پارت ۱۶
پارت ۱۶
اسم سوکوکو:کدمن
«آیییییی! عوضیِ آشغال… اه… لعنتی…»
دازای بیتفاوت بلند شد، بالای سرِ او ایستاد و از بالا به پیکرِ درهمشکستهی چویا نگریست:
«وقتی بیهوش بودی، من تمام زخمها و بخیههات رو درمان کردم. من بهت آب و غذا میدم. حالا توقعِ یه کلمهی ساده رو ندارم؟ واقعاً چیز زیادی خواستم؟»
چویا در حالی که روی زمین میلرزید و عرقِ سرد بر پیشانیاش نشسته بود، زیر لب نالید:
«منو… چی فرض کردی؟ عمراً با اخلاقِ گندِ تو کنار بیام… اگه واقعاً ذرهای مهربونی توی وجودته… فقط ولم کن برم.»
صدایش اوج گرفت: «مثل یه سگ بستیم به تخت و انتظار داری اربابت صدات کنم؟ کور خوندی!»
دازای خم شد و دستش را درست روی زخمِ بستهی پهلوی چویا گذاشت. فشار را به آرامی، اما با شدتی که استخوانهای چویا را به ناله میانداخت، بیشتر کرد:
«با این سن و سال، خیلی زبوندرازی میکنی. اگه انقدر دلت میخواد بازی کنیم، منم مشکلی ندارم.»
چویا بریدهبریده نفس کشید، رنگ صورتش به سفیدیِ گچ شد و چنگ زد به فرشِ کهنهی کف اتاق. دازای با دیدنِ ناتوانیِ مطلق او، دستش را برداشت. چویا را بلند کرد و دوباره روی تخت گذاشت. لباسِ سفید و گشادش را بالا زد و نگاهی به زخمِ پهلویش انداخت؛ دوباره باز شده بود، اما این پسربچه دیگر خونی در رگهایش نداشت که بخواهد هدر برود.
دازای آرام پرسید: «یادته توی اون آزمایشگاه لعنتی چه بلایی سرت میآوردن؟ هدفشون چی بود؟»
اسم سوکوکو:کدمن
«آیییییی! عوضیِ آشغال… اه… لعنتی…»
دازای بیتفاوت بلند شد، بالای سرِ او ایستاد و از بالا به پیکرِ درهمشکستهی چویا نگریست:
«وقتی بیهوش بودی، من تمام زخمها و بخیههات رو درمان کردم. من بهت آب و غذا میدم. حالا توقعِ یه کلمهی ساده رو ندارم؟ واقعاً چیز زیادی خواستم؟»
چویا در حالی که روی زمین میلرزید و عرقِ سرد بر پیشانیاش نشسته بود، زیر لب نالید:
«منو… چی فرض کردی؟ عمراً با اخلاقِ گندِ تو کنار بیام… اگه واقعاً ذرهای مهربونی توی وجودته… فقط ولم کن برم.»
صدایش اوج گرفت: «مثل یه سگ بستیم به تخت و انتظار داری اربابت صدات کنم؟ کور خوندی!»
دازای خم شد و دستش را درست روی زخمِ بستهی پهلوی چویا گذاشت. فشار را به آرامی، اما با شدتی که استخوانهای چویا را به ناله میانداخت، بیشتر کرد:
«با این سن و سال، خیلی زبوندرازی میکنی. اگه انقدر دلت میخواد بازی کنیم، منم مشکلی ندارم.»
چویا بریدهبریده نفس کشید، رنگ صورتش به سفیدیِ گچ شد و چنگ زد به فرشِ کهنهی کف اتاق. دازای با دیدنِ ناتوانیِ مطلق او، دستش را برداشت. چویا را بلند کرد و دوباره روی تخت گذاشت. لباسِ سفید و گشادش را بالا زد و نگاهی به زخمِ پهلویش انداخت؛ دوباره باز شده بود، اما این پسربچه دیگر خونی در رگهایش نداشت که بخواهد هدر برود.
دازای آرام پرسید: «یادته توی اون آزمایشگاه لعنتی چه بلایی سرت میآوردن؟ هدفشون چی بود؟»
- ۱۱۴
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط