پارت ۱۳
پارت ۱۳
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو با نیشخندی که بوی هوس میداد، نالید: «فکر نمیکردم انقدر لطیف و چسبناک باشی، بچه.»
«هاهاها، شک ندارم الیس از تو رسید تره....هاه؛هرچی نباشه تو خیلی که باشی ۱۴سالته اما بااین حال سوراخ خوبی داری «
او که از قبل نقشهاش را کشیده بود تا دازای را به سمت پدرش بکشاند، حالا با بیرحمی تمام، بدون ذرهای رحم به زربه زدن به داخل چویا ادامه داد.
چویا، درحالیکه خون از زخمهایش مثل شیرِ آبِ باز، روی زمین پخش میشد، با صدایی که به سختی شنیده میشد نالید: «ب… بس کن… ت… تمومش… کن.»
انگار سنگینیِ کل دنیا روی سینهاش بود، اما رمبو بدون مکث، وحشیانه به کارش ادامه داد.
«بچه، تو اراهاباکیای! باگایید شدن نمیمیری، پس خفه شو.»
کوپ!
در با ضربهای وحشتناک از جا کنده شد. هنوز گردو غبار هوا ننشسته بود که سایهای با سرعتی غیرطبیعی به رمبو هجوم برد. مشتی سنگین درست وسط صورت رمبو نشست و او را به گوشهی اتاق پرت کرد. دازای، با چهرهای که هیچ حسی در آن پیدا نبود، به بادیگاردهایی که پشت سرش بودند فرمان داد: «بیرون منتظر بمونید.»
آنها بیدرنگ اطاعت کردند.
دازای، یقهی رمبو را چنگ زد و او را از زمین بلند کرد. در حالی که لب تر میکرد، با صدایی سرد گفت: «فکر میکردم کادوی تولدم دستنخورده میمونه، اما انگار جنسِ دستدوم شده.»
رمبو با ترس لکنت گرفته: «ا… ارباب جوان… میشه لطفاً…»
بنگ!
صدای شلیک در اتاق پیچید. خون از گوشهی لب رمبو روی زمین چکید. چویا، روی کف اتاق پخش شده بود؛ چشمانش نیمهباز بود و با دیدن آن صحنه، لرزشی وحشتزده در تنش نشست. شدت خونریزیاش حالا بیشتر شده بود. رمبو به دیوار میخ شده بود؛ دازای لولهی تفنگ را از داخل دهانش بیرون کرده.
دازای بعد ازشلیک آن گلوله، او محکم به دیوار چسباند.
رمبو نالید: «آخ… خدازده… واقعاً باید همین الان میاومدی؟»
دازای:چرا دست به سرم گذاشتی؟
رمبو:اول یقمو ول کن بعدش برات میگم ،مستر اوسامو
دازای دستاشو مشت میکنه رو یقه لباس رمو وبعد اونو پرت میکنه روی زمین
رمبو با بیخیالی بلند شد، شلوارش را درست کرد، یقهاش را صاف کرد و همانجا روی زمین نشست.
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو با نیشخندی که بوی هوس میداد، نالید: «فکر نمیکردم انقدر لطیف و چسبناک باشی، بچه.»
«هاهاها، شک ندارم الیس از تو رسید تره....هاه؛هرچی نباشه تو خیلی که باشی ۱۴سالته اما بااین حال سوراخ خوبی داری «
او که از قبل نقشهاش را کشیده بود تا دازای را به سمت پدرش بکشاند، حالا با بیرحمی تمام، بدون ذرهای رحم به زربه زدن به داخل چویا ادامه داد.
چویا، درحالیکه خون از زخمهایش مثل شیرِ آبِ باز، روی زمین پخش میشد، با صدایی که به سختی شنیده میشد نالید: «ب… بس کن… ت… تمومش… کن.»
انگار سنگینیِ کل دنیا روی سینهاش بود، اما رمبو بدون مکث، وحشیانه به کارش ادامه داد.
«بچه، تو اراهاباکیای! باگایید شدن نمیمیری، پس خفه شو.»
کوپ!
در با ضربهای وحشتناک از جا کنده شد. هنوز گردو غبار هوا ننشسته بود که سایهای با سرعتی غیرطبیعی به رمبو هجوم برد. مشتی سنگین درست وسط صورت رمبو نشست و او را به گوشهی اتاق پرت کرد. دازای، با چهرهای که هیچ حسی در آن پیدا نبود، به بادیگاردهایی که پشت سرش بودند فرمان داد: «بیرون منتظر بمونید.»
آنها بیدرنگ اطاعت کردند.
دازای، یقهی رمبو را چنگ زد و او را از زمین بلند کرد. در حالی که لب تر میکرد، با صدایی سرد گفت: «فکر میکردم کادوی تولدم دستنخورده میمونه، اما انگار جنسِ دستدوم شده.»
رمبو با ترس لکنت گرفته: «ا… ارباب جوان… میشه لطفاً…»
بنگ!
صدای شلیک در اتاق پیچید. خون از گوشهی لب رمبو روی زمین چکید. چویا، روی کف اتاق پخش شده بود؛ چشمانش نیمهباز بود و با دیدن آن صحنه، لرزشی وحشتزده در تنش نشست. شدت خونریزیاش حالا بیشتر شده بود. رمبو به دیوار میخ شده بود؛ دازای لولهی تفنگ را از داخل دهانش بیرون کرده.
دازای بعد ازشلیک آن گلوله، او محکم به دیوار چسباند.
رمبو نالید: «آخ… خدازده… واقعاً باید همین الان میاومدی؟»
دازای:چرا دست به سرم گذاشتی؟
رمبو:اول یقمو ول کن بعدش برات میگم ،مستر اوسامو
دازای دستاشو مشت میکنه رو یقه لباس رمو وبعد اونو پرت میکنه روی زمین
رمبو با بیخیالی بلند شد، شلوارش را درست کرد، یقهاش را صاف کرد و همانجا روی زمین نشست.
- ۱۳۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط