𝐲𝐨𝐮 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐝 𝐦𝐞⁴⁶
𝐲𝐨𝐮 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐝 𝐦𝐞⁴⁶
با صدای در به خودم اومدم....از چشمی به بیرون نگاه کردم جانگ می بود!.... درو باز کردم...
جانگ می: او ات خوبی؟
ات: بله
(اسلاید دوم، استایل جانگ می)
به داخل خونه اشاره کردم که دم در واینسته...اومد داخل...ساعت تقریبا یازده شب بود... جانگ می روی یکی از مبل های تکی نشست و پاهاش رو روی هم انداخت...بوی بد ال.کل از دهنش به مشام میرسید......با صدای طبل و سر و صدای زننده ای از جا پریدم....به سمت پنجره خیلی بزرگ پذیرایی رفتم و پرده رو کنار زدم..... به مناسبت عید کریسمس رقص و پایکوبی تو خیابون ها برپا بود...بچه ها آواز میخوندن....طبل میزدن.....صدا درمی اورند.....و با مسخرگی می رقصیدن.... آخرین پسر بچه ماسک کج و کوله ای داشت که اونو با یه طناب به صورت بسته بود... این پسر با قـَمه ای که به دست داشت می رقصید و حرکات عجیبی از خودش درمیورد...گربه ها روی صقف ماشین ها ترسیده و نگران دراز کشیده بودند.... قمه ای که دستش بود طناب روی سرش رو برید....و این حرکت نابهنگام میتونست باعث هرج و مرج و صدمات مالی و حتی جانی باشه! اما پسر بچه بدون استرس و توجهی قمه را روی زمین انداخت و با کمک دوستانش دوباره طناب را بست و دوباره قمه را برداشت....
جانگ می بالاخره از جاش بلند شد و به طرف پنجره اومد...و به شیشه تکیه داد... رفتم و روی مبل نشستم.... تقریبا پنج دقیقه ای گذشت که با صدای بلندی گفتم....
ات: جانگ می چرا نمیشینی؟*بلند*
جانگ می: راحتم میخوام اتفاقای بیرونو ببینم
ات: جانگ می
جانگ می: اوهوم؟
ات: ببخشید این سوالو میپرسم....تو ازدواج کردی؟
چهره ی درهم و غمگینی گرفت....
جانگ می: بله*بغض*
ات: با کی؟
جانگ می: با یه پیرمرده عوضی چند زنه!*حرصی*
ات:---*تعجب*
جانگ می: به زور
ات: خب طلا.....
جانگ می: نمیشه...اون پول کالجم رو داده مجبورم...
بلند شدم و آروم کنارش رفتم.....مردم هنوز میرقصیدن..........
ات: جیمین خبر داره؟
جانگ می: آره ولی کاری ازش بر نمیاد
ات: خب.......*در حال فکر*
به سمتم اومد و دستاشو دورم حلقه کرد و آروم بغلم کرد....
جانگ می: ممنون که به فکرمی ولی بی فایدست
و بعد بیرون اومد........نا امیدانه بهش گفتم....
ات: خودت راضی هستی؟
جانگ می: چطور میتونم با یه پیرمرد هفتاد ساله ایکه شش تا زن و بیست و یک تا بچه داره آخه زندگی کنم؟*خشم*
ات: چییی؟*تعجب*
این دیگه واقعا زیاده روی بود!...........
جانگ می: ات منم میخوام یه سوال از تو بپرسم
ات: اوهوم*گوش تیز کرده*
جانگ می: تو با داداشم...دوست...دخت.....
ات:نمیدونم.......
حرفشو قطع کرده جواب دادم....هنوز مطمئن نبودم!....
با صدای در به خودم اومدم....از چشمی به بیرون نگاه کردم جانگ می بود!.... درو باز کردم...
جانگ می: او ات خوبی؟
ات: بله
(اسلاید دوم، استایل جانگ می)
به داخل خونه اشاره کردم که دم در واینسته...اومد داخل...ساعت تقریبا یازده شب بود... جانگ می روی یکی از مبل های تکی نشست و پاهاش رو روی هم انداخت...بوی بد ال.کل از دهنش به مشام میرسید......با صدای طبل و سر و صدای زننده ای از جا پریدم....به سمت پنجره خیلی بزرگ پذیرایی رفتم و پرده رو کنار زدم..... به مناسبت عید کریسمس رقص و پایکوبی تو خیابون ها برپا بود...بچه ها آواز میخوندن....طبل میزدن.....صدا درمی اورند.....و با مسخرگی می رقصیدن.... آخرین پسر بچه ماسک کج و کوله ای داشت که اونو با یه طناب به صورت بسته بود... این پسر با قـَمه ای که به دست داشت می رقصید و حرکات عجیبی از خودش درمیورد...گربه ها روی صقف ماشین ها ترسیده و نگران دراز کشیده بودند.... قمه ای که دستش بود طناب روی سرش رو برید....و این حرکت نابهنگام میتونست باعث هرج و مرج و صدمات مالی و حتی جانی باشه! اما پسر بچه بدون استرس و توجهی قمه را روی زمین انداخت و با کمک دوستانش دوباره طناب را بست و دوباره قمه را برداشت....
جانگ می بالاخره از جاش بلند شد و به طرف پنجره اومد...و به شیشه تکیه داد... رفتم و روی مبل نشستم.... تقریبا پنج دقیقه ای گذشت که با صدای بلندی گفتم....
ات: جانگ می چرا نمیشینی؟*بلند*
جانگ می: راحتم میخوام اتفاقای بیرونو ببینم
ات: جانگ می
جانگ می: اوهوم؟
ات: ببخشید این سوالو میپرسم....تو ازدواج کردی؟
چهره ی درهم و غمگینی گرفت....
جانگ می: بله*بغض*
ات: با کی؟
جانگ می: با یه پیرمرده عوضی چند زنه!*حرصی*
ات:---*تعجب*
جانگ می: به زور
ات: خب طلا.....
جانگ می: نمیشه...اون پول کالجم رو داده مجبورم...
بلند شدم و آروم کنارش رفتم.....مردم هنوز میرقصیدن..........
ات: جیمین خبر داره؟
جانگ می: آره ولی کاری ازش بر نمیاد
ات: خب.......*در حال فکر*
به سمتم اومد و دستاشو دورم حلقه کرد و آروم بغلم کرد....
جانگ می: ممنون که به فکرمی ولی بی فایدست
و بعد بیرون اومد........نا امیدانه بهش گفتم....
ات: خودت راضی هستی؟
جانگ می: چطور میتونم با یه پیرمرد هفتاد ساله ایکه شش تا زن و بیست و یک تا بچه داره آخه زندگی کنم؟*خشم*
ات: چییی؟*تعجب*
این دیگه واقعا زیاده روی بود!...........
جانگ می: ات منم میخوام یه سوال از تو بپرسم
ات: اوهوم*گوش تیز کرده*
جانگ می: تو با داداشم...دوست...دخت.....
ات:نمیدونم.......
حرفشو قطع کرده جواب دادم....هنوز مطمئن نبودم!....
۱۳.۰k
۰۴ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.