{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜نام رمان:ازدواج اجباری 💜

💜نام رمان:ازدواج اجباری 💜

♡پارت دوم:


جونکوک هانا رو بوسید🤭🤭🤭
هانا:چیکار.......میکنی.....اممم نکن ولم کن‌..میخوام برم🤨🤨🤨
جونکوک:تو خوابت ببینی 😏
تو هیچ جا نمیری تو دیگه ماله منی فهمیدی😏😏😏😏😏
هانا:لطفا ولم کن .......اوووف😢
جونکوک زیر لب:تو متعلق به منی😌😌😌
رفتن خونه ی کوک یه عمارت خیلی بزگ😳😳همه ی خدمت کارا اونجا بودن 🤔
خدمت کار:آقای کیم خوش اومدید😊
کوک:همه واسه چهار روز مرخصی فهمیدید😒😒😒
خدمت کار:بله😌
همه رفتن منو اون خونه تنها بودیم.....
کوک:یه قهوه برام درست کن بیار😒
هانا:چی...جان..من ....بروبابا 😒😒😒
کوک:اينبار خودم درست میکنم ولی بار بعد درست نکنی تنبیهت میکنم😏😏😏
هانا:🤣🤣🤣🤣🤣🤣 تو منو تنبیه کنی 😂🤣🤣🤣🤣🤣
کوک:میخوای ببینی چطور تنبیهت میکنم الان کار دارم تا فردا تنبیهت میکنم🙄🙄🙄🙄🙄
هانا:ایش......برو بابا🤨🤨🤨


پرش به شب 🌙

کوک وهانا سر میز بودن هانا با غذاش بازی می‌کرد ولی کوک غذاشو تا آخر خورد😋😋😋😋😋
کوک:چرا نمیخوری😒
هانا:اشتها ندارم...میرم تو اتاقم...😒😒😒
کوک:اتاقمون ....رومیگی🤭🤭🤭😏😏
هانا:جان....چه...چه خنده دار اینجا ۵تا اتاق داره یکیشون واسه من😐😐
کوک:نوچ باید پیشه شوهرت بخوابی عزیزم....
هانا:نوچ....منم پیشه تو نمیخوابم...تازه عزیزم نیستم...🤨🤨🤨
کوک:خواهیم دید....خانم هانا..😏
هانا:برو بابا😤😤

ویو هانا

رفتم خوابیدم صبح بیدار شدم دید تو بغل یکی بودم(یا خدا)🙄🙄🙄
اون جونکوک بود رفتم اونور ازش دور شدم ولی اون بیدار شد گفت:

جونکوک:صبح بخیر...عزیزم🙂‍↕️🙂‍↕️
هانا:چرا من تو بغل تو بودم...هان...با توهم جوابمو بده..🤨🤨🤨
جونکوک:برای بغل کردن همسر وزن رسمیم باید اجازه بگیرم😒😒
هانا:برو بابا همسری زن کجا بود من اصلا تو رو دوست ندارم😒😒😒
جونکوک:خواهی داشت عشقم😏😏
هانا:ایش....😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️


رفتن صبحانه خوردن وهانا رفت تو حیاط دنبال یه در که فرار کنه😅هانا:یه در پیدا کردم رفتم تو خونه دیدم جونکوک نشسته رو کاناپه منم.رفتم یکم آب خوردم ورفتم تو اتاقم ویکم خوابیدم 😪😪😪😪😴😴😴😴
بیدار شدم رفتم پایین دیدم جونکوک،نیستش گفتم زمان خوبیه برایه فرار رفتم تو حیاط سمت در که فرار کنم که یه دست دور کمرم حلقه شد جونکوک بود گفت:
کوک:کجا کجا....خانم کوچولو😏😏😏
هانا:ولم کن‌.....من اصلا تورو دوست ندارم.....ولم کن میخوام برم....😖😖😖😖😖
جونکوک:تنبیهت بیشتر شد😏

ویو جونکوک
بردمش داخل اتاق و انداختمش رو تخت و.............


ویو هانا:
از خواب بیدار شدم دلم درد میکرد یادم افتاد دیشب چیشد.......😳😳😳😳😳
رفتم حموم وخوشگل کردم و رفتم پایین دیدم کوک داره مثلا غذا درست میکنه🙄🙄🙄

جونکوک:بیدار شدی😏

هانا:آره .....داری چی درست میکنی🤔🤔🤔

جونکوک:غذا برای تو ☺️

هانا:مثلا الان چرا چاقو رو اینطوری گرفتی بعدشم ....اصلا همه چیت خرابه...🫤

جونکوک:اگه راست میگی بیا خودت ریز کن😏😏

هانا:باشه

ویو هانا
رفتم که ریز کنم ما تو خونه خودمون خدمت کار داشتیم چه گوهی خوردیم من اشتباه کردم‌......

هانا ..داشتم ریز میکردم که دستم برید😃😃

جونکوک:خوبی...آخ.. دیدم چطور بلدی خانم کیم 😮‍💨😮‍💨

هانا:من خانم کیم نیستم....

جونکوک:چرا هستی...

هانا اووووف...

جونکوک:طاقت نیاورد ورفت جلو ولب هانا رو بوسید که........
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری

𝓝𝓮𝔀 𝓹𝓸𝓼𝓽🇨🇳ᴺᵃᵐᵉ:بزارید اولین عکستون رو ایتا یا شاد با روبیکا༻...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط