عشق حقيقى (پارت 4)
پارت چهار
————————————
رسيدم خونه رفتم وسايلم رو جمع كنم تو فكر اين بودم كه چه لباسى وردارم كه يونا زنگ زد
-سلام يونا چى شده؟
&ا.ت ببين لباس براى روزهايى كه با پسره مى خواى قرار بزارى ور ندار من دارم
-واااى چقدر خوب شد گفتى هيچى لباس نداشتم اوكى ميبينمت
&باشه
واااى به موقع بونا زنگ زد بهتر بود بقيه وسايله هام رو بچيم ساكم رو اماده كردم و گزاشتم دم در
(فردا)
صبح زود پرواز داشتم براى همين ساكم و بقيه چيزهام رو ورداشتم و رفتم بعد چند ساعت رسيدم فرودگاه رفتم پاسبورتم رو دادم و كارت پرواز گرفتم رفتم نشستم يك جا كه گوشيم دوباره زنگ خورد يوناااا بود
&ا.ت كجايى؟كى پروازته؟كى ميرسى اينجا؟
-مشكلى پيش اومده؟
&نه فقط اون پسره هم داره از سئول مياد اينجا و قرار شده تو رو هم با خودش بيار پيش باباش
-اهان من پروازم ساعت ٨ صبح است
&اهان اوكى ببين شماره پسره رو برات مى فرستم رسيدى فرودگاه بوسان بهش پيام بده
-باشه
(چند مين بعد)
رسيدم فرودگاه بوسان به پسره زنگ زدم و گفتم كجايى يه جايى رو مشخص كرديم وقتى رفتم اونجا اوننن پسره تهيونگ بود رئيس رستوران واى نه چرا اون اينجاست؟ يعنى اون پسريه كه قراره باهاش قرار بزارم؟(از خدات هم باشه)رفتم جلو
-سلام
*سلام شما اينجا چى كار مى كنيد؟
-من خواهر خانم پارك هستم
*يعنى من قراره با شما قرار بزارم؟
-نخير همچين اتفاقى نميوفته
تهيونگ ويو:يعنى اون خواهرش انقدر پولداره ولى خودش گارسونه؟خيلى تعجب كردم فكر نمى كردم كه ا.ت رو ببينم بايد هر طور شده مخالفت كنم تا باهاش قرار نزارم
ا.ت ويو:رسيديم به شركت يونا من و تهيونگ پياده شديم و رفتيم بالا ترين طبقه كه يونا و پدر و مادر تهيونگ هستند رسيديم (پدر تهيونگ پ.ت و مادر تهيونگ ميشه م.ت و يونا &)
-سلام من پارك ا.ت هستم
پ.ت بله از اشناييتون خوشحالم بفرماييد بشينيد
————————————
رسيدم خونه رفتم وسايلم رو جمع كنم تو فكر اين بودم كه چه لباسى وردارم كه يونا زنگ زد
-سلام يونا چى شده؟
&ا.ت ببين لباس براى روزهايى كه با پسره مى خواى قرار بزارى ور ندار من دارم
-واااى چقدر خوب شد گفتى هيچى لباس نداشتم اوكى ميبينمت
&باشه
واااى به موقع بونا زنگ زد بهتر بود بقيه وسايله هام رو بچيم ساكم رو اماده كردم و گزاشتم دم در
(فردا)
صبح زود پرواز داشتم براى همين ساكم و بقيه چيزهام رو ورداشتم و رفتم بعد چند ساعت رسيدم فرودگاه رفتم پاسبورتم رو دادم و كارت پرواز گرفتم رفتم نشستم يك جا كه گوشيم دوباره زنگ خورد يوناااا بود
&ا.ت كجايى؟كى پروازته؟كى ميرسى اينجا؟
-مشكلى پيش اومده؟
&نه فقط اون پسره هم داره از سئول مياد اينجا و قرار شده تو رو هم با خودش بيار پيش باباش
-اهان من پروازم ساعت ٨ صبح است
&اهان اوكى ببين شماره پسره رو برات مى فرستم رسيدى فرودگاه بوسان بهش پيام بده
-باشه
(چند مين بعد)
رسيدم فرودگاه بوسان به پسره زنگ زدم و گفتم كجايى يه جايى رو مشخص كرديم وقتى رفتم اونجا اوننن پسره تهيونگ بود رئيس رستوران واى نه چرا اون اينجاست؟ يعنى اون پسريه كه قراره باهاش قرار بزارم؟(از خدات هم باشه)رفتم جلو
-سلام
*سلام شما اينجا چى كار مى كنيد؟
-من خواهر خانم پارك هستم
*يعنى من قراره با شما قرار بزارم؟
-نخير همچين اتفاقى نميوفته
تهيونگ ويو:يعنى اون خواهرش انقدر پولداره ولى خودش گارسونه؟خيلى تعجب كردم فكر نمى كردم كه ا.ت رو ببينم بايد هر طور شده مخالفت كنم تا باهاش قرار نزارم
ا.ت ويو:رسيديم به شركت يونا من و تهيونگ پياده شديم و رفتيم بالا ترين طبقه كه يونا و پدر و مادر تهيونگ هستند رسيديم (پدر تهيونگ پ.ت و مادر تهيونگ ميشه م.ت و يونا &)
-سلام من پارك ا.ت هستم
پ.ت بله از اشناييتون خوشحالم بفرماييد بشينيد
۷.۹k
۰۱ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.