گروگان عشق
پارت 17
.
.
.
-احساس میکنم ماوی با مادرم زیاد رابطه ی خوبی نداره خب... درسته اون قبلا خودش مادر داشته ولی الان فوت کرده یا... اصلا... مگه ماوی رفته سر قبر پدر و مادرش یعنی امکانش هست که... نه... نه اصلا امکان نداره همه اصلا بیخیال
+مشغول ناهار درست کردن بودم که یکی از پشت بغلم کرد برگشتم دیدم بله تهیونگ هستششش گفتم:تو کار و زندگی نداری هی منو بغل میکنی؟ گفت:نچ خب تو شرکت هیچ خبری نیست تو هم که نمیری شرکت پس چاره ای ندارم گفتم:اهه خب باشه حداقل با پسرا برو یه ذره واسه خونه خرید کن گفت:نچ.. من بدون تو هیجا نمیرم گفتم:یااا چقدر لوسی تو که کوک اومد تو اشپزخونه تهیونگ ولم کرد منم رفتم دستامو شستم یهو صدای کوک دراومد گفت:کی شیرموزای منو خوردهههه*داد* یونا گفت:مننن*کیوت* گفت:اها خب ای بابا چه بدبختی داریما جنا گفت:خوبه حالا بچه ی خودت خورده منو تهیونگ داشتیم از خنده جر میخوردیم که دیگه نتونستیم تحمل کنیم و زدیم زیر خنده کوک گفت:به چی میخندی ها؟ گفتم:هیچی.. هیچی*خنده* مادر گفت:بچه ها برین واسه خونه یه چیزایی بخرین جنا گفت:اخ اره پوسیدیم توی این خونه کوک گفت:پس حاضرشیم دیگه بارب گفت:اما ما که خبر نداریم چیا لازمه یهو همه به من نگاه کردن کوک گفت:ماوی میدونه دیگه گفتم:اما تا خواستم حرف بزنم کوک گفت:اما بی اما برین حاضر شین رفتیم حاضر شدیم و رفتیم بیرون اول رفتیم فروشگاه کوک گفت:خب ماوی برو خرید دیگه گفتم:اها باشه تهیونگ حواسش نبود انگار تو فکر بود
-داشتم درباره ی پدر و مادر ماوی فکر میکردم که ماوی رفت خواستم برم که کوک گفت:کجا؟ گفتم:میخوام برم پیشش گفت:ای بابا ولش کن
+توی فروشگاه جونگ سوک رو دیدم گفت:سلام ماوی گفتم:سلام جونگ دست دادیم و صبحت کردیم
-دیدم ماوی داره با یه کرد خوش و بش میکنه عصبی شدم خواستم برم که امی گفت:داداش ولش کن حتما دوستشه
*5 مین بعد*
+خریدارو کردیم و رفتیم خونه اما انگار تهیونگ عصبی بود من خواستم برم اتاقم که دستمو گرفت و کشیدم تو اتاقش گفتم:اییی دستم چیکار میکنی؟ چیزی نگفت و بدون توجه منو میکشید به سمت اتاق
.
.
.
-احساس میکنم ماوی با مادرم زیاد رابطه ی خوبی نداره خب... درسته اون قبلا خودش مادر داشته ولی الان فوت کرده یا... اصلا... مگه ماوی رفته سر قبر پدر و مادرش یعنی امکانش هست که... نه... نه اصلا امکان نداره همه اصلا بیخیال
+مشغول ناهار درست کردن بودم که یکی از پشت بغلم کرد برگشتم دیدم بله تهیونگ هستششش گفتم:تو کار و زندگی نداری هی منو بغل میکنی؟ گفت:نچ خب تو شرکت هیچ خبری نیست تو هم که نمیری شرکت پس چاره ای ندارم گفتم:اهه خب باشه حداقل با پسرا برو یه ذره واسه خونه خرید کن گفت:نچ.. من بدون تو هیجا نمیرم گفتم:یااا چقدر لوسی تو که کوک اومد تو اشپزخونه تهیونگ ولم کرد منم رفتم دستامو شستم یهو صدای کوک دراومد گفت:کی شیرموزای منو خوردهههه*داد* یونا گفت:مننن*کیوت* گفت:اها خب ای بابا چه بدبختی داریما جنا گفت:خوبه حالا بچه ی خودت خورده منو تهیونگ داشتیم از خنده جر میخوردیم که دیگه نتونستیم تحمل کنیم و زدیم زیر خنده کوک گفت:به چی میخندی ها؟ گفتم:هیچی.. هیچی*خنده* مادر گفت:بچه ها برین واسه خونه یه چیزایی بخرین جنا گفت:اخ اره پوسیدیم توی این خونه کوک گفت:پس حاضرشیم دیگه بارب گفت:اما ما که خبر نداریم چیا لازمه یهو همه به من نگاه کردن کوک گفت:ماوی میدونه دیگه گفتم:اما تا خواستم حرف بزنم کوک گفت:اما بی اما برین حاضر شین رفتیم حاضر شدیم و رفتیم بیرون اول رفتیم فروشگاه کوک گفت:خب ماوی برو خرید دیگه گفتم:اها باشه تهیونگ حواسش نبود انگار تو فکر بود
-داشتم درباره ی پدر و مادر ماوی فکر میکردم که ماوی رفت خواستم برم که کوک گفت:کجا؟ گفتم:میخوام برم پیشش گفت:ای بابا ولش کن
+توی فروشگاه جونگ سوک رو دیدم گفت:سلام ماوی گفتم:سلام جونگ دست دادیم و صبحت کردیم
-دیدم ماوی داره با یه کرد خوش و بش میکنه عصبی شدم خواستم برم که امی گفت:داداش ولش کن حتما دوستشه
*5 مین بعد*
+خریدارو کردیم و رفتیم خونه اما انگار تهیونگ عصبی بود من خواستم برم اتاقم که دستمو گرفت و کشیدم تو اتاقش گفتم:اییی دستم چیکار میکنی؟ چیزی نگفت و بدون توجه منو میکشید به سمت اتاق
۷.۴k
۱۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.