part 1 asir dozdone daryaee(اسیر دزدان دریایی)
انگلستان 1820
از زبان ا/ت :
آب خنک حس عالی بهم میداد ، به ساحل رودخونه نگاه کردم که ندیمه هام با نگرانی ایستاده بودن و لباس هام تو دستشون بود
- شما هم بیاین دخترا خیلی خنک و عالیه
+خانم ... خواهش میکنم برگردین ... اگه کسی شمارو لخت ببینه چی؟؟
- انقدر جوش نزن کتی ... کسی این اطراف نیست
اینو گفتم و به طرف میانه رودخونه رفتم . آب تا بالای سینه ام رسیده بود ، چقدر خنک و زلال
کتی و مگی ندیمه های دو قلو من بودن اما همه میدونستن از پس من بر نمیان نه اونا نه هیچ کس دیگه حتی پدرم از پس کوچیکترین بچه اش و تنها دخترش ، ا/ت بر نمی اومد .
آروم خندیدم که حرکت نی های کنار رودخونه نظرمو جلب کرد دقیق نگاه کردم... انگار یه نفر اونجا بود و به سمت من می اومد .
با دیدن دوتا چشم مشکی خیره به من بود ،آب تا جایی بالا بود که بدنمو بپوشونه اما آب زیادی زلال بود . برای حفظ بدنم با دستم جلو سینه و زیر دلم رو پوشوندم و عقب عقب رفتم اما اون چشم های سیاه انگار داشت نزدیک میشد با صدای امیت برادر بزرگم از جا پریدم .
+ ا/ت ... تو اون وسط چکار میکنی
سریع برگشتم سمت صدا ، امیت کنار ندیمه هام عصبانی ایستاده بود
سریع گفتم
- امیت روتو کن اونور و منو دید نزن
+ دختره پر رو ، زود بیا بیرون تا خودم نیومدم دنبالت
- دارم میام ... چشم هاتو ببند
اینو گفتمو برگشتم سمت چشم های مشکی اما دیگه اونجا نبود ، سریع به سمت ساحل رفتم و با عصبانیت زیر لب به مگی گفتم
- پس چرا بهم نگفتی برادرم داره میاد
+ متوجه نشدیم خانم
امیت با عصبانیت گفت
+ فقط همینو کم داشتیم که بگن دختر خانواده آدامز لخت تو رودخونه شنا میکنه
شونه بالا انداختم و گفتم
- اگه نگران خیس شدن لباس زیر هام نبودم مجبور نمیشدم لخت شم
+ الان یعنی مقصر مائیم که تو لخت شدی؟
- دقیقا
+ اوه خدای من پدر باید زودتر تو رو شوهر بده قبل از اینکه بیشتر از این آبرو ریزی کنی
سریع اونهمه لباس رو با کمک دخترا پوشیدم و گفتم
- به همین خیال باش امیت
امیت برگشت سمتم و سر تا پامو برانداز کرد
خیالش که راحت شد لباس هام مرتبه گفت
+ بیا یه مهمان ویژه از کره داریم، پدر میخواد تورو معرفی
کنه
از کره ... همون کشوری که با کشتی فقط میشد بهش رسید...جالب بود ... قلبم شروع به تند تر زدن کرد ... کلی سوال راجب کشتی و سفر داشتم .
ادمین:هنوز ۱۰ تا نشده بودیم ولی گذاشتم:) اگر فردا ۱۵ تا بشیم 2 پارت دیگه میزارم♡
راستی نظرتون راجب رمان رو بهم بگید.
از زبان ا/ت :
آب خنک حس عالی بهم میداد ، به ساحل رودخونه نگاه کردم که ندیمه هام با نگرانی ایستاده بودن و لباس هام تو دستشون بود
- شما هم بیاین دخترا خیلی خنک و عالیه
+خانم ... خواهش میکنم برگردین ... اگه کسی شمارو لخت ببینه چی؟؟
- انقدر جوش نزن کتی ... کسی این اطراف نیست
اینو گفتم و به طرف میانه رودخونه رفتم . آب تا بالای سینه ام رسیده بود ، چقدر خنک و زلال
کتی و مگی ندیمه های دو قلو من بودن اما همه میدونستن از پس من بر نمیان نه اونا نه هیچ کس دیگه حتی پدرم از پس کوچیکترین بچه اش و تنها دخترش ، ا/ت بر نمی اومد .
آروم خندیدم که حرکت نی های کنار رودخونه نظرمو جلب کرد دقیق نگاه کردم... انگار یه نفر اونجا بود و به سمت من می اومد .
با دیدن دوتا چشم مشکی خیره به من بود ،آب تا جایی بالا بود که بدنمو بپوشونه اما آب زیادی زلال بود . برای حفظ بدنم با دستم جلو سینه و زیر دلم رو پوشوندم و عقب عقب رفتم اما اون چشم های سیاه انگار داشت نزدیک میشد با صدای امیت برادر بزرگم از جا پریدم .
+ ا/ت ... تو اون وسط چکار میکنی
سریع برگشتم سمت صدا ، امیت کنار ندیمه هام عصبانی ایستاده بود
سریع گفتم
- امیت روتو کن اونور و منو دید نزن
+ دختره پر رو ، زود بیا بیرون تا خودم نیومدم دنبالت
- دارم میام ... چشم هاتو ببند
اینو گفتمو برگشتم سمت چشم های مشکی اما دیگه اونجا نبود ، سریع به سمت ساحل رفتم و با عصبانیت زیر لب به مگی گفتم
- پس چرا بهم نگفتی برادرم داره میاد
+ متوجه نشدیم خانم
امیت با عصبانیت گفت
+ فقط همینو کم داشتیم که بگن دختر خانواده آدامز لخت تو رودخونه شنا میکنه
شونه بالا انداختم و گفتم
- اگه نگران خیس شدن لباس زیر هام نبودم مجبور نمیشدم لخت شم
+ الان یعنی مقصر مائیم که تو لخت شدی؟
- دقیقا
+ اوه خدای من پدر باید زودتر تو رو شوهر بده قبل از اینکه بیشتر از این آبرو ریزی کنی
سریع اونهمه لباس رو با کمک دخترا پوشیدم و گفتم
- به همین خیال باش امیت
امیت برگشت سمتم و سر تا پامو برانداز کرد
خیالش که راحت شد لباس هام مرتبه گفت
+ بیا یه مهمان ویژه از کره داریم، پدر میخواد تورو معرفی
کنه
از کره ... همون کشوری که با کشتی فقط میشد بهش رسید...جالب بود ... قلبم شروع به تند تر زدن کرد ... کلی سوال راجب کشتی و سفر داشتم .
ادمین:هنوز ۱۰ تا نشده بودیم ولی گذاشتم:) اگر فردا ۱۵ تا بشیم 2 پارت دیگه میزارم♡
راستی نظرتون راجب رمان رو بهم بگید.
۷.۱k
۳۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.