part 36🍋🟩
part 36🍋🟩
هانیل:
چون کافه نزدیک بود به خونه راننده منو تو ده مین رسوند به کافه و درو برام باز کرد منم پیاده شدم و رفتم تو هنوز نیومده بود واسه همین نشستم رو یکی از میزا و منتظرش موندم اصلا نمیدونستم چطوری قراره باهاش رو به رو بشم خیلی داغون بودم تقریبا یه ربع منو معطل کرد و وقتی فکر کردم دیگه قرار نیست بیاد و میخواستم بلند شم برم صدای زنگ در کافه توجه منو جلب کرد برگشتم سمت در که دیدم زنی تقریبا چهل ساله با موهای بلوند و کت شلوار مشکی اومد تو خودش بود همون زنی که این همه سال ولم کرده بود وقتی چشم تو چشم شدیم برای چند لحظه هر دو تامون خشکمون زد و بعد چند لحظه که به خودمون اومدیم اومد سمت من و روی صندلی مقابلم نشست چند دقیقه سکوت بینمون موند تا اینکه اون شکستش
هارا«هنوزم مثل بچگیات همونقدر خوشگلی تازه زیباترم شدی
& نیومدم اینجا تا راجب چهرم حرف بزنیم
هارا«عو... بعد این همه سال تلخی نکن
&واسه ی چی میخواستی منو ببینی
هارا«ده سال زمان زیادیه حتما تو این همه مدت کنجکاو بودی که چرا ولت کردم نه؟
&پس بنظرت برای چی اومدم اینجا؟ قطعا به خاطر دیدن ریختت نبود
هارا«هی هی هی با مادرت درست حرف بزن
&هه...مادر؟ کدوم مادر بی انصافیه اسم مقدس مادر رو روی جن*ده های مثل تو گذاشت
هارا«تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی وقتی از هیچی خبر نداری
&از چی باید خبر دار بودم و نیستم؟ چه دلیل منطقیی هست که این همه سال نبودنت رو جبران میکنه؟
هارا«فکر میکنی من مریض بودم که زندگی و بچمو ول کنم و برم من مجبور شدم
&برای چی برای کی؟...کی مجبورت کرد با چی تهدید شدی که حاضر شدی دخترتو ول کنی و بری
هارا«تو همه ی این سال ها فکر میکردی من اون آدم بده ی داستانم و نامجون قهرمان؟
نه اینطوری ها هم نیست کیم نامجون کسی که این همه سال بهش میگفتی پدر و به خاطر اینکه مجبور به نگه داشتنت بود عذاب وجدان داشتی اون باعث شده بود من ترکت کنم
& واقعا انتظار داری حرفتو باور کنم؟
هارا«اره چونکه دلیلی ندارم دروغ بگم
&چطوری اینکارو کرد اون وقت ؟
هارا«هنوزم اون بیمارستان رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو داره؟
& اره هنوزم هست چرا میپرسی؟
هارا«چون...چون مادر منم یه زمانی اونجا بستری بوده
&مادرت؟
هارا«اره مادر من مادربزرگ تو وقتی که داشتیم طلاق میگرفتیم من میخواستم حضانت ترو بگیرم اما نامجون تهدیدم کرد و گفت که اگه از زندگیت نرم بیرون درمانش رو قطع میکنه و کاری میکنه که دیگه هیچ وقت نتونم بهش برسم من...من اون موقع پولی نداشتم که بیمارستان دیگه ی ببرمش و مجبور بودم اونجا نگهش دارم و واسه ی اینکه هم از مادرم هم از تو محافظت کنم محبور شدم ترکت کنم
& نه...نه ابن مزخرفات دروغی بیش نیست من باور نمیکنم
هارا«مطمئن بودم که اینو میگی واسه همین این پرونده آوردم این پرونده مال مادرمه پرونده پزشکی اونو نگاه کن آرم و اسم بیمارستان پدرت روشه اینجارو بخون تاریخ مرگش درست دو ماه بعد از طلاق ماست پدرت با اینکه من به قولم عمل کردم اون اینکارو نکرد و کاری کرد مادرم بمیره اون این همه سال هم داغ ترو به دلم گذاشت هم داغ مادرم رو
&فکر میکنی تو این دوره زمونه جعل یه سند کاری داره؟ امکان نداره اینا واقعی باشن بابای من اینکارو نمیکنه
هانیل که حسابی بهم ریخته بود اینو گفت و از پشت میز بلند شد
هارا«میخوای باور کن میخوای نکن اما اون آدم یه بیشرف عوضیه
&راجب پدر من درست حرف بزن زنیکه
هانیل که از عصبانیت قرمز شده بود بعد از توهینی که هارا کرد نتونست جلوی خودشه بگیره و یه سیلی محکم زد به هارا
&اون هر چی هم باشه مثل تو نیست که هر شب ز*یر خواب یکی هستی
بعد از این حرف از کافه زد بیرون و مستقیم سوار ماشین شد درسته که این حرفا رو گفته بود اما چیزایی که هارا میگفت بنظرش درست میو مد و باورشون کرده بود هانیل که این همه سال پدرش رو به عنوان یه قهرمان و ناجی میدید تحمل و قبول این حرفا براش خیلی سخت بود
ادامه دارد...
