«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۷۱
چشماشو چرخوند و سمت در رفت و اروم گفت: ممنون
و بهم پشت کرد که بی اختیار گفتم شما هم رقص بلدين؟
جدي
گفت: نه...
تند گفتم:اوه.. یادم رفته بود. مرد نباید رقص بلد باشه..
اصلا برنگشت ولی همونجور پشت بهم وایستاد. عمیق زل زدم بهش و با بغضی که سعی میکردم اشکار نباشه گفتم یکی رو میشناختم که میگفت این زنه که باید رقص بلد باشه..مرد فقط همراهي ميکنه..
اشک تو چشمام جمع شد.
پردرد گفتم بهش گفتم اگه حرکاتم رو نشناسي چي؟ میگفت لازم نیست بشناسم.. فقط باید حرکات بدن تو رو
کنترل کنم. اشکم جاري شد.
جمله هاي خودش بود. مکالمه من و وی..تو ١٥٣٤..
همونجور پشت بهم ایستاده بود.
تند دست روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم. نادیا خودشو تو بغل تهیونگ جابه جا کرد و گفت: میریم پیش
ماماني؟
تهیونگ اروم گفت میریم
و نرم چرخید سمتم و یه جوری نگام کرد.
يه جوري که معنیشو نفهمیدم..یه جوری که
قلبم ریخت.
حس
کردم
يه جوري که انگار براي لحظه اي نفس کشیدن یادم رفت..
نگاهش..
خداي من..
براي يه
لحظه
حس کردم وی داره نگام میکنه
برگشت و رفت بیرون
نادیا تند تند برام دست تکون داد و گفت: خداحافظ تایکا
جوني.. با لبخند لرزونی گفتم:خداحافظ عزیزم..
نادیا همینجوري تند تند و با ذوق از رقصمون و اینکه چقدر بهش خوش گذشته و خیلی دوست داره که باز پیش
من بیاد میگفت.
با لبخند غمگيني در رو بستم.
شب شام با بتي رفتم بیرون.
تو خودم بودم و ذهنم حسابی درگیر..
درگیر تهیونگ، درگیر غم نگاهش درگیر اون نگاه بعد صحبت
رقص.. بتي چته؟ قضیه همون عشق فراموشکاره؟
سر تکون دادم.
لبخند عميقي زد و گفت دوباره میخواي دل ببري ازش؟
هیچ جوره نمیلرزه بتي..
خندید و گفت: خوب یه کاري کن بلرزه... کج خلق گفتم: اصلا راه نمیده با ذوق گفتم دیدی تو این رمانا تیکه ميندازي، اون طرف جوابتو میده. بعد خنده اش میگیره بعد کم کم ازت
خوشش میومد و عشق و ..فلان
دهنشو کج کرد و گفت:خوب که چی؟ بادم خالي شد و گفتم رو این اصلا جواب نمیده.
بتي بلند خنديد.
با غیض گفتم زهرمار
و گرفته گفتم اصلا آدم کل کل کردن نیست.. من کل کل میکنم اون یا اخم میکنه یا جواب نمیده و خودشو میزنه به نشنیدن یا تشر میره و تهدید میکنه.. اصلا یه جور
با غیض گفتم چي؟ مستي؟
بتي با حرص گفت: ٤ تا فیلم ببین بچه...
٤٠ تا دیدم. درست حرف بزن بفهمم چي ميگي.. خبیث گفت: من و تو امشب میریم یه مهمونی درست و حسابي،تو حسابي مست ميشي يا حداقل تظاهر ميکني مستی من زنگ میزنم به این شازده و...
شیطون دستاشو به هم مالید و :گفت: شیطنت و عشوه و
بوس بوس و عشق آغاز میشود.
لبخند خيلي عميق و شيطاني رو لبم اومد.
فكر بدي نبود..
میتونستم اداي مستي در بیارم و تهیونگ رو تو تور خودم
گیر بندارم
بتی پایه ای؟
لبخندم رو شیطانی کردم و :گفتم مهمونی از کجا گیر
بیاریم؟
خندید و دست زد و گفت: ایول.. اون با من...بیا...
و بلند شد و دستمو کشید.
رفتیم سوار ماشینش شدیم.
part ۱۷۱
چشماشو چرخوند و سمت در رفت و اروم گفت: ممنون
و بهم پشت کرد که بی اختیار گفتم شما هم رقص بلدين؟
جدي
گفت: نه...
تند گفتم:اوه.. یادم رفته بود. مرد نباید رقص بلد باشه..
اصلا برنگشت ولی همونجور پشت بهم وایستاد. عمیق زل زدم بهش و با بغضی که سعی میکردم اشکار نباشه گفتم یکی رو میشناختم که میگفت این زنه که باید رقص بلد باشه..مرد فقط همراهي ميکنه..
اشک تو چشمام جمع شد.
پردرد گفتم بهش گفتم اگه حرکاتم رو نشناسي چي؟ میگفت لازم نیست بشناسم.. فقط باید حرکات بدن تو رو
کنترل کنم. اشکم جاري شد.
جمله هاي خودش بود. مکالمه من و وی..تو ١٥٣٤..
همونجور پشت بهم ایستاده بود.
تند دست روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم. نادیا خودشو تو بغل تهیونگ جابه جا کرد و گفت: میریم پیش
ماماني؟
تهیونگ اروم گفت میریم
و نرم چرخید سمتم و یه جوری نگام کرد.
يه جوري که معنیشو نفهمیدم..یه جوری که
قلبم ریخت.
حس
کردم
يه جوري که انگار براي لحظه اي نفس کشیدن یادم رفت..
نگاهش..
خداي من..
براي يه
لحظه
حس کردم وی داره نگام میکنه
برگشت و رفت بیرون
نادیا تند تند برام دست تکون داد و گفت: خداحافظ تایکا
جوني.. با لبخند لرزونی گفتم:خداحافظ عزیزم..
نادیا همینجوري تند تند و با ذوق از رقصمون و اینکه چقدر بهش خوش گذشته و خیلی دوست داره که باز پیش
من بیاد میگفت.
با لبخند غمگيني در رو بستم.
شب شام با بتي رفتم بیرون.
تو خودم بودم و ذهنم حسابی درگیر..
درگیر تهیونگ، درگیر غم نگاهش درگیر اون نگاه بعد صحبت
رقص.. بتي چته؟ قضیه همون عشق فراموشکاره؟
سر تکون دادم.
لبخند عميقي زد و گفت دوباره میخواي دل ببري ازش؟
هیچ جوره نمیلرزه بتي..
خندید و گفت: خوب یه کاري کن بلرزه... کج خلق گفتم: اصلا راه نمیده با ذوق گفتم دیدی تو این رمانا تیکه ميندازي، اون طرف جوابتو میده. بعد خنده اش میگیره بعد کم کم ازت
خوشش میومد و عشق و ..فلان
دهنشو کج کرد و گفت:خوب که چی؟ بادم خالي شد و گفتم رو این اصلا جواب نمیده.
بتي بلند خنديد.
با غیض گفتم زهرمار
و گرفته گفتم اصلا آدم کل کل کردن نیست.. من کل کل میکنم اون یا اخم میکنه یا جواب نمیده و خودشو میزنه به نشنیدن یا تشر میره و تهدید میکنه.. اصلا یه جور
با غیض گفتم چي؟ مستي؟
بتي با حرص گفت: ٤ تا فیلم ببین بچه...
٤٠ تا دیدم. درست حرف بزن بفهمم چي ميگي.. خبیث گفت: من و تو امشب میریم یه مهمونی درست و حسابي،تو حسابي مست ميشي يا حداقل تظاهر ميکني مستی من زنگ میزنم به این شازده و...
شیطون دستاشو به هم مالید و :گفت: شیطنت و عشوه و
بوس بوس و عشق آغاز میشود.
لبخند خيلي عميق و شيطاني رو لبم اومد.
فكر بدي نبود..
میتونستم اداي مستي در بیارم و تهیونگ رو تو تور خودم
گیر بندارم
بتی پایه ای؟
لبخندم رو شیطانی کردم و :گفتم مهمونی از کجا گیر
بیاریم؟
خندید و دست زد و گفت: ایول.. اون با من...بیا...
و بلند شد و دستمو کشید.
رفتیم سوار ماشینش شدیم.
- ۳.۱k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط