عشق درگیرpt9
پارت ۹
رفتم تو اشپزخونه
شربت درست کردم اجیلارو ریختم تو ظرف اجیل خوری شیرینی هارو چیدم تو ظرف
دیگه چیزی به ساعت7 نمونه بود
وارد اتاق نشیمن شدم یک طرف تلوزیون بودو جلوش یه مبل بود
اونطرفش یه میز بود که دور تا دورش مبل بود حتما اونجا میشینن
رفتمو میزو چیدم(میز مبلی نه نهار خوری)
اتاق نشیمن بزرگ بود تزئین شده بود
داشتم تابلو هارو نگاه میکردم که یه صدا از پشتم اومد
کوک: زود اماده کردی(منظورش فضا و تنقلات بود)
برگشتم
ا.ت:هه برای ادمای شریف حاضرم جونمم بدم
کوک: هنوز ادبت نیومده سر جاش
ا.ت: من ادب دارم ولی تو لیاقتشو نداری
کوک: به هرحال میخوام جلوی دوستام مودب باشی
ا.ت: با دوستات اره ولی با تو محاله
خیله خب اگه اجازه میدی برم شیرنی هارو بیارم هرچند که اون شیرینی ها به کام تو تلخن
رفتم شیرینی هارو رومیز گذاشتم
شربتارو خواستم موقعی بیارم که نشستن
رفتم تو اشپزخونه
یه سر درد عجیبی داشتم ولی خودمو جمجور کردم که صدای شلوغی بگوشم خورد رسیدن؟
از دم در اشپز خونه یه نگاه انداختم تو پسر جذاب خوشتیپ یکیشون قد کوتا ولی خیلی خوشتیپ البته اونقدم قد کوتاه نبود حداقل ار من قد بلند تر بود
رفتن تو اتاق نشیمن
سینیه شربتارو برداشتمو رفتم به طرف اتاق نشیمن
نشسته بودن
که شربتارو بهشون تعارف کردم به کوک که رسید تا میخواست برداره سینی رو گذاشتم رو میز تا خودش خم شه و برداره
چند متری وایستادم
همون پسر کوتاهه بهم نگاه کرد
جیمین: هی تو همون دختره نیستی وایستا فکر کنم ا.ت بودی اره؟
تعظیم کردم طرفش که چشای جونگ کوک در اومد
ا.ت:اوهوم
جیمین: اینجا چیکار میکنی؟مگه قرار نش...(نذاشت حرف بزنه)
کوک:اون خدمتکاره
جیمین:داداش بهت گفتم بزاری بره
کوک:ممکن بود دوباره بره پیش پلیس
تهیونگ:ادما یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنن مگه نه ا.ت؟
ا.ت: اوم اینطوریه ولی گزارش یک قتل کار اشتباهی نیست*لبخند
ات:یا اینکه واسه اولین بار شاهد قتل باشی
جیمین:به هر حال. من جیمینم
ا.ت: جدا؟ پس فرشته نجاتم تو ب...
یهو عطسم گرفت نتونستم جلوی خودمو بگیرم عطسه کردم
وای الان جونگ کوک می فهمه من مریضم(ولی کوک خبر داره)
جیمین: حالت خوبه؟
یه قدم رفتم
ا.ت:هه هه اره من خوبم
بلند شدو مشکوک
نگاهم کرد
اومد طرفم ایستاده بودم
دستشو برد به سرم
چشماش درشت شد
اروم گفتم:
ا.ت: لطفا چیزی نگو
با چشمام التماسش کردم
اروم زمزمه کرد
جیمین: خیله خب
رفت عقب حالش خوبه
کوک : اون تب داره
از.ازکجا میدونه
نکنه.نکنه خانم لی بهش گفت
وایی نههه
جیمین: با این حال داره بهت خدمت میکنه چرا؟
جیمین: بقیه کجان؟
کوک: مرخصی گرفتن
جیمین: گرفتن یا دادی؟
کوک:گرفتن
تهیونگ: صاف تو چشات داره دروغ میگه
کوک: مگه دروغ سنجی؟
تهیونگ: نه ولی تورو از برم
جیمین: شکنجش میکنی
کوک:نه
جیمین:پس چرا مریضه ؟ حتما بستیشو روش اب ریختی
کوک: چرت نگو افتاد تو استخر
جیمین: زخم رو بازوش چی؟(جای سیگار)
کوک: از خودش بپرس
چقد تیزبین بود
جیمین: واضحه جای سیگاره
جیمین:و توهم سیگار میکشی
کوک:چون من سیگار میکشم ینی من اون کارو کردم
جیمین رو بهم کرد
جیمین: صادقانه بگو ا.ت شکنجت میکنه؟
میخواستم تمام عقده هامو الان خالی کنم
ولی تو چشای سرد کوک یه چیزه دیگه میگذشت
بغض گلومو چشنگ میزد که گفتم
ا.ت: نه اون اتفاقی اینجوری شده حتی خودم متوجش نشدم
جیمین: راستشو بگو ا.ت نترس نمیزارم کاری بکنه
ا.ت: هه تا من با اون کاری نکنم اون نمیکنه. دیروزم داشتم حیاطو تمیز میکردم پام لیز خورد افتادم شنا بلد نبودم اما به «لطف جونگ کوک»( این تیکه رو چشاشو داد بالا) الان وایستادم
جیمین: جونگ کوک؟
ا.ت: اره اون نجاتم داد*چندش اور
جیمین: جونگ کوک؟هه از کی تاحالا جونگ کوک از این کارا بلده *خنده ریز
کوک: ولش کن.از محموله جدید چخبر؟
تهیونگ: اوضاع عالیه محموله اول هفته بعد از چین راه میوفته
کوک:عالیه
جیمین: محموله پرسودیه
کوک: اوهوم
پرش زمانی*
دیگه داشتن بلند میشدن برن
منم مشغول جمع کردن میز شدم که جیمین گفت:ا.ت مراقب خودت باش حتما یه قرص سرماخوردگی بخور
ا.ت: ممنونم جیمین تو هم مراقب خودت باش
جیمین: فعلا
ا.ت:(دست تکون داد)
میزو جمع کردم جیمین خیلی مهربون حتما با خدمتکارای خودشم دوستانه رفتار میکنه
کارامو کردم
راستی اون پسره که اونطرف نشسته بود تهیونگ بود؟ خیلی مرموز بود ولی رفتارش نه سرد بود نه خیلی مهربون
تو افکارم غرق بودم که صدای جونگ کوک اومد: یه قهوه بیار تو اتاقم
کی این موقع روز قهوه میخوره
ایش اصن چرا خودت درست نمیکنی
با کلافگی بلند شدم یه قوه درست کردم گذاشتم تو سینی بردم تو اتاقش در زدم که گفت بیا تو
رفتم داخل سینی گذاشتم تا خواستم برم صدای نحسش در اومد
(نحس خودتی صداش مثه فرشته هاس)
کوک: چرا گفتی نه؟(منظورش راجب شکنجه)
برگشتم
رفتم تو اشپزخونه
شربت درست کردم اجیلارو ریختم تو ظرف اجیل خوری شیرینی هارو چیدم تو ظرف
دیگه چیزی به ساعت7 نمونه بود
وارد اتاق نشیمن شدم یک طرف تلوزیون بودو جلوش یه مبل بود
اونطرفش یه میز بود که دور تا دورش مبل بود حتما اونجا میشینن
رفتمو میزو چیدم(میز مبلی نه نهار خوری)
اتاق نشیمن بزرگ بود تزئین شده بود
داشتم تابلو هارو نگاه میکردم که یه صدا از پشتم اومد
کوک: زود اماده کردی(منظورش فضا و تنقلات بود)
برگشتم
ا.ت:هه برای ادمای شریف حاضرم جونمم بدم
کوک: هنوز ادبت نیومده سر جاش
ا.ت: من ادب دارم ولی تو لیاقتشو نداری
کوک: به هرحال میخوام جلوی دوستام مودب باشی
ا.ت: با دوستات اره ولی با تو محاله
خیله خب اگه اجازه میدی برم شیرنی هارو بیارم هرچند که اون شیرینی ها به کام تو تلخن
رفتم شیرینی هارو رومیز گذاشتم
شربتارو خواستم موقعی بیارم که نشستن
رفتم تو اشپزخونه
یه سر درد عجیبی داشتم ولی خودمو جمجور کردم که صدای شلوغی بگوشم خورد رسیدن؟
از دم در اشپز خونه یه نگاه انداختم تو پسر جذاب خوشتیپ یکیشون قد کوتا ولی خیلی خوشتیپ البته اونقدم قد کوتاه نبود حداقل ار من قد بلند تر بود
رفتن تو اتاق نشیمن
سینیه شربتارو برداشتمو رفتم به طرف اتاق نشیمن
نشسته بودن
که شربتارو بهشون تعارف کردم به کوک که رسید تا میخواست برداره سینی رو گذاشتم رو میز تا خودش خم شه و برداره
چند متری وایستادم
همون پسر کوتاهه بهم نگاه کرد
جیمین: هی تو همون دختره نیستی وایستا فکر کنم ا.ت بودی اره؟
تعظیم کردم طرفش که چشای جونگ کوک در اومد
ا.ت:اوهوم
جیمین: اینجا چیکار میکنی؟مگه قرار نش...(نذاشت حرف بزنه)
کوک:اون خدمتکاره
جیمین:داداش بهت گفتم بزاری بره
کوک:ممکن بود دوباره بره پیش پلیس
تهیونگ:ادما یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنن مگه نه ا.ت؟
ا.ت: اوم اینطوریه ولی گزارش یک قتل کار اشتباهی نیست*لبخند
ات:یا اینکه واسه اولین بار شاهد قتل باشی
جیمین:به هر حال. من جیمینم
ا.ت: جدا؟ پس فرشته نجاتم تو ب...
یهو عطسم گرفت نتونستم جلوی خودمو بگیرم عطسه کردم
وای الان جونگ کوک می فهمه من مریضم(ولی کوک خبر داره)
جیمین: حالت خوبه؟
یه قدم رفتم
ا.ت:هه هه اره من خوبم
بلند شدو مشکوک
نگاهم کرد
اومد طرفم ایستاده بودم
دستشو برد به سرم
چشماش درشت شد
اروم گفتم:
ا.ت: لطفا چیزی نگو
با چشمام التماسش کردم
اروم زمزمه کرد
جیمین: خیله خب
رفت عقب حالش خوبه
کوک : اون تب داره
از.ازکجا میدونه
نکنه.نکنه خانم لی بهش گفت
وایی نههه
جیمین: با این حال داره بهت خدمت میکنه چرا؟
جیمین: بقیه کجان؟
کوک: مرخصی گرفتن
جیمین: گرفتن یا دادی؟
کوک:گرفتن
تهیونگ: صاف تو چشات داره دروغ میگه
کوک: مگه دروغ سنجی؟
تهیونگ: نه ولی تورو از برم
جیمین: شکنجش میکنی
کوک:نه
جیمین:پس چرا مریضه ؟ حتما بستیشو روش اب ریختی
کوک: چرت نگو افتاد تو استخر
جیمین: زخم رو بازوش چی؟(جای سیگار)
کوک: از خودش بپرس
چقد تیزبین بود
جیمین: واضحه جای سیگاره
جیمین:و توهم سیگار میکشی
کوک:چون من سیگار میکشم ینی من اون کارو کردم
جیمین رو بهم کرد
جیمین: صادقانه بگو ا.ت شکنجت میکنه؟
میخواستم تمام عقده هامو الان خالی کنم
ولی تو چشای سرد کوک یه چیزه دیگه میگذشت
بغض گلومو چشنگ میزد که گفتم
ا.ت: نه اون اتفاقی اینجوری شده حتی خودم متوجش نشدم
جیمین: راستشو بگو ا.ت نترس نمیزارم کاری بکنه
ا.ت: هه تا من با اون کاری نکنم اون نمیکنه. دیروزم داشتم حیاطو تمیز میکردم پام لیز خورد افتادم شنا بلد نبودم اما به «لطف جونگ کوک»( این تیکه رو چشاشو داد بالا) الان وایستادم
جیمین: جونگ کوک؟
ا.ت: اره اون نجاتم داد*چندش اور
جیمین: جونگ کوک؟هه از کی تاحالا جونگ کوک از این کارا بلده *خنده ریز
کوک: ولش کن.از محموله جدید چخبر؟
تهیونگ: اوضاع عالیه محموله اول هفته بعد از چین راه میوفته
کوک:عالیه
جیمین: محموله پرسودیه
کوک: اوهوم
پرش زمانی*
دیگه داشتن بلند میشدن برن
منم مشغول جمع کردن میز شدم که جیمین گفت:ا.ت مراقب خودت باش حتما یه قرص سرماخوردگی بخور
ا.ت: ممنونم جیمین تو هم مراقب خودت باش
جیمین: فعلا
ا.ت:(دست تکون داد)
میزو جمع کردم جیمین خیلی مهربون حتما با خدمتکارای خودشم دوستانه رفتار میکنه
کارامو کردم
راستی اون پسره که اونطرف نشسته بود تهیونگ بود؟ خیلی مرموز بود ولی رفتارش نه سرد بود نه خیلی مهربون
تو افکارم غرق بودم که صدای جونگ کوک اومد: یه قهوه بیار تو اتاقم
کی این موقع روز قهوه میخوره
ایش اصن چرا خودت درست نمیکنی
با کلافگی بلند شدم یه قوه درست کردم گذاشتم تو سینی بردم تو اتاقش در زدم که گفت بیا تو
رفتم داخل سینی گذاشتم تا خواستم برم صدای نحسش در اومد
(نحس خودتی صداش مثه فرشته هاس)
کوک: چرا گفتی نه؟(منظورش راجب شکنجه)
برگشتم
۱۱۶.۳k
۰۴ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.