p1
p1
ویو ات*
صبح با نور آفتاب بیدار شدم صورتمو شستم رفتم پایین
ات:صبح بخیر
جیمین:بههه صبح بخیر بیا صبحونه بخور
ات:باشه
سر میز*
جیمین:قصد دارم برای آماده کردن ناهار به آجوما کمک کنم
ات:به مبارکه
جیمین:یاا مسخرم نکن
ات:باشه
بعد صبحونه*
رفتم توی اتاق جیمین لباس تنش نبود
ات:یااااااا لباستو تنت کن
جیمین:مث گاو سرتو میندازی پایین میایی تو اتاق همین میشه
خو حالا چیکا داشتی
ات:حوصلم سره(کیوت و بی حال بفهمین چی دارم میگم🧸🗿)
جیمین:بیا جرعت حقیقت
ات:باشههه
میشه به چا اون وو بگم بیاد با اون بازی کنیم؟(کیوت)
جیمین:باشه حالا خودتو اینجوری نکن
مکالمه ی ات و اون وو*
اون وو:الو
ات:بیا خونمون میخواییم با جیمین بازی کنیم
اون وو:چه بازی ای
ات:جرعت حقیقت
اون وو:باشه دو دیقه دیگه میرسم
ات:باش
تموم*🗿🚬
جیمین:چی گفت؟
ات:گفت میاد
جیمین:باش(خسته)
دو دیقه بعد*
ات:آه اومد(ذهن کثیف🗿)
چا اون وو:سلام خره منننننننن
ات:سلام گاو منننننننننن
پریدن بغل هم دیگه*
اون وو:سلام جیمین
جیمین:سلام
ات:بریم بازی کنیم دیگه(کیوت و دااااااد)
اون وو و جیمین:باشه
رفتن بازی کنن*
افتاد به جیمین و اون وو*
جیمین:حقیقت
اون وو:تا حالا شده موقعی که مست بودی ات رو جای دوست دخترت اشتباه بگیری؟
جیمین:نه🗿
دوباره،افتاد به ات و اون وو*
اون وو:جرعت
ات:جدی؟
اون وو:آره(استرسی)
رفتم توی آشپز خونه هرچی دم دستم بود و برداشتم ریختم توی شیر هم زدم ریختم توی لیوان دادم بهش
ات:اینو بخور
اون وو:بسم الله رحمان رحیم(همه به شادی روح اون وو صلوات🗿📿)
داشت میخورد که یهو پاشد بدو بدو رفت سمت دستشویی
داشت بالا میاورد
جیمین:چی ریخته بودی توش؟
ات:دیدی که هرچی دم دستم بود😎
جیمین:او...هوم
اون وو اومد بیرون بای یه قیافه ی حرسی و عصبی داشت میدویید دنبال ات انقد دووییدن که
جیمین:یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(بلننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن و دااااااااااااددددد)
ار دوشون وایسادن*
بعد ناهار*
اون وو:میگم ات نظرت میه شب بریم بار
ات:اوکی باشه
ویو شب*
بدو بدو رفتم یا دوش ۱۰ مینی گرفتم رفتم لباسمو موشدم و رفتم پایین
اون وو:بنظرت یکم لباست پوشیده نیس؟
ات:یااا تو میدونی که من از لباسای باز خوشم نمیاد
اون:حالا بیخیال بریم؟
ات:بریم
اون وو و ات:جیمین خدافس
جیمین:خدافظ مواظب خودتون باشید
دوتاشون:باشه دیگه خدافظ
ویو ات*
صبح با نور آفتاب بیدار شدم صورتمو شستم رفتم پایین
ات:صبح بخیر
جیمین:بههه صبح بخیر بیا صبحونه بخور
ات:باشه
سر میز*
جیمین:قصد دارم برای آماده کردن ناهار به آجوما کمک کنم
ات:به مبارکه
جیمین:یاا مسخرم نکن
ات:باشه
بعد صبحونه*
رفتم توی اتاق جیمین لباس تنش نبود
ات:یااااااا لباستو تنت کن
جیمین:مث گاو سرتو میندازی پایین میایی تو اتاق همین میشه
خو حالا چیکا داشتی
ات:حوصلم سره(کیوت و بی حال بفهمین چی دارم میگم🧸🗿)
جیمین:بیا جرعت حقیقت
ات:باشههه
میشه به چا اون وو بگم بیاد با اون بازی کنیم؟(کیوت)
جیمین:باشه حالا خودتو اینجوری نکن
مکالمه ی ات و اون وو*
اون وو:الو
ات:بیا خونمون میخواییم با جیمین بازی کنیم
اون وو:چه بازی ای
ات:جرعت حقیقت
اون وو:باشه دو دیقه دیگه میرسم
ات:باش
تموم*🗿🚬
جیمین:چی گفت؟
ات:گفت میاد
جیمین:باش(خسته)
دو دیقه بعد*
ات:آه اومد(ذهن کثیف🗿)
چا اون وو:سلام خره منننننننن
ات:سلام گاو منننننننننن
پریدن بغل هم دیگه*
اون وو:سلام جیمین
جیمین:سلام
ات:بریم بازی کنیم دیگه(کیوت و دااااااد)
اون وو و جیمین:باشه
رفتن بازی کنن*
افتاد به جیمین و اون وو*
جیمین:حقیقت
اون وو:تا حالا شده موقعی که مست بودی ات رو جای دوست دخترت اشتباه بگیری؟
جیمین:نه🗿
دوباره،افتاد به ات و اون وو*
اون وو:جرعت
ات:جدی؟
اون وو:آره(استرسی)
رفتم توی آشپز خونه هرچی دم دستم بود و برداشتم ریختم توی شیر هم زدم ریختم توی لیوان دادم بهش
ات:اینو بخور
اون وو:بسم الله رحمان رحیم(همه به شادی روح اون وو صلوات🗿📿)
داشت میخورد که یهو پاشد بدو بدو رفت سمت دستشویی
داشت بالا میاورد
جیمین:چی ریخته بودی توش؟
ات:دیدی که هرچی دم دستم بود😎
جیمین:او...هوم
اون وو اومد بیرون بای یه قیافه ی حرسی و عصبی داشت میدویید دنبال ات انقد دووییدن که
جیمین:یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(بلننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن و دااااااااااااددددد)
ار دوشون وایسادن*
بعد ناهار*
اون وو:میگم ات نظرت میه شب بریم بار
ات:اوکی باشه
ویو شب*
بدو بدو رفتم یا دوش ۱۰ مینی گرفتم رفتم لباسمو موشدم و رفتم پایین
اون وو:بنظرت یکم لباست پوشیده نیس؟
ات:یااا تو میدونی که من از لباسای باز خوشم نمیاد
اون:حالا بیخیال بریم؟
ات:بریم
اون وو و ات:جیمین خدافس
جیمین:خدافظ مواظب خودتون باشید
دوتاشون:باشه دیگه خدافظ
۳.۲k
۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.