{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Dark life..

Dark life..
P3)
ویو جونگ کوک:
- امروز تهیونگ کل مدت لبخند رو لبش داشت این کارا ازش بعیده..یکم دست و پا چلفتی شده و گونه‌هاش قرمزه.. یعنی چی میتونه باشه که اینکارو باهاش کرده تصمیم گرفتم ازش بپرسم .
- ته؟
؛ عا..جان؟
- کل مدت لبخند روی لبته ، چیزی شده؟ دشمن خونیمون یا قاتل مادرمون رو کشتی و میخوای سوپرایز کنی؟
؛ اه جونگ کوک..چقد خوش خیالی ..فکر اینارو از سرت بکش بیرون کوک من خستم میرم بخوابم
- باشه.. بخواب
؛اوهوم
ازش بعید بود تمام حرفا..تمام کارهاش..بیخیال یه سمت باشگاه رفتم تردمیلو روشن کردم و نیم ساعت داشتم میدوئیدم ...عرق از پیشونیم چکه میکرد حوله کوچیکمو برداشتم و پاکشون کردم جرعه ای آب نوشیدم انگار زندگی داشت بهم روح جدیدی میبخشید..
از باشگاه اومدم بیرون به سمت رودخانه هان راه افتادم..ساعت حدود یازده شب بود
از ماشینم پیاده شدم قدم های ارومی برداشتم..دختری اونجا دیدم روی شن ها نشسته بود ، باد با موهاش بازی میکرد چندتا بطری آبجو کنارش بود..انگار مست بود کمی نزدیکش شدم و با دستم روی شونه‌اش زدم و با صدای آرومی گفتم
- هی..
+پدر..
از حرفش گیج شدم تا اینکه دیدم اشکی ریخت
- منظورت چیه..
+ پدر...تو کجا بودی
اومد و بغلم کرد فهمیدم مسته و منو با پدرش اشتباه گرفته پس به بغلش پاسخ دادم و اروم کمرشو نوازش کردم گذاشتم گریه کنه..اروم اروم..توی بغلم خوابش برد شت

ویو ات::
اومدم که بخوابم ولی خوابم نبرد پس لباسمو پوشیدم یه هودی و یه شلوار جین موهامو باز گذاشتم و تو راه چندتا آبجو گرفتم..پیاده به سمت رودخانه هان رفتم و روی شن نشستم و تا تونستم نوشیدم و مست کردم و باقیش..لعنتی یادم نمیاد..
با نور خورشید چشامو باز کردم خمیازه ای کشیدم و روی تخت غلطک زدم به اطرافم خیره شدم صبرکن.. اینجا کجاست ...من کجام..سریع در اتاقو باز کردم و از پله ها پایین اومدم و با صدایی که از خواب گرفته بود گفتم..
+من کجام...
؛ ات...تو اینجا چیکار میکنی..؟
اون...تهیونگ بود قهوه ای دستش گرفته بود گیج شده بودم و گفتم
+نمیدونم من از خواب بیدار شدم و دیدم اینجام..
که پسری با سویشرت مشکی و شلوار جین ذغالی در رو باز کرد و گفت...

از نوشته های سانها...
دیدگاه ها (۱)

Dark life...P4)ویو جونگ کوک:اون دختر خوابش برد غیرتم اجازه ن...

Dark life...P5)ویو ات+ بهترین لباسم رو انتخاب کردم تقریبا ال...

Dark life..P2)ویو تهیونگ:؛ تو کافه نشسته بودم صندلی و میز بع...

Dark life..P1)معرفی‌نامه:جانگ ات ، دختری که مستقله و ترس از ...

My uncle (part 25)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط