها صدای ریشه‌هاست که از پشت تبسم خاک می‌روید . کاش می‌دانستی بهار وقتی زیباست که بارانش از دست‌های تو ...

چه هیاهوی سبزی می‌وزد از شاخه‌های درخت هم‌نفس با پرنده‌هایی که دیگر پرنده نیستند و شکوفه‌ها صدای ریشه‌هاست که از پشت تبسم خاک می‌روید . کاش می‌دانستی بهار وقتی زیباست که بارانش از دست‌های تو ببارد... #رضوان_ابوترابی (حسرت)