زخم عشق پارت 6
تهیونگ سریع به سمت اتاق ا.ت رفت و دید که ا.ت داره گریه میکنه...
_ا.ت(با حالت نگران) خ... خوبی؟
+هق... ته... هق... یونگ...هق
تهیونگ سریع به سمت ا.ت رفت و اورا در آغوش گرفت:
_چیزی شده که نمیتونی بگی؟
+........
_جواب بده... داری نگرانم میکنی!
+من چرا انقدر بدبختم؟ ها؟ هرکی از راه میرسه، یه زخم به من میندازه و میره... مگه من چکار اشتباهی کردم که اینجوری باید تقاس پس بدم؟ اون از بچگیم اینم از حالا بخدا دیگه تحمل ندارم.
_مگه چی شده؟
+دیگه میخواستی چی بشه؟ کلویی یه زمانی بهترین دوست من بود ولی حالا بدترین دشمن منه... پدر و مادرم منو بوجود اوردن ولی وسط راه تنهام گذاشتن... فقط کافیه پول وسط باشه... اون موقع بهترین دوستت بد ترین دشمنت میشه.
_الان تو بخاطر اینکه سرنوشتت اینطوری بوده گریه میکنی؟ واقعا؟ این همون دختریه که من میشناسم؟
+میدونی تظاهر یعنی چی؟ یعنی اینکه من خودمو یه جوری نشون بدم که نیستم... من در ظاهر دختر قوی ایم ولی در باطن همچنان ضعیف وناتوانم... من شکستم... خورد شدم...(با بغض و گریه)
_هیس... هیچی نگو و سعی کن بخوابی... فقط قول بده وقتی بیدار شدی دیگه امروز رو یادت نیاد.
+شاید امروز یادم بره ولی کل عمرم چی؟ من در تمام زندگیم یه اتفاق خوب برام نیوفتاده... خسته شدم. این خداهم که انگار اصلا مارو نمیبینه. هرجا کم اوردم، طبق نوشته ها از خدا کمک خواستم ولی عینِ خیالشم نبود. انگار نه انگار که من هم وجود دارم!(بچه ها سوتفاهم نشه الان ا.ت ناراحته که این حرفارو میزنه وگرنه من قصد بی احترامی به خدا رو ندارم)
_ا.ت گفتم بگیر بخواب و به هیچی فکر نکن.
+به یه شرطی میخوابم.
_چه شرطی؟
+اینکه توی بغل تو بخوابم... آخه اون روز که بغلم کردی خیلی ارامش گرفتم... میخوام دوباره آرامش بگیرم.
_همین؟
+اوهوم.
_خیلی خب پس بیا بغلم تا باهم بخوابیم. منم خستم... از همه چی خستم... تو توی این راه تنها نیستی! بقیه ی آدما با تو فرق زیادی ندارن. باور کن راست میگم.فکر کردی بقیه ی آدمای اطرافت وضعشون از تو بهتره؟ نخیر! تظاهر... اونا تظاهر میکنن. همه ی ادما تظاهر میکنند.
+.......
_سعی کن بخوابی... راستی الان بهتری؟ شونت درد نمیکنه؟
+چرا یکم ولی بهتره. ممنون که حالمو پرسیدی.
_(لبخند) راستی یه سؤال.
+هوم؟
_اون موقع که حالت بد شد... گفتی عاشقمی، درسته؟
+(از خجالت سرخ میشه) کی؟ من؟ نه... همچین... حرفی نزدم.
_(خنده) خیلی خب بابا تو نزدی.
+آخرین باری که خندیدم حالم بد شد پس دیگه منو نخندون.
_اِوا خودت نخند.
+خب من که الکی نمیخندم که... تو منو میخندونی.
_باشه بابا بگیر بخواب... راستی بغل تو هم به من آرامش میده.
+چ... چی؟
_هیچی بخواب.
+ب... باشه.
_چرا لکنت گرفتی؟
+لکنت؟ نه بابا لکنت چیه... بخوابیم دیگهههه
آنها در بغل هم به خواب رفتند... بعد از مدتی تهیونگ بی دلیل از خواب بیدار شد و با صورت ا.ت که فقط چند میلی متر با او فاصله داشت، مواجه شد. از شدت کیوتی ا.ت لبخندی بر لب هایش نشست. نگاهی به ساعت کرد. ساعت 10 شب بود. به صورتی که ا.ت بیدار نشود، از روی تخت بلند شد و به بیرون رفت. کار های ترخیص ا.ت را انجام داد و دوباره به سمت اتاق رفت که متوجه شد ا.ت داره کابوس میبینه.
ویو تهیونگ
بعد از گرفتن دارو ها و پرداخت مبلغ پول، به سمت اتاق رفتم تا بیدارش کنم و باهم به خونه برگردیم ولی وقتی رفتم تو اتاق دیدم ا.ت چشماش بستس و داره عرق میریزه و حرف میزنه.
+نه... خواهش میکنم... باشه ولش میکنم... نه... التماستون میکنم ولش کنید... دیگه عاشقش نیستم فقط ولش کنید...
یکم نگران شدم پس رفتم سمتش و آروم بیدارش کردم:
_ا.ت... ا.ت... بیدار شو... داری خواب میبینی... باورش نکن... ا.ت لطفا بیدار شو.
+(با داد) نــــه
ا.ت از خواب پرید و با گریه تهیونگو که بالای سرش بود بغل کرد...
_ا.ت(با حالت نگران) خ... خوبی؟
+هق... ته... هق... یونگ...هق
تهیونگ سریع به سمت ا.ت رفت و اورا در آغوش گرفت:
_چیزی شده که نمیتونی بگی؟
+........
_جواب بده... داری نگرانم میکنی!
+من چرا انقدر بدبختم؟ ها؟ هرکی از راه میرسه، یه زخم به من میندازه و میره... مگه من چکار اشتباهی کردم که اینجوری باید تقاس پس بدم؟ اون از بچگیم اینم از حالا بخدا دیگه تحمل ندارم.
_مگه چی شده؟
+دیگه میخواستی چی بشه؟ کلویی یه زمانی بهترین دوست من بود ولی حالا بدترین دشمن منه... پدر و مادرم منو بوجود اوردن ولی وسط راه تنهام گذاشتن... فقط کافیه پول وسط باشه... اون موقع بهترین دوستت بد ترین دشمنت میشه.
_الان تو بخاطر اینکه سرنوشتت اینطوری بوده گریه میکنی؟ واقعا؟ این همون دختریه که من میشناسم؟
+میدونی تظاهر یعنی چی؟ یعنی اینکه من خودمو یه جوری نشون بدم که نیستم... من در ظاهر دختر قوی ایم ولی در باطن همچنان ضعیف وناتوانم... من شکستم... خورد شدم...(با بغض و گریه)
_هیس... هیچی نگو و سعی کن بخوابی... فقط قول بده وقتی بیدار شدی دیگه امروز رو یادت نیاد.
+شاید امروز یادم بره ولی کل عمرم چی؟ من در تمام زندگیم یه اتفاق خوب برام نیوفتاده... خسته شدم. این خداهم که انگار اصلا مارو نمیبینه. هرجا کم اوردم، طبق نوشته ها از خدا کمک خواستم ولی عینِ خیالشم نبود. انگار نه انگار که من هم وجود دارم!(بچه ها سوتفاهم نشه الان ا.ت ناراحته که این حرفارو میزنه وگرنه من قصد بی احترامی به خدا رو ندارم)
_ا.ت گفتم بگیر بخواب و به هیچی فکر نکن.
+به یه شرطی میخوابم.
_چه شرطی؟
+اینکه توی بغل تو بخوابم... آخه اون روز که بغلم کردی خیلی ارامش گرفتم... میخوام دوباره آرامش بگیرم.
_همین؟
+اوهوم.
_خیلی خب پس بیا بغلم تا باهم بخوابیم. منم خستم... از همه چی خستم... تو توی این راه تنها نیستی! بقیه ی آدما با تو فرق زیادی ندارن. باور کن راست میگم.فکر کردی بقیه ی آدمای اطرافت وضعشون از تو بهتره؟ نخیر! تظاهر... اونا تظاهر میکنن. همه ی ادما تظاهر میکنند.
+.......
_سعی کن بخوابی... راستی الان بهتری؟ شونت درد نمیکنه؟
+چرا یکم ولی بهتره. ممنون که حالمو پرسیدی.
_(لبخند) راستی یه سؤال.
+هوم؟
_اون موقع که حالت بد شد... گفتی عاشقمی، درسته؟
+(از خجالت سرخ میشه) کی؟ من؟ نه... همچین... حرفی نزدم.
_(خنده) خیلی خب بابا تو نزدی.
+آخرین باری که خندیدم حالم بد شد پس دیگه منو نخندون.
_اِوا خودت نخند.
+خب من که الکی نمیخندم که... تو منو میخندونی.
_باشه بابا بگیر بخواب... راستی بغل تو هم به من آرامش میده.
+چ... چی؟
_هیچی بخواب.
+ب... باشه.
_چرا لکنت گرفتی؟
+لکنت؟ نه بابا لکنت چیه... بخوابیم دیگهههه
آنها در بغل هم به خواب رفتند... بعد از مدتی تهیونگ بی دلیل از خواب بیدار شد و با صورت ا.ت که فقط چند میلی متر با او فاصله داشت، مواجه شد. از شدت کیوتی ا.ت لبخندی بر لب هایش نشست. نگاهی به ساعت کرد. ساعت 10 شب بود. به صورتی که ا.ت بیدار نشود، از روی تخت بلند شد و به بیرون رفت. کار های ترخیص ا.ت را انجام داد و دوباره به سمت اتاق رفت که متوجه شد ا.ت داره کابوس میبینه.
ویو تهیونگ
بعد از گرفتن دارو ها و پرداخت مبلغ پول، به سمت اتاق رفتم تا بیدارش کنم و باهم به خونه برگردیم ولی وقتی رفتم تو اتاق دیدم ا.ت چشماش بستس و داره عرق میریزه و حرف میزنه.
+نه... خواهش میکنم... باشه ولش میکنم... نه... التماستون میکنم ولش کنید... دیگه عاشقش نیستم فقط ولش کنید...
یکم نگران شدم پس رفتم سمتش و آروم بیدارش کردم:
_ا.ت... ا.ت... بیدار شو... داری خواب میبینی... باورش نکن... ا.ت لطفا بیدار شو.
+(با داد) نــــه
ا.ت از خواب پرید و با گریه تهیونگو که بالای سرش بود بغل کرد...
۱۰.۹k
۰۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.