حالا می فهمم که او هم به اندازه من دو دل بود و برای همین است...

حالا می فهمم که او هم به اندازه من دو دل بود و برای همین است که خیلی بابت سکوت و رازداری اش ناراحت نیستم. میترا چند وقت بعد به همان خانه اسباب کشی کرد. همان خانه ای که هنوز توی آن زندگی می کند. همان جایی که روز سالگرد مرگم دیدم با دکتر صباحی جر و بحث کرد.

میترا حالا نشسته پشت استیشن و روزنامه همشهری را زیر و رو می کند تا بتواند یک خانه جدید پیدا کند. جایی که پر از این همه خاطره رنگارنگ نباشد. پراز این همه ارزوهای برباد رفته و دردناک................. امروز صبح بیحال از جایش بلند شد و نگاهی به دور و برش انداخت حوله اش را برداشت و داخل حمام نشست و دوش آب را باز کرد تا بخار همه جا را پر کند. تلفنش زنگ می خورد ولی اهمیتی نداد. می دیدم که شماره شهرستان است. حتماً مادرش بود.چشم بستم و مثل نسیم تا خانه شان که دور از این خانه سوت و کور بود پر کشیدم. مادرش با دستانی چروکیده و موهایی که از فرق باز شده بود زیر لب چیزی می خواند. دعایی یا ذکر شاید. پدرش آن طرف در قدم زنان طول و عرض اتاق پذیرایی درازشان را اندازه می زد و گاهی با نوک دندان گوشه سبیلش را می جوید. پسری سبزه رو هم آن طرف تر نشسته بود و چشم هایش پیاله خون بودند. حدس زدم برادر میترا باشد. قاب صورتشان شبیه هم بود و هردوشان شبیه مادرش بودند. پدرشان با صورت دراز استخوانی هیچ شباهتی به میترای شیطان با آن صورت گرد نداشت. مادرش بالاخره تلفن را زمین گذاشت. نیم نگاهی به پسر جوان انداخت و بعد ارام گفت: برنمی داره لابد رفته سر کار صدایش آن قدر آرام بود که پدرش متوجه نشد. دلم می خواست بتوانم فکر بقیه را بخوانم ولی درست مثل زمانی که زنده بودم تنها چیزی که می دیدم چهره هایی بود که نمی شد حدس زد پشتشان چه خوابیده است. چهره هایی نگران و آشفته. پدر میترا عاقبت از قدم زدن بازایستاد و گفت: باید برم سراغش. سر از خود شده دختره ی چشم سفید پسر جوان زیر لب غر زد: وقتی می گذارید بره تنها زندگی کنه عاقبتش همین می شه مادر میترا تنها آه کشید و با همان صدای رنجیده و خسته گفت: حالا جرم که نکرده شاید خونه دوستش مونده چه می دونم پدرش ایستاد، زل زد به پنجره و بعد با خشم برگشت و به مادر میترا نگاه کرد: این چند حالا چندبار شد که زنگ زدیم و برنداشت؟ این دختره داره اونجا یک غلطی می کنه مادر میترا اشکی را که گوشه چشمش دویده بود پاک کرد چهارزانو روی زمین نشست و دیگر حرفی نزد. بعد رو کرد به پسر جوان و گفت: مهیار مگر تو کار نداری نشستی اینجا؟ حالا می دانستم او برادر میتراست. همان مهیاری که میترا از دستش دل پر خونی داشت. همان که دردانه بابا بود و ارج و قربش از چهارتا خواهرش بیشتر بود. میترا گفته بود توی آن خانه فقط من درس خواندم و ملی جون. به خواهر کوچکش می گفت ملی جون. خیلی دلم می خواست ملیحه را ببینم یا ازش خبر بگیرم میترا گفته بود ملی جون فوق لیسانس قبول شده رفته تبریز آتیش بسوزونه. میترا دلش خیلی روشن بود و مدام می گفت: اگه شده خودم خرح ملی جون رو بدم نمی گذارم درسش رو ول کنه. می خوام کاری کنم بره بشه خانم دکتر واسه خودش کسی بشه دیگه یکی مث مهیار نتونه جلوش دربیاد و هی الدرم بلدرم کنه این ملی جون خیلی دختر شیرینی بود. کمی قد بلند تر از میترا و کمی توپرتر و وستش برخلاف میترا سفید بود. از آن قیافه هایی که می گویند باب دندان حاجی بازای هاست. تپل مپل و تو دل برو. میترا خبر ندارد مهیارو پدرش توی راهند و خیلی دلم می خواهد یک جوری خبرش کنم بلکه ان ته سیگارهایی را که همه جا پخش کرده جمع کند. این هم از آن کارهایی است که من هیچ وقت موافقش نبودم. می زد پشتم و می گفت: سارا خانم دنیا دو روزه بیخیال حالا چه با سرطان بمیریم چه به مرگ طبیعی نمی دانم راست می گفت یا نه من که ناگهانی مردم برای همین نمی توانم خودم را جای میترا بگذارم و نصیحتش کنم که «کمتر سیگار بکش این ریه لامصب رو یک هوایی بده هی آتیش به آتیش سیگار روشن نکن دختر» هرچند دیگر دختر هم نیست ولی مگر دختر نبودن عیب است؟ خودش که همیشه این را می گفت و بعد هم شانه ای بالا می انداخت و می گفت من که اصلاً برام مهم نیست. در جوابش سکوت می کردم چون نمی دانستم چه قضاوتی درباره عقیده اش داشته باشم. میترای شجاع من که حالا فرسوده و تکیده نشسته پشت استیشن و از دکتر صباحی فرار می کند معلوم نیست بعد از ملاقات پدر و برادرش چه بر سرش بیاید. خدا می داند عاقبت ملی جون چه بشود. شاید بعدش هم بروند سراغ او و اگر همین جوری زندگی اش را میان امید و ترس تباه کرده باشد برش دارند ببرند خانه شان. همان خانه ای که میترا ازش متنفر بود. همان جایی که مرضیه و مائده را توی هیجده سالگی شوهر دادند و مدام غصه دو خواهر بزرگترش را می خورد که حیف شدند. حرام شدند و کاش آنها هم می توانستند مثل م

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...