آخرین بار که داشتی تنت را به من شیرفهم میکردی
آخرین بار که داشتی تنت را به من شیرفهم میکردی
فهمیدم پرواز
دستنیافتنی نیست
پرندهام را بغل کردم
و در عطر نارنجهات شناور شدم ...
.
.
پرنده را از مرگ نجات داد و در قفس انداخت
گفت : برایت زنده بودنی در حجم مرگ ساخته ام....
.
و او رفت ، مثل رؤیایی که قبل از بیدار شدن محو میشود...
و من بیدار شدم با قلبی خالیتر از شب.
#داستایفسکی
فهمیدم پرواز
دستنیافتنی نیست
پرندهام را بغل کردم
و در عطر نارنجهات شناور شدم ...
.
.
پرنده را از مرگ نجات داد و در قفس انداخت
گفت : برایت زنده بودنی در حجم مرگ ساخته ام....
.
و او رفت ، مثل رؤیایی که قبل از بیدار شدن محو میشود...
و من بیدار شدم با قلبی خالیتر از شب.
#داستایفسکی
- ۸۴۱
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط