پارت ۱۴
پارت ۱۴
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو باحالتی خمار:«خیر سرم جوری نقش بازی کردم که انکار قربانی ای چیزی ام اما انگار زیادی خودمو سرگرم نقش بازی کردن کرد بودم ،جواب سوالاتو نصفه دادم تا بری پیش پدرت اون موقع تنها فرصتی بود که میشد اراهاباکی رو تنها گیر اورد»
دازای خشمگین اصلحه را روبه پیشانی رمبو قرار داد و گفت:«خفه شو...یبار دیگه بهش بگی (اراهاباکی ) خودم میکشمت .»
دازای دیگر به او نگاه نکرد. به سمت چویا رفت و او را «گهوارهای» در آغوش کشید. در چهارچوب در ایستاد و رو به رمبو گفت: «میدونی برای این کارت چه عواقبی در راه داری.»
رمبو با بیحوصلگی زمزمه کرد: «آره، آره…»
دازای نگاهی گذرا و بُرنده به او انداخت. «نمیذارم قِسِر در بری.»
او همراه بادیگاردها از عمارتِ نیمهمتروکه خارج شد. بیرون عمارت، پدر دازای گرمِ گفتگو با سرگروه بادیگاردها بود. دازای در حالی که حواس پدرش پرت بود، چویا را عقب ماشین خواباند و پشت فرمان نشست.
آکوتاگاوا به سمتش آمد. «بله ارباب اوسامو؟»
دازای نگاهی به عمارت انداخت. «وقتی حرفهای پدرم تموم شد، بهش بگو من زودتر با چویا از اینجا رفتم.»
آکوتاگاوا سرش را خم کرد. «اطاعت میشود.»
دازای بدون هیچ حرف اضافهای، گاز را گرفت و از محوطه خارج شد.
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو باحالتی خمار:«خیر سرم جوری نقش بازی کردم که انکار قربانی ای چیزی ام اما انگار زیادی خودمو سرگرم نقش بازی کردن کرد بودم ،جواب سوالاتو نصفه دادم تا بری پیش پدرت اون موقع تنها فرصتی بود که میشد اراهاباکی رو تنها گیر اورد»
دازای خشمگین اصلحه را روبه پیشانی رمبو قرار داد و گفت:«خفه شو...یبار دیگه بهش بگی (اراهاباکی ) خودم میکشمت .»
دازای دیگر به او نگاه نکرد. به سمت چویا رفت و او را «گهوارهای» در آغوش کشید. در چهارچوب در ایستاد و رو به رمبو گفت: «میدونی برای این کارت چه عواقبی در راه داری.»
رمبو با بیحوصلگی زمزمه کرد: «آره، آره…»
دازای نگاهی گذرا و بُرنده به او انداخت. «نمیذارم قِسِر در بری.»
او همراه بادیگاردها از عمارتِ نیمهمتروکه خارج شد. بیرون عمارت، پدر دازای گرمِ گفتگو با سرگروه بادیگاردها بود. دازای در حالی که حواس پدرش پرت بود، چویا را عقب ماشین خواباند و پشت فرمان نشست.
آکوتاگاوا به سمتش آمد. «بله ارباب اوسامو؟»
دازای نگاهی به عمارت انداخت. «وقتی حرفهای پدرم تموم شد، بهش بگو من زودتر با چویا از اینجا رفتم.»
آکوتاگاوا سرش را خم کرد. «اطاعت میشود.»
دازای بدون هیچ حرف اضافهای، گاز را گرفت و از محوطه خارج شد.
- ۹۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط