شینپی (پارت ۲۵)
از پشت شیشه دیدم بدو بدو اومدن . جونگکوک جلوی همشون بود ، درو باز کرد . یکی یکی اومدن داخل . جونگکوک رو کرده به سینا و گفت : حالش چطوره؟
سینا : خوبه .
نامجون : خدارو شکر خیلی نگرانش شدیم .
نگرانم شدن ؟ جلل الخالق... نزدیک بود شاخ در بیارم .
ا/ت : چی شده نگرانم میشین؟(با پوزخند)
نامجون : ما میدونیم چرا اون کارا رو کردی... خندیدم .
ا/ت : پس سینا همه چی رو گذاشته کف دستتون... چشمم افتاد به کوک . داشت یه جوری نگام می کرد که قبلا نکرده بود . یا یادآوری کاری که کردم با خجالت نگاهمو ازش گرفتم .
نامجون : ما همه خیلی ازت ممنونیم ت مدیونتیم . تو جون مارو نجات دادی .
جیمین : و ازت متنفرم نیستیم .
نمیدونستم چی بگم ، اشک توی چشمام جمع شده بود.
ا/ت : خوشحالم که سالمین . چند لحظه ای همین شکلی گذاشت تا اینکه کوک اومد نزدیکم و گفت : میشه تنهایی صحبت کنیم؟
با اینکه از همون موقع ضربان قلبم بالا رفته بود ولی گفتم : میشه مارو تنها بزارین؟
همه کم کم رفتن بیرون جز سینا .
ا/ت : سینا؟
سینا : ها؟
ا/ت : لطفا برو بیرون .
با اخم و تَخم رفت بیرون .
ا/ت : چی شده کوک ؟ نشست روی صندلی .
کوک : او...اون روز جدی گفتی؟
ا/ت : چی ؟ کدوم روز؟
خودم خوب میدونستم داره چیو میگه .
کوک : موقعی که تیر خوردی و بعدش توی بغلم...
ا/ت : اوه...آره...خب...
هول کردم چی بگم بهش . ولی چرا راستش رو نگم ؟ بالاخره کاریه که شده...نفسم رو بیرون دادم .
ا/ت : آره جدی بودم . کاملا راست بود .
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت . ا/ت : تو چی؟
کوک : م...من چی؟
ا/ت : جواب تو چیه؟ چیزی نگفت . یهو از جاش بلند شد و لباشو گذاشت روی لبام . نمیدونستم چیکار کنم . با ادامه دادن کارش منم باهاش همکاری کردم . بعد چند لحظه ازم جدا شد و گفت : اینم جواب من...
از پشت شونه های بزرگش دیدم که سینا از مشت شیشه داره با چشمای خیس نگامون میکنه...
#فیک_بی_تی_اس #فیک
سینا : خوبه .
نامجون : خدارو شکر خیلی نگرانش شدیم .
نگرانم شدن ؟ جلل الخالق... نزدیک بود شاخ در بیارم .
ا/ت : چی شده نگرانم میشین؟(با پوزخند)
نامجون : ما میدونیم چرا اون کارا رو کردی... خندیدم .
ا/ت : پس سینا همه چی رو گذاشته کف دستتون... چشمم افتاد به کوک . داشت یه جوری نگام می کرد که قبلا نکرده بود . یا یادآوری کاری که کردم با خجالت نگاهمو ازش گرفتم .
نامجون : ما همه خیلی ازت ممنونیم ت مدیونتیم . تو جون مارو نجات دادی .
جیمین : و ازت متنفرم نیستیم .
نمیدونستم چی بگم ، اشک توی چشمام جمع شده بود.
ا/ت : خوشحالم که سالمین . چند لحظه ای همین شکلی گذاشت تا اینکه کوک اومد نزدیکم و گفت : میشه تنهایی صحبت کنیم؟
با اینکه از همون موقع ضربان قلبم بالا رفته بود ولی گفتم : میشه مارو تنها بزارین؟
همه کم کم رفتن بیرون جز سینا .
ا/ت : سینا؟
سینا : ها؟
ا/ت : لطفا برو بیرون .
با اخم و تَخم رفت بیرون .
ا/ت : چی شده کوک ؟ نشست روی صندلی .
کوک : او...اون روز جدی گفتی؟
ا/ت : چی ؟ کدوم روز؟
خودم خوب میدونستم داره چیو میگه .
کوک : موقعی که تیر خوردی و بعدش توی بغلم...
ا/ت : اوه...آره...خب...
هول کردم چی بگم بهش . ولی چرا راستش رو نگم ؟ بالاخره کاریه که شده...نفسم رو بیرون دادم .
ا/ت : آره جدی بودم . کاملا راست بود .
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت . ا/ت : تو چی؟
کوک : م...من چی؟
ا/ت : جواب تو چیه؟ چیزی نگفت . یهو از جاش بلند شد و لباشو گذاشت روی لبام . نمیدونستم چیکار کنم . با ادامه دادن کارش منم باهاش همکاری کردم . بعد چند لحظه ازم جدا شد و گفت : اینم جواب من...
از پشت شونه های بزرگش دیدم که سینا از مشت شیشه داره با چشمای خیس نگامون میکنه...
#فیک_بی_تی_اس #فیک
۱۳.۲k
۲۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.