ᵖᵃʳᵗ𝟷
ᵖᵃʳᵗ𝟷
ویو جنگکوک
*سلام ، من جنگکوکم .𝟏𝟕سالمه و امروز روز اول مدرسه ی جدیدم هست، حالا شاید براتون سوال شه که ؛ چرا روز اول مدرسه؟باید بهتون بگم که ، من توی مدرسه ی قبلی چون همونطور که میدونید ، نمی تونم از خودم دفاع کنم . و قلدرای مدرسه همش اذیتم میکردن.منم چاره ای جزء عوض کردن مدرسه ام نداشتم .حالا هم که به این مدرسه اومدم ، امیدوارم که مثل قبلی نشه ، اول میرم Ws کار های لازم رو میکنم ، و بعد هم لباس می پوشم* (اسلاید دوم لباس کوک)*
ویو ی تهیونگ
*سلام من تهیونگم ، 𝟏𝟕سالمه و قلدر مدرسه ام .امروز روز اول مدرسه ام هست و من اصلا حوصله ی رفتن به مدرسه رو ندارم.ولی تصمیم گرفتم ولی برم ؛ چون دوباره می تونم که برای بقیه قلدری کنم.من از وقتی که بابام مرد ، دیگه اون ادم سابق نشدم .اینم بگم که از همه ی دخترا بدم میاد ؛ به یه دلیلی که در ادامه می فهمین . خب اول رفتم Ws کارای لازم رو کردم ، بعد یه لباس از تو کمد برداشتمو پوشیدم *(اسلاید سوم لباس ته)*
ویو داخل مدرسه "از زبان کوک"
وارد مدرسه شدم ، خیلی بزرگ بود . جوری که دهنم باز شده بود .خیلی بزرگ و قشنگ بود ، و چقدر هم دانش اموزه دیگه هم بودن.داشتم میرفتم که یکدفعه محکم خوردم به یه پسر ، و افتادم روش . ناگهان در کسری از ثانیه حس کردم لبم به یه چیزی برخورد کرد.دقت که کردم دیدم بله لبم خورده به لبش ؛ تا اینو فهمیدم سریع بلند شدم و کلی ازش معذرت خواهی کردم .و سریع از اون محدوده دور شدم .*(اسلاید چهارم مدرسه ی اونا)*
ویو داخل مدرسه " از زبان ته"
از ماشین بنز جی کلاس ام پیاده شدم . و اولین صحنه ای که دیدم ، بچه ها بودن . جیمین و شوگا و جیهوپ .اونا دوستای بچگی من بودن و هستن . تا منو دیدن سریع منو تو بغلشون گرفتن .*(اسلاید پنجم ماشین ته)*
جیمین: سلام رفیققققققققق
ته : سلام جوجه
جیمین : هی ده بار بهت گفتم منو جوجه صدا نکن
ته : منم ده بار گفتم که منو بغل نکن
جیمین: باشه حالا بیا
"از تو بغل هم بیرون اومدن"
رفتم اونطرف تر تا با جیهوپ و شوگا هم سلام کنم.
ته : سلام به داداشیای گلم
چیهوپ و شوگا : سلام به کله خر اکیپ
ته : هیچ وقت شماها ادم نمیشین نه؟
چیهوپ و شوگا : نهههه
*داشتیم همینجور حرف میزدیم ، که از دور یه پسر خیلی گوگولی و ریز دیدم که داره با دهن باز به مدرسه نگاه میکنه ، خیلی کیوت بود . قیافش شبیه خرگوش بود . بعد چند لحظه که داشتم نگاهش میکردم . دقت کردم که داره میاد این طرف .سرم رو برگردوندم که ضایع بازی در نیارم ؛ که احساس کردم یکی خورد بهم . و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو زمین .به خودم اومد که دیدم بوسیدمش و اون افتاده رو من . بیشتر که دقت کردم دیدم همون پسره اس که شبیه خرگوش بود . *
کوک : ببخشید واقعا ، من خیلی دست و پاچلفتیم . واقعا عذرخواهی میکنم.
*و سریع رفت ، حتی نذاشت که یه کلمه هم من بگم*
ولی عجب لبایی داشت ، وقتی بوسیدمش ؛ یه حسی داشتم گه تا حالا نداشتم ، کاشکی یه بار دیگه ببینمش . اونموقع......
