پارت پنجم
اصن مامانم رو یادم نبود وای اگر مامانم اون فیلمو ببینه چی بهش گفتم اوو مامان خیلی طول میکشه تا اماده بشه رفتم تو اتاقم لیبی بهم زنگ زد گفت نتونستیم زیاد حرف برنیم گفتم لیبی داغونم اصن مامانم رو یادم نبود که میخواد اون فیلمو ببینه وگرنه اون نقشو قبول نمیکردم باز نقش خدمتکار بهتر بود لیبی خندید گقت البته نقش من اونقدراهم خوب نیست ولی خب چیکار کنم گفتم سانس بعدی فیلمبرداری کیه گفت پس فرداست تو همون موقع مامان صدام زد و گفت بیا شام رفتم و بهم گفت....
فالو کنی دو بک میدم😉🎉
#رمان
فالو کنی دو بک میدم😉🎉
#رمان
۳.۹k
۱۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.