گرچه میدانم نمی آییولی هر دم ز شوقسوی در می آیم             ...

گرچه میدانم نمی آیی

ولی هر دم ز شوق سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم § ¤ § مانده ای مثل عروسک کوکی شعر فروغ مثل آب در درس بابا آب داد مثل خوابهای رنگی مثل حرمت دفترچه های نقاشی مثل ماهی گلی مثل بوی اسکناسهای نوی دم عید مثل بوی شب بو مثل لواشک مثل تشر مادر وقتی شیشه دوات را روی قالیچه چپ میکردیم مثل شش سالگی خوابها که همیشه از ارتفاع معصومیت خودشان پرت میشوند مثل جمعه ها و مثل همه چیزهای خوب دنیا # رفتم مثل مرد شعر فروغ مثل شمعهایی که در منحنی باد پرپر میشوند مثل تمام ساعتهای هفتی که رفته اند مثل سایهء کودکی پسرکی تنها همیشه تنها مثل برگه های خاکستر شده یک هویت نمیدانم بیست و چند ساله مثل خودم مثل تو # پلک میزنی و پُر میشوم از ستاره های رنگی پلک میزنم و پُر میشوم از آسمان، از پنجره، از فانوس از تو پلک که میزنم نمی بینمت رفته ای مثل تمام چیزهای خوب دنیا مثل عروسک کوکی شعر فروغ مثل مرد شعر فروغ مثل آب در درس بابا آب داد مثل خوابهای رنگی مثل تمام جمعه ها مثل خودت مثل من # دنگ دنگ دنگ ......... ساعت هفت بار نواخت میدانم دوباره باید بروی مثل همیشه مثل تمام جمعه ها ولی این را بدان که من پشت همین پنجره دوباره به انتظارت خواهم نشست مثل همیشه مثل تمام جمعه ها. " 12خرداد 81 " ه . ق

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار