{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وارت ۱۵

وارت ۱۵
اسم سوکوکو:کدمن


«لعنتی… سرم… انگار دارن با تیشه به مغزم ضربه می‌زنن…»

چویا با ناله‌ای کوتاه چشم گشود. درد در تمام عضلاتش ریشه دوانده بود. سعی کرد تکانی بخورد، اما سنگینیِ عجیبی مانعش شد. نگاهش به پایین لغزید و در میانِ مهِ ناشی از ضعف، زنجیری را دید که پای راستش را به پایه‌ی تخت گره زده بود.

در با صدای آرامی باز شد. دازای وارد شد؛ سینی غذایی در دست داشت. چویا با دیدن او، خشمِ فروخورده‌اش را با صدایی لرزان بیرون ریخت:

«تو… همون عوضی هستی که باعث شدی زخمام باز بشن! مگه نگفتی قرار نیست موش آزمایشگاهیت بشم؟»

دازای سینی را روی میزِ کنار تخت گذاشت و با آرامشی وهم‌آور روی صندلی نشست. نگاهِ بی‌تفاوتش را به چشمانِ تب‌دار چویا دوخت:

«آره، خودمم. اما از این به بعد، باید بهم بگی “ارباب”. اگر غیر از این بشنوم، کاری می‌کنم کهآرزو کنی کاش همون‌جا توی آزمایشگاه مرده بودی. فهمیدی؟ حالا بگو… باید چی صدام کنی؟»

چویا با وجود دردی که در پهلویش می‌پیچید، سعی کرد نیم‌خیز شود. نیشخندی زد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید گفت:

«فقط توی یه دنیای دیگه… ارباب! هر غلطی می‌خوای بکن، من اون‌قدر زنده نمی‌مونم که بخوام به این چرت‌وپرت‌ها فکر کنم.»

دازای آهی کشید و با لحنی که انگار از یک کودکِ لجباز ناامید شده، گفت: «فکر می‌کردم قراره با هم کنار بیایم… اما انگار ترجیح می‌دی راه سخت رو انتخاب کنی.»

ناگهان دازای دستش را دراز کرد و چویا را که در حال تقلا برای نشستن بود، به عقب هل داد. چویا با ضربه‌ای روی زمین افتاد و فریادش از دردِ جانکاه پهلویش به هوا رفت:
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۶اسم سوکوکو:کدمن«آیییییی! عوضیِ آشغال… اه… لعنتی…»دازا...

پارت ۱۴اسم سوکوکو:کدمنرمبو باحالتی خمار:«خیر سرم جوری نقش با...

پارت ۱۳اسم سوکوکو:کدمنرمبو با نیشخندی که بوی هوس می‌داد، نال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط