part 6 asir dozdone daryaee(اسیر دزدان دریایی)
چون میدونستم درست نیست یه خانم تنها وارد بار بشه
صدای آهنگ بلند بود
امیلیا با ذوق گفت
- چقدر دلم یه رقص شاد میخواست
+ منم همینطور عزیزم .
ویلیام اینو گفتو دستشو نوازش کرد
پوزخند زدم و چیزی نگفتم ... طفلک امیلیا که نمیدونست ویلیام چه برنامه هایی در غیابش داره .
وارد بار شدیم و بوی الکل و سیگار ریه هامو پر کرد اینجا یک بار اشرافی برای تفریحات قشر مرفه جامعه بود
بنابراین تو هرچیزی افراط شده بود حتی مشروب و سیگار
با هم به سمت یکی از میز ها رفتیم . بار فضای کم نوری داشت
عده ای در حال رقص در سن وسط بودن
منم خیلی دلم میخواست برقصیم اما نمیدونستم یونگی اهل رقصیدن هست یا نه
وقتی نشستیم یونگی خم شد و طوری که نفسش به پوست تنم میخورد گفت
- در انگلستان چطور باید از یک بانو زیبا درخواست رقص کرد ؟
سرمو از لب هاش دور کردم و گفتم
- فکر نمیکنم با کره خیلی متفاوت باشه
- جدا ؟
همین لحظه مشروب اولیه رو به همراه منو آوردن . دیونگی و ویلیام لیوان ویسکی رو تو یه ضرب بالا دادن و مِنو رو برداشتن
رسم اینجا اینجوری بود ، قبل سفارش طرف رو یکم مست میکردن تا بهتر پول خرج کنه ، یونگی ازم پرسید
- با مارتینی چطوری ؟
+موافقم
یونگی رو به گارسون گفت
- ما دوتا مارتینی
دستمو از رو دامنم برداشت و به لبش نزدیک کرد
بو سه ایی رو دستم زد و گفت
- تا سفارشمون برسه با من میرقصی ؟
آروم خندیدمو سر تکون دادم .
ویلیام و امیلیا هنوز در حال بررسی مِنو بودن که ما بلند شدیم
ویلیام گفت
- کجا ؟
یونگی جواب داد
- میرم با این بانو زیبا برقصم ... اگه عیبی نداره
ویلیام ابروهاش رو بالا انداخت . اما با رضایت سر تکون داد و اجازه داد
میدونستم تو سرش چی میگذره اخم کردم بهش و رفتم با یونگی وسط سالن .
نور سرخ و کمسوی وسط سالن فضای دنجی برای یه رقص صمیمی بود نه رقص ما که غریبه بودم
یونگی کمرمو بین دستاش گرفتو گفت
- اگه رفتاری کردم که با فرهنگ انگلستان غایر بود لطفا بهم بگو ... چون من نمیدونم حدود اینجا چقدره
متوجه منظورش نشدم
دستمو رو شونه اش گذاشتمو گفتم
- حدود اینجا چقدره ؟!
- آره ... ما تو آمریکا اینطوری میرقصیم
با این حرفش کمرمو به سمتخودش کشید طوری که کامل بدنشو حس میکردم .
خیلی کامل ... حتی میتونستم زیر دلم حس کنم تحریک شده
تنم داغ شد و سریع خودمو عقب کشیدم و گفتم
- ما با فاصله می ایستیم
با حرفم خندید و سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت
- اوه ... حیف شد ...
حس میکردم یونگی میخواد راهو باز کنه برای شیطنت های بیشتر و من هم که عاشق خطر کردن
اینبار سرمو از لبش دور نکردم و زیر لب گفتم
- تا حدودی
چرخیدیم و نگاهم افتاد رو ویلیام که دستش روی دامن امیلی بود
دقیق تو اون تاریکی مشخص نبود داره چکار میکنه
اما چهره شوکه امیلی نشون میداد دست ویلیام رو پای امیلی نبود
پس ویلیام داشت چهره واقعی خودشو به امیلی نشون میداد
یونگی متوجه نگاه من شد و با یه چرخش زاویه دید منو کور کرد
اما خودش به صحنه رو به رو خیره شد
با شیطنت گفت
- خوب نیست آدم برادرشو دید بزنه
حق به جانب گفتم
فکر نکنم نگاه کردن دو نفر تو فضای عمومی دید زدن حساب شه ... اگه میشه تو هم الان در حال دید زدن اونایی
خندید و منو دوباره کشید سمت خودش
- تو خیلی زرنگی ا/ت ...
دوباره ازش فاصله گرفتم و گفتم
- من اینطور فکر نمیکنم
سفارش هامون رسید و ویلیام دستشو از بین پای امیلیا برداشت
منو یونگی هم به سمت میز برگشتیم و نشستیم
لیوان مارتینی رو برداشتم و یه جرعه خوردم که دست دیوید دور کممر قرار گرفت
سوالی نگاهش کردم که چشمکی زد و به ویلیام اشاره کرد
برگشتم و با دیدن ویلیام که تو گوش امیلی چیزی میگفت و باز دستش جاهای حساس بود چشمام گرد شد .
نفس داغ یونگی تو گوشم خورد و گفت
- برادرت تب داغی داره ... تو هم اینجوری هستی
بوی الکل از نفسش حس میشد
برگشتم و با دیدن لیوان خالی مارتینیش خودمو یکم عقب کشیدم و گفتم
- مسلما یه دختر مجرد نمیتونه راجب این چیزا نظر بده
لبخند دندون نمایی زد و گفت
- اما تو مثل بقیه دخترای مجرد اینجا نیستی ا/ت ... مگه نه ؟
+ متوجه منظورت نمیشم یونگی
تو فضای تاریک و روشن بار چشم های یونگی برق خاصی داشت
حس کردم چشم هاش چقدر آشناست
این نگاهو انگار میشناختم
نگاهی که رو لب هام نشستو رو تنم پائین رفت
یهو کل بدنم داغ شد.... من این نگاهو قبلا دیدم ... تو رودخونه وقتی که لخت بودم...
صدای آهنگ بلند بود
امیلیا با ذوق گفت
- چقدر دلم یه رقص شاد میخواست
+ منم همینطور عزیزم .
ویلیام اینو گفتو دستشو نوازش کرد
پوزخند زدم و چیزی نگفتم ... طفلک امیلیا که نمیدونست ویلیام چه برنامه هایی در غیابش داره .
وارد بار شدیم و بوی الکل و سیگار ریه هامو پر کرد اینجا یک بار اشرافی برای تفریحات قشر مرفه جامعه بود
بنابراین تو هرچیزی افراط شده بود حتی مشروب و سیگار
با هم به سمت یکی از میز ها رفتیم . بار فضای کم نوری داشت
عده ای در حال رقص در سن وسط بودن
منم خیلی دلم میخواست برقصیم اما نمیدونستم یونگی اهل رقصیدن هست یا نه
وقتی نشستیم یونگی خم شد و طوری که نفسش به پوست تنم میخورد گفت
- در انگلستان چطور باید از یک بانو زیبا درخواست رقص کرد ؟
سرمو از لب هاش دور کردم و گفتم
- فکر نمیکنم با کره خیلی متفاوت باشه
- جدا ؟
همین لحظه مشروب اولیه رو به همراه منو آوردن . دیونگی و ویلیام لیوان ویسکی رو تو یه ضرب بالا دادن و مِنو رو برداشتن
رسم اینجا اینجوری بود ، قبل سفارش طرف رو یکم مست میکردن تا بهتر پول خرج کنه ، یونگی ازم پرسید
- با مارتینی چطوری ؟
+موافقم
یونگی رو به گارسون گفت
- ما دوتا مارتینی
دستمو از رو دامنم برداشت و به لبش نزدیک کرد
بو سه ایی رو دستم زد و گفت
- تا سفارشمون برسه با من میرقصی ؟
آروم خندیدمو سر تکون دادم .
