گروگان عشق
پارت 11
.
.
.
+گفت:دخترم چرا انقدر عصبی هستی؟ چیزی نگفتم خواستم برم که تهیونگ اومد جلوم گفت:ل.. لطفا نرو گفتم:برو اونور خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم*غمگین*دستشو پس زدم که بغلم کرد فشارم داد جنا گفت:اخی یه اخمی بهش کردم تهیونگ همونجوری
-همونجوری براید بغلش کردم که ببرمش تو اتاقم ولی توی راه توی بغلم دست و پا زد که فشارش دادم که تکون نخوره بردمش اتاقم و نشستم روی تخت اما اونو از خودم جدا نکردم همونجوری توی بغلم بود گفت:ولم کننن*عصبی* گفتم:نمیخوام چند ضربه زد به سینه که دستش درد گرفت از خودم جداش کردم و گذاشتمش روی تخت گفتم:چرا عصبانی هستی؟ گفت:به تو چه خواست بلند شه که دستشو گرفتم و کشیدمش افتاد روی تخت رفتم بالای سرش که نتونه تکون بخوره گفتم:چرا نمیخوای با من باشی؟ گفت:اه خب تو خیلی یهویی گفتی لازم دارم.... لازم دارم یه ذره با خودم خلوت کنم گفتم:تو عاشقم هستی یا نه؟ چیزی نگفت گفتم:ماوی تو هم عاشقم هستی یا نه*داد* چیزی نگفت گفتم:ماوی فقط یه کلمه.... یه کلمه بگو ولی بازم چیزی نگفت عصبی شدم بلند شدم اونم بلند شد درو قفل کردم و رفتم سمتش با هر قدمم به عقب میرفت که دیگه بین منو دیوار اسیر شد گفتم:لطفا... لطفا ماوی یه چیزی بهم بگو.... ولی اون بازم حرفی نزد دیگه نتونستم و لبامو روی لباش گذاشتم اون هیچ حرکتی نمیکرد ازش جدا شدم ازاینکه حرفی نمیزد عصبی شدم رفتم سمتش گفتم:ماوی بهم بگو تو منو دوست داری... یانه؟*عربده*
کوک ویو:
تهیونگ ماوی رو برد جنا هم گفت برای اینکه اونا تنها باشن بهتره یه چند روزی بریم سفر همه تایید کردیم و سوار ماشین چون اون ویلایی که میخواییم بریم همه وسایلای لازمو داره هیچی برنداشتیم
-هیچی نمیگفت و فقط بهم خیره شده بود دیگه از مغزم داشت دود بلند میشد گفتم:ماوی برای اخرین بار میپرسم تو... عاشق من هستی یا نه
ولی بازم چیزی نگفت گفتم:چرا چیزی نمیگی ها؟
+وحشت کرده بودم خیلی داد میزد چیزی نمیتونستم بگم خیلی ترسیده بودم یه ذره بدنم میلرزید اومد سمتم
.
.
.
+گفت:دخترم چرا انقدر عصبی هستی؟ چیزی نگفتم خواستم برم که تهیونگ اومد جلوم گفت:ل.. لطفا نرو گفتم:برو اونور خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم*غمگین*دستشو پس زدم که بغلم کرد فشارم داد جنا گفت:اخی یه اخمی بهش کردم تهیونگ همونجوری
-همونجوری براید بغلش کردم که ببرمش تو اتاقم ولی توی راه توی بغلم دست و پا زد که فشارش دادم که تکون نخوره بردمش اتاقم و نشستم روی تخت اما اونو از خودم جدا نکردم همونجوری توی بغلم بود گفت:ولم کننن*عصبی* گفتم:نمیخوام چند ضربه زد به سینه که دستش درد گرفت از خودم جداش کردم و گذاشتمش روی تخت گفتم:چرا عصبانی هستی؟ گفت:به تو چه خواست بلند شه که دستشو گرفتم و کشیدمش افتاد روی تخت رفتم بالای سرش که نتونه تکون بخوره گفتم:چرا نمیخوای با من باشی؟ گفت:اه خب تو خیلی یهویی گفتی لازم دارم.... لازم دارم یه ذره با خودم خلوت کنم گفتم:تو عاشقم هستی یا نه؟ چیزی نگفت گفتم:ماوی تو هم عاشقم هستی یا نه*داد* چیزی نگفت گفتم:ماوی فقط یه کلمه.... یه کلمه بگو ولی بازم چیزی نگفت عصبی شدم بلند شدم اونم بلند شد درو قفل کردم و رفتم سمتش با هر قدمم به عقب میرفت که دیگه بین منو دیوار اسیر شد گفتم:لطفا... لطفا ماوی یه چیزی بهم بگو.... ولی اون بازم حرفی نزد دیگه نتونستم و لبامو روی لباش گذاشتم اون هیچ حرکتی نمیکرد ازش جدا شدم ازاینکه حرفی نمیزد عصبی شدم رفتم سمتش گفتم:ماوی بهم بگو تو منو دوست داری... یانه؟*عربده*
کوک ویو:
تهیونگ ماوی رو برد جنا هم گفت برای اینکه اونا تنها باشن بهتره یه چند روزی بریم سفر همه تایید کردیم و سوار ماشین چون اون ویلایی که میخواییم بریم همه وسایلای لازمو داره هیچی برنداشتیم
-هیچی نمیگفت و فقط بهم خیره شده بود دیگه از مغزم داشت دود بلند میشد گفتم:ماوی برای اخرین بار میپرسم تو... عاشق من هستی یا نه
ولی بازم چیزی نگفت گفتم:چرا چیزی نمیگی ها؟
+وحشت کرده بودم خیلی داد میزد چیزی نمیتونستم بگم خیلی ترسیده بودم یه ذره بدنم میلرزید اومد سمتم
۳.۸k
۱۵ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.