عشق حقيقى(پارت8)(اخر)
پارت هشتم
—————————
تهيونگ ويو:حال ا.ت اصلا خوب نبود رفت حاضر شه ولى ترسيدم تنهايى بفرستمش رفتم حاضر شدم و باهاش رفتم داشتيم راه ميرفتيم و بينمون سكوت بود كه ا.ت سكوت رو شكست
-تهيونگ مى خوام بهت يه حقيقتى رو بگم
*چيه؟
-امممم……دوست دخترت داره باهات بازى مى كنه و تو رو اصلا دوست نداره فقط بخاطر پولته كه باهاته
*خب راستش خودم مى دونستم اون روزى رو هم كه تو من رو اون ور خيابون ديدى داشتيم كات مى كرديم وگرنه من همچين ادمى نيستم كه وقتى دوست دختر دارم با كسى ازدواج كنم
ا.ت ويو:خيلى خوشحال شدم كه اين رو گفت نمى دونم چرا ولى رفتم و بغلش كردم نمى دونم چرا فكر كردم تهيونگ الان هلم ميده عقب ولى بغلم كرد بعد گفت
*ا.ت راستش رو بخواى من دو*ست دارم
-ههههه منم
تهيونگ منو بو**سيد و منم همينطور
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد
بازم فيك مى نويسم فالو كن
—————————
تهيونگ ويو:حال ا.ت اصلا خوب نبود رفت حاضر شه ولى ترسيدم تنهايى بفرستمش رفتم حاضر شدم و باهاش رفتم داشتيم راه ميرفتيم و بينمون سكوت بود كه ا.ت سكوت رو شكست
-تهيونگ مى خوام بهت يه حقيقتى رو بگم
*چيه؟
-امممم……دوست دخترت داره باهات بازى مى كنه و تو رو اصلا دوست نداره فقط بخاطر پولته كه باهاته
*خب راستش خودم مى دونستم اون روزى رو هم كه تو من رو اون ور خيابون ديدى داشتيم كات مى كرديم وگرنه من همچين ادمى نيستم كه وقتى دوست دختر دارم با كسى ازدواج كنم
ا.ت ويو:خيلى خوشحال شدم كه اين رو گفت نمى دونم چرا ولى رفتم و بغلش كردم نمى دونم چرا فكر كردم تهيونگ الان هلم ميده عقب ولى بغلم كرد بعد گفت
*ا.ت راستش رو بخواى من دو*ست دارم
-ههههه منم
تهيونگ منو بو**سيد و منم همينطور
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد
بازم فيك مى نويسم فالو كن
۱۱.۸k
۰۴ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.