ویلیام و امیلیا هنوز در حال بررسی مِنو بودن که ما بلند شدیم
ویلیام گفت
- کجا ؟
یونگی جواب داد
- میرم با این بانو زیبا برقصم ... اگه عیبی نداره
ویلیام ابروهاش رو بالا انداخت . اما با رضایت سر تکون داد و اجازه داد
میدونستم تو سرش چی میگذره اخم کردم بهش و رفتم با یونگی وسط سالن .
نور سرخ و کمسوی وسط سالن فضای دنجی برای یه رقص صمیمی بود نه رقص ما که غریبه بودم
یونگی کمرمو بین دستاش گرفتو گفت
- اگه رفتاری کردم که با فرهنگ انگلستان غایر بود لطفا بهم بگو ... چون من نمیدونم حدود اینجا چقدره
متوجه منظورش نشدم
دستمو رو شونه اش گذاشتمو گفتم
- حدود اینجا چقدره ؟!
- آره ... ما تو آمریکا اینطوری میرقصیم
با این حرفش کمرمو به سمتخودش کشید طوری که کامل بدنشو حس میکردم .
خیلی کامل ... حتی میتونستم زیر دلم حس کنم تحریک شده
تنم داغ شد و سریع خودمو عقب کشیدم و گفتم
- ما با فاصله می ایستیم
با حرفم خندید و سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت
- اوه ... حیف شد ...
حس میکردم یونگی میخواد راهو باز کنه برای شیطنت های بیشتر و من هم که عاشق خطر کردن
اینبار سرمو از لبش دور نکردم و زیر لب گفتم
- تا حدودی
چرخیدیم و نگاهم افتاد رو ویلیام که دستش روی دامن امیلی بود
دقیق تو اون تاریکی مشخص نبود داره چکار میکنه
اما چهره شوکه امیلی نشون میداد دست ویلیام رو پای امیلی نبود
پس ویلیام داشت چهره واقعی خودشو به امیلی نشون میداد
یونگی متوجه نگاه من شد و با یه چرخش زاویه دید منو کور کرد
اما خودش به صحنه رو به رو خیره شد
با شیطنت گفت
- خوب نیست آدم برادرشو دید بزنه
حق به جانب گفتم
فکر نکنم نگاه کردن دو نفر تو فضای عمومی دید زدن حساب شه ... اگه میشه تو هم الان در حال دید زدن اونایی
خندید و منو دوباره کشید سمت خودش
- تو خیلی زرنگی ا/ت ...
دوباره ازش فاصله گرفتم و گفتم
- من اینطور فکر نمیکنم
سفارش هامون رسید و ویلیام دستشو از بین پای امیلیا برداشت
منو یونگی هم به سمت میز برگشتیم و نشستیم
لیوان مارتینی رو برداشتم و یه جرعه خوردم که دست دیوید دور کممر قرار گرفت
سوالی نگاهش کردم که چشمکی زد و به ویلیام اشاره کرد
برگشتم و با دیدن ویلیام که تو گوش امیلی چیزی میگفت و باز دستش جاهای حساس بود چشمام گرد شد .
نفس داغ یونگی تو گوشم خورد و گفت
- برادرت تب داغی داره ... تو هم اینجوری هستی
بوی الکل از نفسش حس میشد
برگشتم و با دیدن لیوان خالی مارتینیش خودمو یکم عقب کشیدم و گفتم
- مسلما یه دختر مجرد نمیتونه راجب این چیزا نظر بده
لبخند دندون نمایی زد و گفت
- اما تو مثل بقیه دخترای مجرد اینجا نیستی ا/ت ... مگه نه ؟
+ متوجه منظورت نمیشم یونگی
تو فضای تاریک و روشن بار چشم های یونگی برق خاصی داشت
حس کردم چشم هاش چقدر آشناست
این نگاهو انگار میشناختم
نگاهی که رو لب هام نشستو رو تنم پائین رفت
یهو کل بدنم داغ شد.... من این نگاهو قبلا دیدم ... تو رودخونه وقتی که لخت بودم...
۸.۷k
۰۳ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.