هانیل:
چون کافه نزدیک بود به خونه راننده منو تو ده مین رسوند به کافه و درو برام باز کرد منم پیاده شدم و رفتم تو هنوز نیومده بود واسه همین نشستم رو یکی از میزا و منتظرش موندم اصلا نمیدونستم چطوری قراره باهاش رو به رو بشم خیلی داغون بودم تقریبا یه ربع منو معطل کرد و وقتی فکر کردم دیگه قرار نیست بیاد و میخواستم بلند شم برم صدای زنگ در کافه توجه منو جلب کرد برگشتم سمت در که دیدم زنی تقریبا چهل ساله با موهای بلوند و کت شلوار مشکی اومد تو خودش بود همون زنی که این همه سال ولم کرده بود وقتی چشم تو چشم شدیم برای چند لحظه هر دو تامون خشکمون زد و بعد چند لحظه که به خودمون اومدیم اومد سمت من و روی صندلی مقابلم نشست چند دقیقه سکوت بینمون موند تا اینکه اون شکستش
هارا«هنوزم مثل بچگیات همونقدر خوشگلی تازه زیباترم شدی
& نیومدم اینجا تا راجب چهرم حرف بزنیم
هارا«عو... بعد این همه سال تلخی نکن
&واسه ی چی میخواستی منو ببینی
هارا«ده سال زمان زیادیه حتما تو این همه مدت کنجکاو بودی که چرا ولت کردم نه؟
&پس بنظرت برای چی اومدم اینجا؟ قطعا به خاطر دیدن ریختت نبود
هارا«هی هی هی با مادرت درست حرف بزن
&هه...مادر؟ کدوم مادر بی انصافیه اسم مقدس مادر رو روی جن*ده های مثل تو گذاشت
هارا«تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی وقتی از هیچی خبر نداری
&از چی باید خبر دار بودم و نیستم؟ چه دلیل منطقیی هست که این همه سال نبودنت رو جبران میکنه؟
هارا«فکر میکنی من مریض بودم که زندگی و بچمو ول کنم و برم من مجبور شدم
&برای چی برای کی؟...کی مجبورت کرد با چی تهدید شدی که حاضر شدی دخترتو ول کنی و بری
هارا«تو همه ی این سال ها فکر میکردی من اون آدم بده ی داستانم و نامجون قهرمان؟
نه اینطوری ها هم نیست کیم نامجون کسی که این همه سال بهش میگفتی پدر و به خاطر اینکه مجبور به نگه داشتنت بود عذاب وجدان داشتی اون باعث شده بود من ترکت کنم
& واقعا انتظار داری حرفتو باور کنم؟
هارا«اره چونکه دلیلی ندارم دروغ بگم
&چطوری اینکارو کرد اون وقت ؟
هارا«هنوزم اون بیمارستان رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو داره؟
& اره هنوزم هست چرا میپرسی؟
هارا«چون...چون مادر منم یه زمانی اونجا بستری بوده
&مادرت؟
هارا«اره مادر من مادربزرگ تو وقتی که داشتیم طلاق میگرفتیم من میخواستم حضانت ترو بگیرم اما نامجون تهدیدم کرد و گفت که اگه از زندگیت نرم بیرون درمانش رو قطع میکنه و کاری میکنه که دیگه هیچ وقت نتونم بهش برسم من...من اون موقع پولی نداشتم که بیمارستان دیگه ی ببرمش و مجبور بودم اونجا نگهش دارم و واسه ی اینکه هم از مادرم هم از تو محافظت کنم محبور شدم ترکت کنم
& نه...نه ابن مزخرفات دروغی بیش نیست من باور نمیکنم
هارا«مطمئن بودم که اینو میگی واسه همین این پرونده آوردم این پرونده مال مادرمه پرونده پزشکی اونو نگاه کن آرم و اسم بیمارستان پدرت روشه اینجارو بخون تاریخ مرگش درست دو ماه بعد از طلاق ماست پدرت با اینکه من به قولم عمل کردم اون اینکارو نکرد و کاری کرد مادرم بمیره اون این همه سال هم داغ ترو به دلم گذاشت هم داغ مادرم رو
&فکر میکنی تو این دوره زمونه جعل یه سند کاری داره؟ امکان نداره اینا واقعی باشن بابای من اینکارو نمیکنه
هانیل که حسابی بهم ریخته بود اینو گفت و از پشت میز بلند شد
هارا«میخوای باور کن میخوای نکن اما اون آدم یه بیشرف عوضیه
&راجب پدر من درست حرف بزن زنیکه
هانیل که از عصبانیت قرمز شده بود بعد از توهینی که هارا کرد نتونست جلوی خودشه بگیره و یه سیلی محکم زد به هارا
&اون هر چی هم باشه مثل تو نیست که هر شب ز*یر خواب یکی هستی
بعد از این حرف از کافه زد بیرون و مستقیم سوار ماشین شد درسته که این حرفا رو گفته بود اما چیزایی که هارا میگفت بنظرش درست میو مد و باورشون کرده بود هانیل که این همه سال پدرش رو به عنوان یه قهرمان و ناجی میدید تحمل و قبول این حرفا براش خیلی سخت بود
ادامه دارد...
- ۳.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط