{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت : ۱
«مردی که قرار نبود وارد زندگی‌مون بشه»**

اولین بار که اسمش رو شنیدم، فقط یه اسم بود.
«تهیونگ.»
یه اسم که مامانم—لیسان—با یه لبخندِ زیادی نرم گفتش. همون لبخندی که معمولاً فقط وقتی می‌خواست چیزی رو خیلی قشنگ نشون بده روی لبش می‌اومد؛ انگار اگر کلمه‌ها رو درست بچینه، هیچ‌کس حق نداره مخالفت کنه.
من اما از همون لحظه حس کردم یه چیزی قراره توی این قشنگیِ ساختگی ترک برداره.
لیسان توی آشپزخونه چای می‌ریخت و گفت:
«سنا… امشب میاد. می‌خوام بالاخره ببینیش.»
قاشق توی دستم مکث کرد.
«کی؟»
سرش رو بالا آورد؛ چشم‌هاش برق داشت.
«نامزدم.»
نامزد.
کلمه‌ای که باید خوشحالَم می‌کرد، اما توی دلم فقط یه سنگ انداخت. نه به خاطر اینکه نمی‌خواستم مامانم خوشحال باشه… به خاطر اینکه مدت‌ها بود خوشحالی‌های مامان همیشه یه چیزی رو از من می‌گرفت. وقت، توجه، آرامش.
گفتم:
«مبارکه.»
لیسان با دلخوریِ ریزی ابروش رو بالا برد.
«این‌جوری نگو. جدی می‌گم سنا، امشب خوب باش. نمی‌خوام از همون اول… فضا سنگین شه.»
پوزخندم رو قورت دادم. من حتی چیزی نگفته بودم، ولی انگار از قبل مقصر بودم.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. آسمون خاکستری بود، هوا همون بوی نمِ قبل بارون رو می‌داد. خونه ساکت بود، اما این سکوت اون جور نبود که آرامش بده؛ سکوتی بود که قبلِ ورود یه غریبه می‌افته.
ساعت نزدیک هشت شد.
لیسان چند بار جلوی آینه رفت و برگشت، موهاش رو مرتب کرد، یقه لباسش رو صاف کرد، عطر زد. مثل کسی که می‌خواد برای یه شبِ مهم دوباره جوان‌تر به نظر بیاد.
من روی مبل نشسته بودم و گوشی توی دستم، اما هیچ‌چیزی نمی‌دیدم. فقط صدای تندِ قلب خودم رو می‌شنیدم. حسِ عجیبی بود… حس کسی که قرار بود موقعیتش توی زندگیِ خودش تغییر کنه.
زنگ در که خورد، لیسان تقریباً دوید.
و من برای اولین بار… دیدمش.
تهیونگ.
قد بلند. شونه‌های صاف. کت تیره و ساده. موهای مشکی مرتب، اما نه آن‌قدر رسمی که مصنوعی باشه. نگاهش وقتی وارد شد، خیلی کوتاه روی من نشست—نه طولانی، نه پر از کنجکاوی.
فقط یک نگاه.
و همون یک نگاه کافی بود تا اعصابم کشیده بشه.
لیسان با هیجان گفت:
«تهیونگ، این سناست… دخترم.»

دخترم.

تهیونگ با احترام سر تکون داد.
«سلام، سنا.»

صدای بمش نه مهربون بود نه سرد؛ چیزی بین این دو. کنترل‌شده.

من همون‌طور که نشسته بودم، خیلی ساده گفتم:
«سلام.»

یک لحظه سکوت افتاد.

بعد تهیونگ جعبه‌ای که توی دستش بود رو به لیسان داد.
«برای شما.»

لیسان لبخند زد و سریع گرفت.
«لازم نبود…»

تهیونگ فقط نگاهش کرد. نگاهش… عجیب بود. انگار درونش همیشه یه چیزی رو نگه می‌داره و نمی‌ذاره بیرون بریزه.

شام که خوردیم، لیسان مدام حرف می‌زد. از برنامه عروسی، از تالار، از مهمون‌ها، از اینکه «بالاخره بعد این‌همه سال…» و تهیونگ بیشتر گوش می‌داد تا حرف بزنه.

ولی هر بار که سکوت می‌کرد، یه لحظه نگاهش ناخودآگاه سمت من می‌اومد.

نه از سر علاقه.

حداقل من این‌طور برداشت کردم.

از سر بررسی.

مثل کسی که می‌خواد بفهمه من قراره مشکل باشم یا نه.

همین باعث شد عصبی‌تر بشم.

وقتی لیسان رفت تا چای بیاره، فضای بین من و تهیونگ خالی شد.

او لیوان آبش رو برداشت و آرام گفت:
«می‌دونم این تغییر برای تو آسون نیست.»

نگاهش روی میز بود، نه روی من.

کمی خنده‌ام گرفت.
«تغییر؟»

چشم‌هاش بالا اومد و این بار مستقیم نگاهم کرد.

آن‌قدر مستقیم که مجبور شدم نفس بکشم و نگاه رو نگه دارم.

گفت:
«اسمش رو هرچی می‌خوای بذار. فقط… من نمی‌خوام جای کسی رو بگیرم. قرار نیست چیزی رو از تو کم کنم.»

کلماتش منطقی بود.

اما لحنش…

لحنش بیشتر شبیه وعده‌ی کسی بود که خودش هم مطمئن نیست از پسش برمیاد.

گفتم:
«من فقط نمی‌خوام مامانم دوباره… شکست بخوره.»

این بار چیزی در نگاهش تکون خورد. خیلی کم، خیلی سریع.

«نمی‌ذارم.»

همین.

دو کلمه.

نه با اغراق، نه با لبخند.

و عجیب‌ترین چیز این بود که برای یک ثانیه حس کردم باورش می‌کنم.

لیسان با سینی چای برگشت و همه‌چیز دوباره به حالت معمولی برگشت.

اما من می‌دانستم…

از امشب، این «معمولی» دیگه مثل قبل نیست.

بعد از رفتن تهیونگ، لیسان روی مبل نشست، خسته اما خوشحال.

به من نگاه کرد.
«خب؟»

چند ثانیه تردید کردم.
«…بد نبود.»

لبخندش پهن شد.
«دیدی؟ بهت گفتم آدم خوبیه.»

من چیزی نگفتم.

رفتم اتاقم، در رو بستم، چراغ رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.

ولی چشم‌هام بسته نمی‌شدن.

چون توی تاریکی، هنوز هم اون نگاه کوتاهش توی ذهنم مونده بود.

نه به عنوان «نامزد مامانم».

نه به عنوان «مردی که قراره شوهرش بشه».

ادامه کامنت ها جا نشد
دیدگاه ها (۲۰)

این پیج دور از دنیای فانی است .دور از کلیشه ها و فیکشن های ت...

https://wisgoon.com/paa.jeonزیبا فالوشه

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

پلیس در آستانه مافیا پارت 25 از کجا فهمید از کجا فهمید میخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط