𝒃𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒂𝒇𝒊𝒂¹¹
𝒃𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒂𝒇𝒊𝒂¹¹
ویو ات
نشستم رو زمین نا امید شدم مثل دیدار زدم زیر گریه چقد ظالمه نمیگه تازه بهتر شدم... زخمم، زخمم درد میکنه... میخوام جیغ بزنم ولی انگار یه چیز خیلی بزرگ تو گلوم گیر کرده. چرا چرا من؟ چرا این بلا ها باید سر من بیاد؟ من میترسم، نمیخوام پیش اون باشم میخوام برم خونه...
ات: کوک میدونم هق هق هنوز اونج.... اونجایی ب... بخشید دست خودم نبود..
کوک:---
هیچی نمیگفت سرم گیج رفت چـِم شده بود؟ دست و پاهام رو حس نمیکردم انگاری که فلج شده بودم... نفسام، نفسام یه جوری شده بود.... قلبم تیر میکشید و سرم درد میکرد از یه طرف هم زخمم میسوخت....
هیچی نفهمیدم جلوی چشمام تار شد.... انگار اکسیژن به مغزم نرسید.... به پهلو روی زمین افتادم و غش کردم.....
ات: ک... وکـــــ
ویو کوک
بعد چند دقیقه صدایی نشیدم از جلوی در پاشدم حتی صدای نفس هاشم نمی اومد.... من چیکار کردم؟
درو باز کردم و جسم بیهوشش رو تو انباری دیدم....رفتم بالا سرشو رو پام گذاشتم...
کوک: ات... ات*داد*
ات:---
براید استایل بغلش کردم و درو بستم و به سمت اتاقم رفتم.... گذاشتمش روی تخت... لعنتی الان من ضایع شدم....
نبضشو چک کردم مرتب میزد اما نفس نفس میزد....پتو رو کشیدم و درو قفل کردمو رفتم پایین تو دفتر جیمین....
کوک: خبری از هیون نشد؟
جیمین: چرا... الان تو ژاپنه میخوای بریم اونجا؟
کوک: آره فردا حرکت میکنیم.
جیمین: راستی تو و ات باهم....
کوک:*هیچی نمیگه و میره بیرون*
ویو ات
تو اتاقش بیدار شدم الان واقعا مطمئنم که ازش بدم میاد اون....
(کوک وارد میشود)
کوک: وسایلتو جمع کن هر چی لازم داری بگو برات فراهم کنم باید بریم ژاپن.
ات:---*سر پایین*
کوک: خوشم نمیاد حرفی رو دوبار تکرار کنم...
ات: باشه
به سمت کمد لباس رفت چند دست لباس نو برام رو تخت انداخت و کشو رو باز کرد چند دست لباس قشنگ دیگه...
کوک: هر کدومو دوست داری بپوش بقیه رو بزار تو کیفت...
ات: باشه
رفتم و لباسا رو پوشیدم خیلی بهم میومد موهامو شونه کردم و وسایلمو آماده کردم چرا میخواست بره ژاپن؟ ساعت ¹شب بود رو تخت کنارش به پشت دراز کشیدم
(....چند دقیقه بعد....)
کوک: سرتو بزار رو س. ینم.
ات:---
کوک: نشنیدی چی گفتم؟*داد*
برگشتم و سرمو به زور روی س. ینش گذاشتم....
کوک: بخواب
خوابم نمیومد چند دقیقه با دستاش بازی کردم که خوابم ببرده...
دستای پوست کرگردنی و محکمش تو ذوق میزد ولی دستای گرمی داشت... کم کم خوابم برد...
ویو ات
نشستم رو زمین نا امید شدم مثل دیدار زدم زیر گریه چقد ظالمه نمیگه تازه بهتر شدم... زخمم، زخمم درد میکنه... میخوام جیغ بزنم ولی انگار یه چیز خیلی بزرگ تو گلوم گیر کرده. چرا چرا من؟ چرا این بلا ها باید سر من بیاد؟ من میترسم، نمیخوام پیش اون باشم میخوام برم خونه...
ات: کوک میدونم هق هق هنوز اونج.... اونجایی ب... بخشید دست خودم نبود..
کوک:---
هیچی نمیگفت سرم گیج رفت چـِم شده بود؟ دست و پاهام رو حس نمیکردم انگاری که فلج شده بودم... نفسام، نفسام یه جوری شده بود.... قلبم تیر میکشید و سرم درد میکرد از یه طرف هم زخمم میسوخت....
هیچی نفهمیدم جلوی چشمام تار شد.... انگار اکسیژن به مغزم نرسید.... به پهلو روی زمین افتادم و غش کردم.....
ات: ک... وکـــــ
ویو کوک
بعد چند دقیقه صدایی نشیدم از جلوی در پاشدم حتی صدای نفس هاشم نمی اومد.... من چیکار کردم؟
درو باز کردم و جسم بیهوشش رو تو انباری دیدم....رفتم بالا سرشو رو پام گذاشتم...
کوک: ات... ات*داد*
ات:---
براید استایل بغلش کردم و درو بستم و به سمت اتاقم رفتم.... گذاشتمش روی تخت... لعنتی الان من ضایع شدم....
نبضشو چک کردم مرتب میزد اما نفس نفس میزد....پتو رو کشیدم و درو قفل کردمو رفتم پایین تو دفتر جیمین....
کوک: خبری از هیون نشد؟
جیمین: چرا... الان تو ژاپنه میخوای بریم اونجا؟
کوک: آره فردا حرکت میکنیم.
جیمین: راستی تو و ات باهم....
کوک:*هیچی نمیگه و میره بیرون*
ویو ات
تو اتاقش بیدار شدم الان واقعا مطمئنم که ازش بدم میاد اون....
(کوک وارد میشود)
کوک: وسایلتو جمع کن هر چی لازم داری بگو برات فراهم کنم باید بریم ژاپن.
ات:---*سر پایین*
کوک: خوشم نمیاد حرفی رو دوبار تکرار کنم...
ات: باشه
به سمت کمد لباس رفت چند دست لباس نو برام رو تخت انداخت و کشو رو باز کرد چند دست لباس قشنگ دیگه...
کوک: هر کدومو دوست داری بپوش بقیه رو بزار تو کیفت...
ات: باشه
رفتم و لباسا رو پوشیدم خیلی بهم میومد موهامو شونه کردم و وسایلمو آماده کردم چرا میخواست بره ژاپن؟ ساعت ¹شب بود رو تخت کنارش به پشت دراز کشیدم
(....چند دقیقه بعد....)
کوک: سرتو بزار رو س. ینم.
ات:---
کوک: نشنیدی چی گفتم؟*داد*
برگشتم و سرمو به زور روی س. ینش گذاشتم....
کوک: بخواب
خوابم نمیومد چند دقیقه با دستاش بازی کردم که خوابم ببرده...
دستای پوست کرگردنی و محکمش تو ذوق میزد ولی دستای گرمی داشت... کم کم خوابم برد...
۱۶.۴k
۰۷ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.