داستان سه برادر نویسنده ملیکا ملازاده پارت دو
من و شاهرخ سر قبر مامان گریه می کردیم که شاهین سرمون رو توی بغلش گرفت و با بغض گفت:
_ نمی ذارم بی پناه باشید! خودم مراقبتونم! پشتتون رو خالی نمی کنم!
بعد از چهلم خونه رو پس دادیم و داداشم پول رهن رو گرفت برامون گذاشت توی بانک تا سود روش بیاد و ما رو به خونه پدری مون برد. برای اولین بار با زنی آشنا شدیم که قبل از مرگ مامانم هم توی زندگیش بود. با حنانه زن پدرم و شهرداد پسر دوازده سالش. اون موقع شاهین شونزده سالش بود و شاهرخ یازده و من نه.
زندگی خونه پدرم خیلی سخت بود. نامادریم زنی ولخرج و خوش گذرون بود که زبون تند و تیزی داشت و برای کارهای خونه هم خدمتکار داشت. پسرش هم رابطه بدی با ما داشت و مدام دنبال شرایطی بود که مورد تمسخر قرارمون بده یا چوقولی مون رو بکنه. مهمون های شبانه و ماهواره هم یکی از دردسرهای دیگه خونه بود.
شاهین دوست نداشت ما ماهواره ببینیم و توی این مجالس شرکت کنیم. جز اون نمی ذاشت زیاد توی هال هم رفت و آمد کنیم. به هر سه ما یک اتاق داده بودن با یک تخت دو نفره و یک تک. هر دو تخت فلزی و دست دوم بودن که از سماری خریده شده بود. ساسان یک اتاق جدا برای خودش داشت. دستشویی هم در کنار اتاق ما بود که باعث نم زدن یکی از دیوارها شده بود و بوی بدی به اتاق می اومد.
شاهین نمی خواست زیاد توی هال باشیم که بهانه دست زن پدرمون نیاد برای بیرون کردنمون از طرفی نوع لباس پوشیدن و زندگی زن بابام چشم و گوش ما رو باز می کرد و شاهین این رو دوست نداشت. خودش هم تا عصر سرکار بود و عصر سر به زیر می اومد توی اتاق و دیگه هم پاش رو بیرون نمی ذاشت. ماهم بعد از مدرسه باید به اتاق می رفتیم و بیرون نمی اومدیم. روزهای مدرسه این کار سخت نبود چون تا عصر می خوابیدیم و شب هم توی اتاق هرکاری می تونستیم برای خسته نشدنمون انجام می دادیم.
آخر هفته ها شاهین با اینکه خیلی خسته بود ما رو بیرون می برد و تفریح می رفتیم. خوابیدن اون شب ها وحشتناک بود چون زن بابامون پارتی داشت و سر و صداها اجازه خوابیدن نمی داد. شاهین شاگرد مغازه بود. بعد از حدودا یک سالی بابا بهش گفت:
_ بذار خودم مغازه میزنم تو پشت دخل واستا.
شاهین هم قبول کرد. مدتی اینطور گذشت اما زن بابامون مدام می گفت:
_ به این پسر چه اطمینانی؟ اگه پول رو برای خودش برداره چی؟ کم مشکل که خراب شدن روی سرمون حالا وسط این همه مشکل اقتصادی این پسر بچه پول رو برداره. اصلا برای چی کار می کنه؟ اون که خرجی نداره و خورد و خوراکشون که خونه ماست. نکنه میره دنبال مواد؟ حواست به پسرت باشه ها.
بابا مغازه رو که شاهین گرفت و به ساسان داد. این مسئله شاهین رو خیلی اذیت کرد و همون طناب باریک رابطه خوب با بابا رو از، هم گسست.
دیگه شاهین به اون خونه به چشم مسافرخونه نگاه می کرد.
_ نمی ذارم بی پناه باشید! خودم مراقبتونم! پشتتون رو خالی نمی کنم!
بعد از چهلم خونه رو پس دادیم و داداشم پول رهن رو گرفت برامون گذاشت توی بانک تا سود روش بیاد و ما رو به خونه پدری مون برد. برای اولین بار با زنی آشنا شدیم که قبل از مرگ مامانم هم توی زندگیش بود. با حنانه زن پدرم و شهرداد پسر دوازده سالش. اون موقع شاهین شونزده سالش بود و شاهرخ یازده و من نه.
زندگی خونه پدرم خیلی سخت بود. نامادریم زنی ولخرج و خوش گذرون بود که زبون تند و تیزی داشت و برای کارهای خونه هم خدمتکار داشت. پسرش هم رابطه بدی با ما داشت و مدام دنبال شرایطی بود که مورد تمسخر قرارمون بده یا چوقولی مون رو بکنه. مهمون های شبانه و ماهواره هم یکی از دردسرهای دیگه خونه بود.
شاهین دوست نداشت ما ماهواره ببینیم و توی این مجالس شرکت کنیم. جز اون نمی ذاشت زیاد توی هال هم رفت و آمد کنیم. به هر سه ما یک اتاق داده بودن با یک تخت دو نفره و یک تک. هر دو تخت فلزی و دست دوم بودن که از سماری خریده شده بود. ساسان یک اتاق جدا برای خودش داشت. دستشویی هم در کنار اتاق ما بود که باعث نم زدن یکی از دیوارها شده بود و بوی بدی به اتاق می اومد.
شاهین نمی خواست زیاد توی هال باشیم که بهانه دست زن پدرمون نیاد برای بیرون کردنمون از طرفی نوع لباس پوشیدن و زندگی زن بابام چشم و گوش ما رو باز می کرد و شاهین این رو دوست نداشت. خودش هم تا عصر سرکار بود و عصر سر به زیر می اومد توی اتاق و دیگه هم پاش رو بیرون نمی ذاشت. ماهم بعد از مدرسه باید به اتاق می رفتیم و بیرون نمی اومدیم. روزهای مدرسه این کار سخت نبود چون تا عصر می خوابیدیم و شب هم توی اتاق هرکاری می تونستیم برای خسته نشدنمون انجام می دادیم.
آخر هفته ها شاهین با اینکه خیلی خسته بود ما رو بیرون می برد و تفریح می رفتیم. خوابیدن اون شب ها وحشتناک بود چون زن بابامون پارتی داشت و سر و صداها اجازه خوابیدن نمی داد. شاهین شاگرد مغازه بود. بعد از حدودا یک سالی بابا بهش گفت:
_ بذار خودم مغازه میزنم تو پشت دخل واستا.
شاهین هم قبول کرد. مدتی اینطور گذشت اما زن بابامون مدام می گفت:
_ به این پسر چه اطمینانی؟ اگه پول رو برای خودش برداره چی؟ کم مشکل که خراب شدن روی سرمون حالا وسط این همه مشکل اقتصادی این پسر بچه پول رو برداره. اصلا برای چی کار می کنه؟ اون که خرجی نداره و خورد و خوراکشون که خونه ماست. نکنه میره دنبال مواد؟ حواست به پسرت باشه ها.
بابا مغازه رو که شاهین گرفت و به ساسان داد. این مسئله شاهین رو خیلی اذیت کرد و همون طناب باریک رابطه خوب با بابا رو از، هم گسست.
دیگه شاهین به اون خونه به چشم مسافرخونه نگاه می کرد.
۳.۰k
۲۲ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.