neginshahi

من تورا از همه‌‌‌ خلق جدا میدانم...

امتیاز
10960
دنبال‌کنندگان
9
دنبال‌‌شوندگان
2
مورد‌ علاقه

مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او وَرزم...

ای در دلِ من رفته چو خون در رَگ و پوست...

تو در ضمیرِ منی، چگونه از تو گریزم؟ که ناگزیرِ منی...

دورترین نزدیکِ من...

‌و چه آرام خیالت به دلم هست هنوز...

اِی که همه نگاهِ من خورده گره به روی تو...

در رویایم تو از آنِ منی و در واقعیتم رویای منی...

سال نو می‌شود، و یادت یک سال کهنه‌تر. هرچه بیشتر می‌گذرد، این شراب کهنه بیشتر مرا سرخوش می‌کند...

کاش به تو دلبسته شدن این همه اندوه نداشت...

هیچ میدانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم...

ریشه کردی تو وجودم، تو یه بیماریِ خاصی...

من در دیار رویاهای خویش با تو زندگی میکنم...

که دارم خلوتی خوش با خیالَش...

تو همانی که من نتوانم از یاد ببرم...

سالها در دلم زیستی تو...

در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست...

کاش هیچوقت مهرِ کسی که سهم‌مان نیست به دلمان نیوفتد...

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه‌ام...

و او تنها کسی بود که توانست دلم را ببرد...

اما فکر کردن به تو تمام داشته هایم بود...