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خلاصه ی پارت بعد :
... : سلام بیبی کوچولو
... : تو کی هستی ؟
... : نکن
... : دلم برای اونا تنگ شده
͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎
شرط برای پارت بعد : ☟
𝘓𝘪𝘬𝘦 : 𝟏𝟕✍
𝘙𝘦𝘱𝘰𝘴𝘵 : 𝟕✍
𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵 : 𝟐𝟎✍
ویو جنگکوک
*سلام ، من جنگکوکم .𝟏𝟕سالمه و امروز روز اول مدرسه ی جدیدم هست، حالا شاید براتون سوال شه که ؛ چرا روز اول مدرسه؟باید بهتون بگم که ، من توی مدرسه ی قبلی چون همونطور که میدونید ، نمی تونم از خودم دفاع کنم . و قلدرای مدرسه همش اذیتم میکردن.منم چاره ای جزء عوض کردن مدرسه ام نداشتم .حالا هم که به این مدرسه اومدم ، امیدوارم که مثل قبلی نشه ، اول میرم Ws کار های لازم رو میکنم ، و بعد هم لباس می پوشم* (اسلاید دوم لباس کوک)*
ویو ی تهیونگ
*سلام من تهیونگم ، 𝟏𝟕سالمه و قلدر مدرسه ام .امروز روز اول مدرسه ام هست و من اصلا حوصله ی رفتن به مدرسه رو ندارم.ولی تصمیم گرفتم ولی برم ؛ چون دوباره می تونم که برای بقیه قلدری کنم.من از وقتی که بابام مرد ، دیگه اون ادم سابق نشدم .اینم بگم که از همه ی دخترا بدم میاد ؛ به یه دلیلی که در ادامه می فهمین . خب اول رفتم Ws کارای لازم رو کردم ، بعد یه لباس از تو کمد برداشتمو پوشیدم *(اسلاید سوم لباس ته)*
ویو داخل مدرسه "از زبان کوک"
وارد مدرسه شدم ، خیلی بزرگ بود . جوری که دهنم باز شده بود .خیلی بزرگ و قشنگ بود ، و چقدر هم دانش اموزه دیگه هم بودن.داشتم میرفتم که یکدفعه محکم خوردم به یه پسر ، و افتادم روش . ناگهان در کسری از ثانیه حس کردم لبم به یه چیزی برخورد کرد.دقت که کردم دیدم بله لبم خورده به لبش ؛ تا اینو فهمیدم سریع بلند شدم و کلی ازش معذرت خواهی کردم .و سریع از اون محدوده دور شدم .*(اسلاید چهارم مدرسه ی اونا)*
ویو داخل مدرسه " از زبان ته"
از ماشین بنز جی کلاس ام پیاده شدم . و اولین صحنه ای که دیدم ، بچه ها بودن . جیمین و شوگا و جیهوپ .اونا دوستای بچگی من بودن و هستن . تا منو دیدن سریع منو تو بغلشون گرفتن .*(اسلاید پنجم ماشین ته)*
جیمین: سلام رفیققققققققق
ته : سلام جوجه
جیمین : هی ده بار بهت گفتم منو جوجه صدا نکن
ته : منم ده بار گفتم که منو بغل نکن
جیمین: باشه حالا بیا
"از تو بغل هم بیرون اومدن"
رفتم اونطرف تر تا با جیهوپ و شوگا هم سلام کنم.
ته : سلام به داداشیای گلم
چیهوپ و شوگا : سلام به کله خر اکیپ
ته : هیچ وقت شماها ادم نمیشین نه؟
چیهوپ و شوگا : نهههه
*داشتیم همینجور حرف میزدیم ، که از دور یه پسر خیلی گوگولی و ریز دیدم که داره با دهن باز به مدرسه نگاه میکنه ، خیلی کیوت بود . قیافش شبیه خرگوش بود . بعد چند لحظه که داشتم نگاهش میکردم . دقت کردم که داره میاد این طرف .سرم رو برگردوندم که ضایع بازی در نیارم ؛ که احساس کردم یکی خورد بهم . و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو زمین .به خودم اومد که دیدم بوسیدمش و اون افتاده رو من . بیشتر که دقت کردم دیدم همون پسره اس که شبیه خرگوش بود . *
کوک : ببخشید واقعا ، من خیلی دست و پاچلفتیم . واقعا عذرخواهی میکنم.
*و سریع رفت ، حتی نذاشت که یه کلمه هم من بگم*
ولی عجب لبایی داشت ، وقتی بوسیدمش ؛ یه حسی داشتم گه تا حالا نداشتم ، کاشکی یه بار دیگه ببینمش . اونموقع......
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خلاصه ی پارت بعد :
... : سلام بیبی کوچولو
... : تو کی هستی ؟
... : نکن
... : دلم برای اونا تنگ شده
͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙͙🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎🝎
شرط برای پارت بعد : ☟
𝘓𝘪𝘬𝘦 : 𝟏𝟕✍
𝘙𝘦𝘱𝘰𝘴𝘵 : 𝟕✍
𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵 : 𝟐𝟎✍
- ۱.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط