تو بیشتر از اینا به گردن من حق داری....!!!زنگ زده بود که نمی...

تو بیشتر از اینا به گردن من حق داری....!!!

زنگ زده بود که نمی توانه بیاد و باید منطقه بمونه خیلی دلم براش تنگ شده بود اونقدر اصرار کردم تا قبول کرد خودم برم پیشش بلیط گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد... ... وارد خونه که شدم دیدم خونه رو مرتب کرده همه چیز سر جاش بود کلا وقتی می یومد خونه ، من دیگه حق نداشتم کار کنم پوشاک بچه رو عوض کرده و شیر خشکش رو آماده می کرد سفره رو می انداخت و جمع می کرد پا به پای من می نشست و لباسها رو می شست ، پهن می کرد و جمع می کرد اونقدر محبت به پای من می ریخت که همیشه بهش می‌گفتم: درسته کم میای خونه ، ولی وقتی میای کلی محبت می کنی اونقدر محبت می کنی که اگه من بخوام جمعش کنم، برای یک ماه دیگه وقت دارم نگام می‌کرد و می‌گفت: تو بیشتر از اینا به گردن من حق داری یه بار هم گفت: من زودتر از جنگ تموم میشم اگه بعد از جنگ زنده می بودم بهت نشون می دادم چطور این روزها رو جبران می کنم هدیه به روح شهید همت 

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار