بچه ها مریضم
مریضم میخوام چندتا تئوری و داستان های واقعی از کارتون ها رو بگم تا بچگیتون خراب شه😁
اول با کارتون موردعلاقه ام پیتر پن
دقت کردید پیر پن و کلا کسایی که باهاشون بودن هیچوقت پیر نمیشدن؟
به خاطر این بود که پیتر پن فرشته ی مرگ بود و اون سرزمین دنیای مردگان بود بهتر بگم همون بهشت خودمون
یه تئوری هم هست که میگه پیتر پن قاتله میگن بچه هایی که گم شده بودن و بزرگ شدن رو میکشت !
سیندرالا
فکر کنم همه بدونید وقتی که پرنس دنبال عشقش بود نامادری سیندرالا به دختراش دستور میده که انگشت های پاشون رو قطع کنن تا کفش اندازه ی پاهاشون بشه ولی چون خون ریزی زیادی داشتن فهمید که یه نقشه ای داره و روز عروسیش هم دو پرنده خواهرهای ناتنی ا/ت رو به فاخ میدن😐
اون یکی مربوط به اسمشه سیندر به معنی خاکستر و الا اسمشه و سیندرالا لقبیه که خواهراش بهش دادن
سفید برفی
سفید برفی نماد کو.کا.ئین(یه مواد م.خ.د.ر.ه ولی نمیدونم درست نوشتم یا نه) هست و ۷ کوتوله عواقب مصرف این مواد است
راپونزل یا گیسو کمند
داستان واقعیش اینه که راپونزل دینشون مسیحی بوده و شوهرش(اسمشو یادم رفته🤦🏻♀️) یه دین دیگه رو قبول داشت
پدرش مخالف بود با اون پسره بره چون برخلاف قوانین دینشون بود و نشان دهنده ی تسلط شیاطین بر او برای همین پدرش اون رو تویه قصر زندانی کرد و چندسال گذشت که موهای راپونزل بلند شد و پسره هر روز به دیدنش میرفت و از موهاش بالا میرفت ولی یه روزی پدرش میفهمه و زمانی که اون داره میاد بالا پدرش موهاش رو میبره و پسر میفته روی بوته ی خار که باعث کور شدنش میشن بعد از اون پدرش راپونزل رو آزاد کرد و یه روزی راپونزل پسر رو پیدا میکنه و چشماش رو با اشک هاش درمان میکنه(بعد نکته اسمشون هم فرق میکرد ولی یادم نیست)
یکی دیگه
تا به حال به اسم سرزمین دقت کردید؟ سرزمین کرونا😐
پینوکیو
اون دو نفر بودن گولش میزنن؟
اون ها پینوکیو رو دار میزنن و باعث مرگش میشن🙂💔
زیبای خفته
اگه تا اینجا موندید این دیگه کاملا بچیگیتون رو خراب میکنه
آماده ای؟
بریم اون سنی که جادوگر تلسمش کرد یه سوزن قشنگ میره زیر ناخونش (ای ننه) پدرش هم هرکاری میکنه بیدار نمیشه و واسه همین فکر میکنه مرده و یه خونه ی کوچیک براش درست میکنه و اونجا میزارتش
چند سال میگذره که اون پرنس میاد و اون خونه رو میبینه اون کنجکاو میشه و میره اونجا که زیبای خفته ی قصه ی ما رو میبینه اون هرچی صداش میکنه و تکونش میده بیدار نشد ولی اون ولش نکرد و یه کاری کرد
چه کاری؟(اگه پشیمون شدی برو چون اینجا شروعشه)
اهم اهم بله از اون کارا میکنه ولی میبینه فایده نداره و میره
هر روز بهش سر میزنه ولی دید مثل قبله و تا چندماهی به دیدنش دیگه نیومد
که آخر سر زنه حا.م.له میشه و به کمک اون ۳ تا فرشته اون بچه ها رو به دنیا میارن بله بچه ها ۳ تا بچه بود یه روزی که بچه ها داشتن میخوردن یکیشون اشتباهی شستش رو خورد(دقیقا چطوری) و اون تیکه سوزن رو از دستش در میاره و دختره بیدار میشه که اون ۳ تا بچه ها رو میبینه و چون جونش رو نجات دادن قبول میکنه ازشون نگه داری میکنه و یه روزی مرده دوباره میاد بهش همه چیز رو میگه
و دیگه همین شوخی کردم ادامه داره
دختره تو اون خونه موند و پسره همش بهش سر میزد که زن پرنس (بله زن داشته) میفهمه یه خبریه و دنبالش میره که دختره رو میبینه
و بعد یه روزی بهش نامه میده بچه ها رو بیاره قصر
اونم قبول میکنه و میارشون و زنه هم میده به اشپزشون و گفت که باهاشون سوپ درست کنه اشپزه قبول میکنه البته به ظاهر وقتی زنه میره بچه ها رو پیش زن خودش میبره تا در زمان مناسب به پرنس برشون گردونه و برای اون بجاش از گوشت گوسفند استفاده کرد و داد زنه هم همش با تیکه به پرنس میخواست بفهمونه که داری غذایی میخوره که گوشتش از بچه هاشه
بعد از اون وقتی پرنس دوباره میره به زنه نامه میفرسته و میگه بیاد قصر اونم قبول میکنه و میاد و زنه پرنس میزنه تو سرش و بیهوشش میکنه و وقتی بیدار میشه میبینه به یه چوب بسته هست و دورش پر هیزمه
داستان رو فهمید که زن پرنس شمعی رو برمیداره و میخواد آتیشش بزنه که پرنس میرسه و نجاتش میده و دستور کشتن اون زنه هم میده و میخواست آشپز رو هم بکشه که داستان رو گفت که اونکارو نکرده و بچه هاش پیش زنشه و بچه ها رو برمیگردونه و دیگه به خوبی به زدگیشون ادامه دادن
پایاننننننن
مایل به پارت ۲؟
اول با کارتون موردعلاقه ام پیتر پن
دقت کردید پیر پن و کلا کسایی که باهاشون بودن هیچوقت پیر نمیشدن؟
به خاطر این بود که پیتر پن فرشته ی مرگ بود و اون سرزمین دنیای مردگان بود بهتر بگم همون بهشت خودمون
یه تئوری هم هست که میگه پیتر پن قاتله میگن بچه هایی که گم شده بودن و بزرگ شدن رو میکشت !
سیندرالا
فکر کنم همه بدونید وقتی که پرنس دنبال عشقش بود نامادری سیندرالا به دختراش دستور میده که انگشت های پاشون رو قطع کنن تا کفش اندازه ی پاهاشون بشه ولی چون خون ریزی زیادی داشتن فهمید که یه نقشه ای داره و روز عروسیش هم دو پرنده خواهرهای ناتنی ا/ت رو به فاخ میدن😐
اون یکی مربوط به اسمشه سیندر به معنی خاکستر و الا اسمشه و سیندرالا لقبیه که خواهراش بهش دادن
سفید برفی
سفید برفی نماد کو.کا.ئین(یه مواد م.خ.د.ر.ه ولی نمیدونم درست نوشتم یا نه) هست و ۷ کوتوله عواقب مصرف این مواد است
راپونزل یا گیسو کمند
داستان واقعیش اینه که راپونزل دینشون مسیحی بوده و شوهرش(اسمشو یادم رفته🤦🏻♀️) یه دین دیگه رو قبول داشت
پدرش مخالف بود با اون پسره بره چون برخلاف قوانین دینشون بود و نشان دهنده ی تسلط شیاطین بر او برای همین پدرش اون رو تویه قصر زندانی کرد و چندسال گذشت که موهای راپونزل بلند شد و پسره هر روز به دیدنش میرفت و از موهاش بالا میرفت ولی یه روزی پدرش میفهمه و زمانی که اون داره میاد بالا پدرش موهاش رو میبره و پسر میفته روی بوته ی خار که باعث کور شدنش میشن بعد از اون پدرش راپونزل رو آزاد کرد و یه روزی راپونزل پسر رو پیدا میکنه و چشماش رو با اشک هاش درمان میکنه(بعد نکته اسمشون هم فرق میکرد ولی یادم نیست)
یکی دیگه
تا به حال به اسم سرزمین دقت کردید؟ سرزمین کرونا😐
پینوکیو
اون دو نفر بودن گولش میزنن؟
اون ها پینوکیو رو دار میزنن و باعث مرگش میشن🙂💔
زیبای خفته
اگه تا اینجا موندید این دیگه کاملا بچیگیتون رو خراب میکنه
آماده ای؟
بریم اون سنی که جادوگر تلسمش کرد یه سوزن قشنگ میره زیر ناخونش (ای ننه) پدرش هم هرکاری میکنه بیدار نمیشه و واسه همین فکر میکنه مرده و یه خونه ی کوچیک براش درست میکنه و اونجا میزارتش
چند سال میگذره که اون پرنس میاد و اون خونه رو میبینه اون کنجکاو میشه و میره اونجا که زیبای خفته ی قصه ی ما رو میبینه اون هرچی صداش میکنه و تکونش میده بیدار نشد ولی اون ولش نکرد و یه کاری کرد
چه کاری؟(اگه پشیمون شدی برو چون اینجا شروعشه)
اهم اهم بله از اون کارا میکنه ولی میبینه فایده نداره و میره
هر روز بهش سر میزنه ولی دید مثل قبله و تا چندماهی به دیدنش دیگه نیومد
که آخر سر زنه حا.م.له میشه و به کمک اون ۳ تا فرشته اون بچه ها رو به دنیا میارن بله بچه ها ۳ تا بچه بود یه روزی که بچه ها داشتن میخوردن یکیشون اشتباهی شستش رو خورد(دقیقا چطوری) و اون تیکه سوزن رو از دستش در میاره و دختره بیدار میشه که اون ۳ تا بچه ها رو میبینه و چون جونش رو نجات دادن قبول میکنه ازشون نگه داری میکنه و یه روزی مرده دوباره میاد بهش همه چیز رو میگه
و دیگه همین شوخی کردم ادامه داره
دختره تو اون خونه موند و پسره همش بهش سر میزد که زن پرنس (بله زن داشته) میفهمه یه خبریه و دنبالش میره که دختره رو میبینه
و بعد یه روزی بهش نامه میده بچه ها رو بیاره قصر
اونم قبول میکنه و میارشون و زنه هم میده به اشپزشون و گفت که باهاشون سوپ درست کنه اشپزه قبول میکنه البته به ظاهر وقتی زنه میره بچه ها رو پیش زن خودش میبره تا در زمان مناسب به پرنس برشون گردونه و برای اون بجاش از گوشت گوسفند استفاده کرد و داد زنه هم همش با تیکه به پرنس میخواست بفهمونه که داری غذایی میخوره که گوشتش از بچه هاشه
بعد از اون وقتی پرنس دوباره میره به زنه نامه میفرسته و میگه بیاد قصر اونم قبول میکنه و میاد و زنه پرنس میزنه تو سرش و بیهوشش میکنه و وقتی بیدار میشه میبینه به یه چوب بسته هست و دورش پر هیزمه
داستان رو فهمید که زن پرنس شمعی رو برمیداره و میخواد آتیشش بزنه که پرنس میرسه و نجاتش میده و دستور کشتن اون زنه هم میده و میخواست آشپز رو هم بکشه که داستان رو گفت که اونکارو نکرده و بچه هاش پیش زنشه و بچه ها رو برمیگردونه و دیگه به خوبی به زدگیشون ادامه دادن
پایاننننننن
مایل به پارت ۲؟
۱۷.۷k
۰۸ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.