p59من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 59
من جزو خاطرات بدت بودم؟
ادمین نبمرده دوستان😂😂این پاررت حسابی اکلیلیه پس لطفا اب قند کنارتون باشه
--------------------------
+س...س..سوا؟
لبخندی زد تا لرزش شدید لب هاشو کنترل کنه و جلو ی اشکاشو بگیره...ولی در نهایت اشکای داغش سدشونو شکستن و روی گونه هاش ریختن ...ولی یونگی...
یونگی بی حرکت ایستاده بود ...نمیتونستی از روی قیافش چیزی بفهمی...نمیدونستی خوشحاله یا ناراحته...سوا نمیتونست مثل همیه چشماشو بخونه ...نمیتونست بفهمه ک میخواد بخنده یا گریه کنه ....میتونست از همین فاصله لرزش دست و پای یونگی رو ببینه...تترسید ک تعادلشو از دست بده
اروم به سمتش رفت و دست یونگی رو گرفت و اونو پایین اورد ...
اشکای یونگی با لمس دستهای سوا ریخت...
دستشو بالا اورد و روی گونه ی سوا کشید..
زیرلب زمزمه کرد:تو واقعی ای ...من دیوونه نیستم ..
انگار زبونش باز نمیشد تا چیزی بگه کاملا شوکه شده بود ...نمیدونست وقتی تنها دلیل زندگیش بعد از ماها یهویی جلوش سبز شده چیکار کنه ...نمیدونست دلتنگی بی اندازه اش رو چجوری نشون بده...هنوزم باور نمیکرد سوا جلوش ایستاده...پس فقط دستشو روی گونه ی سوا کشید و توی چشمای درخشانش غرق شد ...
یوری با دیدن این صحنه به بقیه اشاره داد که تنهاشون بزارن...
یونگی:س...سوا ...چجوری؟
سوا دستشو روی دستای یونگی ک صورتش رو قاب گرفته بودن گذاشت..
سسوا:یونگیا....میدونم چی کشیدی بهت قول مید....
حرفش با قرار گرفتن لبای دلتنگ یونگی روی لباش قطع شد...
یونگی دستشو دور کمر سوا حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک کرد...
شاید جنگیدن با فاصله ی بینشون دلتنگیشونو از بین ببره...
سوا دستشو از روی دستای یونگی برداشت و دور گردنش حلقه کرد ....فشار دستای یونگی دور کمرش تنگ تر شد و اونو محکم به خودش چسبوند ...
براشون مهم نبود ک شاید کسی اونها رو توی اون وضعیت ببینه ...تنها چیزی ک مهم بود این بود که بلاخره تونستن همدیگه رو ببینن و اینجوری توی وجود همدیگه غرق بشن ...جوری توی اغوش هم محو بشن ک بعد از مدتها هنوز بوی تنشون روی هم بمونه...
سوا و یونگی بعد از مدتها به هم رسیده بودن ...
ولی نمیدونستن هنوز کلی مانع برای با هم بودنشون وجود داره....
ادمین بعد از اینهمه مدت اومده حیف نیست به جای نظرات قشنگتون فقط هیل کلمه ی بعدی رو بگید؟ :(
من جزو خاطرات بدت بودم؟
ادمین نبمرده دوستان😂😂این پاررت حسابی اکلیلیه پس لطفا اب قند کنارتون باشه
--------------------------
+س...س..سوا؟
لبخندی زد تا لرزش شدید لب هاشو کنترل کنه و جلو ی اشکاشو بگیره...ولی در نهایت اشکای داغش سدشونو شکستن و روی گونه هاش ریختن ...ولی یونگی...
یونگی بی حرکت ایستاده بود ...نمیتونستی از روی قیافش چیزی بفهمی...نمیدونستی خوشحاله یا ناراحته...سوا نمیتونست مثل همیه چشماشو بخونه ...نمیتونست بفهمه ک میخواد بخنده یا گریه کنه ....میتونست از همین فاصله لرزش دست و پای یونگی رو ببینه...تترسید ک تعادلشو از دست بده
اروم به سمتش رفت و دست یونگی رو گرفت و اونو پایین اورد ...
اشکای یونگی با لمس دستهای سوا ریخت...
دستشو بالا اورد و روی گونه ی سوا کشید..
زیرلب زمزمه کرد:تو واقعی ای ...من دیوونه نیستم ..
انگار زبونش باز نمیشد تا چیزی بگه کاملا شوکه شده بود ...نمیدونست وقتی تنها دلیل زندگیش بعد از ماها یهویی جلوش سبز شده چیکار کنه ...نمیدونست دلتنگی بی اندازه اش رو چجوری نشون بده...هنوزم باور نمیکرد سوا جلوش ایستاده...پس فقط دستشو روی گونه ی سوا کشید و توی چشمای درخشانش غرق شد ...
یوری با دیدن این صحنه به بقیه اشاره داد که تنهاشون بزارن...
یونگی:س...سوا ...چجوری؟
سوا دستشو روی دستای یونگی ک صورتش رو قاب گرفته بودن گذاشت..
سسوا:یونگیا....میدونم چی کشیدی بهت قول مید....
حرفش با قرار گرفتن لبای دلتنگ یونگی روی لباش قطع شد...
یونگی دستشو دور کمر سوا حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک کرد...
شاید جنگیدن با فاصله ی بینشون دلتنگیشونو از بین ببره...
سوا دستشو از روی دستای یونگی برداشت و دور گردنش حلقه کرد ....فشار دستای یونگی دور کمرش تنگ تر شد و اونو محکم به خودش چسبوند ...
براشون مهم نبود ک شاید کسی اونها رو توی اون وضعیت ببینه ...تنها چیزی ک مهم بود این بود که بلاخره تونستن همدیگه رو ببینن و اینجوری توی وجود همدیگه غرق بشن ...جوری توی اغوش هم محو بشن ک بعد از مدتها هنوز بوی تنشون روی هم بمونه...
سوا و یونگی بعد از مدتها به هم رسیده بودن ...
ولی نمیدونستن هنوز کلی مانع برای با هم بودنشون وجود داره....
ادمین بعد از اینهمه مدت اومده حیف نیست به جای نظرات قشنگتون فقط هیل کلمه ی بعدی رو بگید؟ :(
۹.۷k
۲۱ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.