پارت سوم
دازای: سلام مادر.
آکیو: سلام دازای. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم. دختر دایی شما، چویا-جان.
دازای و چویا جوری رفتار میکنن که انگار همدیگرو نمیشناسن.
آکیو: چویا-جان ایشون هم پسر عمه شما؛ دازای.
چویا:از آشناییتون خوشبختم.
دازای: منم همینطور. (در دل) چی شد؟ یعنی الان معشوقه من (معشوقه یا کیسه خونت) در اصل دختر داییمه.
___________فلش یک به چند ساعت قبل
__از دید چویا:
از وقتی که گازم گرفته کل بدنم درد میکنه اما وقتی میک میزنه بیشتر درد میگیره. انگار از صدای آه و نالم خوشش میاد چون داره محکم تر گازم میگیره. چی چرا داره دستاشو میاره پایین. یه صدایی اومد واسه همین ولم کرد و قبل از رفتنش گفت: اگه فرار کنی پشیمون میشی.
خیلی میترسم. وقتی یکم دور شد یه خون آشام دیگه اومد که باعث شد سکته قلبی و مغزی رو با هم بزنم.
خون آشام: ببخشید شما چویا-سان هستید؟
با سر تایید کردم.
خون آشام: که اینطور. ملکه ماه سرخ ، آکیو-ساما میخوان با شما حرف بزنن. لطفاً همراهم بیاین.
سرمو به معنای باشه تکون دادم و وقتی پلک زدم دیدم تو یه اتاق هستم. توانایی تلپورت خون آشام ها عالیه. ولی اگه دازای بفهمه من نیستم عصبانی میشه و... مهم نیست. مهم اینه که فعلا راحت شدم.
___________پایان فلش بک
آکیو: دازای مراقب چویا باش.
دازای: باشه مادر، ولی میشه بپرسم چرا؟
آکیو: راستش برادرم عاشق یه زن انسان شد و با اون ازدواج کرد واسه همین چویا یه نیمه خون آشامه.
چویا: البته مقدار خونِ خون آشامیم یکم کمتره پس یه انسان کامل به حساب میام.(خیلی آروم حرف میزنه)
آکیو: ولی باز هم عضوی از خانواده ما هستی.
دازای: مادر اگه اجازه بدید می خوام با دختر داییم یکم وقت بگذرونم.
آکیو: باشه. برید تفریح.
چویا:(در دل) نه نه نه نه. تفریح چی چیه.(اخی بچم نگران شده🤗)
دازای دست چویا رو میگیره و بعد از دور شدن از ملکه وارد یه کوچه تنگ و تاریک و متروکه می شن.
_________________________________________
شرط گذاشتن پارت بعد اینه که این پارت ۷ تا لایک بگیره.
در غیر این صورت نمیزارم.
دیگه خود دانید😈😈
آکیو: سلام دازای. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم. دختر دایی شما، چویا-جان.
دازای و چویا جوری رفتار میکنن که انگار همدیگرو نمیشناسن.
آکیو: چویا-جان ایشون هم پسر عمه شما؛ دازای.
چویا:از آشناییتون خوشبختم.
دازای: منم همینطور. (در دل) چی شد؟ یعنی الان معشوقه من (معشوقه یا کیسه خونت) در اصل دختر داییمه.
___________فلش یک به چند ساعت قبل
__از دید چویا:
از وقتی که گازم گرفته کل بدنم درد میکنه اما وقتی میک میزنه بیشتر درد میگیره. انگار از صدای آه و نالم خوشش میاد چون داره محکم تر گازم میگیره. چی چرا داره دستاشو میاره پایین. یه صدایی اومد واسه همین ولم کرد و قبل از رفتنش گفت: اگه فرار کنی پشیمون میشی.
خیلی میترسم. وقتی یکم دور شد یه خون آشام دیگه اومد که باعث شد سکته قلبی و مغزی رو با هم بزنم.
خون آشام: ببخشید شما چویا-سان هستید؟
با سر تایید کردم.
خون آشام: که اینطور. ملکه ماه سرخ ، آکیو-ساما میخوان با شما حرف بزنن. لطفاً همراهم بیاین.
سرمو به معنای باشه تکون دادم و وقتی پلک زدم دیدم تو یه اتاق هستم. توانایی تلپورت خون آشام ها عالیه. ولی اگه دازای بفهمه من نیستم عصبانی میشه و... مهم نیست. مهم اینه که فعلا راحت شدم.
___________پایان فلش بک
آکیو: دازای مراقب چویا باش.
دازای: باشه مادر، ولی میشه بپرسم چرا؟
آکیو: راستش برادرم عاشق یه زن انسان شد و با اون ازدواج کرد واسه همین چویا یه نیمه خون آشامه.
چویا: البته مقدار خونِ خون آشامیم یکم کمتره پس یه انسان کامل به حساب میام.(خیلی آروم حرف میزنه)
آکیو: ولی باز هم عضوی از خانواده ما هستی.
دازای: مادر اگه اجازه بدید می خوام با دختر داییم یکم وقت بگذرونم.
آکیو: باشه. برید تفریح.
چویا:(در دل) نه نه نه نه. تفریح چی چیه.(اخی بچم نگران شده🤗)
دازای دست چویا رو میگیره و بعد از دور شدن از ملکه وارد یه کوچه تنگ و تاریک و متروکه می شن.
_________________________________________
شرط گذاشتن پارت بعد اینه که این پارت ۷ تا لایک بگیره.
در غیر این صورت نمیزارم.
دیگه خود دانید😈😈
۵.۱k
۱۸ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.