عروس مرده
فصل چهار: سیب و گندم
بخش بیست و پنج
بلیط هواپیما گ...

عروس مرده

فصل چهار: سیب و گندم بخش بیست و پنج بلیط هواپیما گیر نمی آمد. سروین هم اهمیتی نمی داد. چمدانش را بست و همان شب با اتوبوس راه افتاد به سوی تهران. تمام شب به حرف هایی که احسان زده بود فکر کرد و آه کشید. گلدان کوچک کاکتوسش را توی بغل فشرد و آه کشید. آن قدر به خواهرم نزدیک بودم که بی حضور هومن بدانم توی سرش چه می گذرد. صبح که به تهران رسید دوباره حس غربت در چشم هایش لانه کردند. زیر لب گفت: من اینجا چه کار می کنم؟................... از دکه توی ترمینال یک بطری آب معدنی گرفت و همانجا یکی از قرص های میترا را خورد. دوباره به بسته ی قرص نگاه کرد و انگار از تاثیر آن مطمئن نباشد یکی دیگر را فرستاد ته معده ی خالی اش. تاکسی دربست گرفت و راه افتاد سمت خانه. خیابان ها خلوت بودند. شهر ساکت بود. گویی انتظار چیزی را می کشید. احسان به هانیه زنگ زده بود و می دانست سروین توی راه است اما نمی دانست چطور و کی برمی گردد. ترجیح داده بود توی خانه به استقبالش برود. نشسته بود روی کاناپه و سیگار دود می کرد و هر چند ثانیه یک بار به صفحه موبایلش خیره می شد. سه روز از آن اتفاق گذشته بود. فلور را ندیده بود و می دانستم که نمی خواهد ببیندش. افسون کم کم خیالش از بهبود حال فلور راحت شده بود. فلور فقط سرفه می کرد اما دیگر تب نداشت. دلش می خواست با او حرف بزند اما فقط گوینده بود. سفارش می کرد دور و بر احسان آفتابی نشود تا بتواند با آنچه رخ داده کنار بیاید. اگرچه فلور حرف نمی زد ولی مطمئن بود مادرش بهتر از او از این اتفاق سردرمی آورد. هرچه بود دعواهای بی پایان پدر و مادرش را دیده بود و نمی خواست همان خاطره ها دوباره برای خودش زنده شود. مسیر ترمینال تا خانه زیاد بود. قرص ها کم کم داشتند اثر می کردند. بیحال و سست شده بود و دست هایش کم رمق بودند. مدام آب دهانش را فرو می داد مبادا بالا بیاورد. وقتی رسید بی جان چمدان را بلند کرد و به زحمت تا آسانسور رفت. دکمه را فشار داد و در باز شد. حتی آسانسور هم خلوت بود. نگاهی به صورت بی حال خودش توی آیینه انداخت و آه کشید. احسان او را دید. نگران بود. دستپاچه بود. در خانه را باز کرد و تا جلوی آسانسور رفت. در آسانسور که باز شد زل زد به صورت بی حال و چشم های خمار سروین. جلو رفت و او را در آغوش گرفت. سروین مقاومت نمی کرد. قرص ها توی خونش حل شده بودند. احسان با یک دست چمدان را گرفت و با دست دیگر سروین را. او را تا توی خانه برد. سروین کرخت بود. کم رمق بود اما هنوز هوشیار. گلدانش توی دستش بود. پشت در احسان شروع کرد به بوسیدن و بوییدن موهایش. مدام تکرار می کرد:دوستت دارم. من رو ببخش اما سروین هیچ درکی از رفتارهای او نداشت. گیج و منگ و بی اراده می گذاشت تا شوهرش نوازشش کند. آرام گفت: بگذار دوش بگیرم احسان حتی نفهمید سروین بی حال است. کمکش کرد مانتویش را بکند. او را تا جلوی حمام همراهی کرد و بعد برگشت توی اتاق خوابی که ملافه هایش دیگر سفید و آبی نبودند. سروین کمی زیر آب گرم ماند و دهانش را باز کرد و اجازه داد آب ولرم توی دهانش بریزد. بدنش گر گرفته بود و پوستش ملتهب بود. شیر آب سرد را باز کرد و چند دقیقه زیر آن ایستاد تا کمی هوشیارتر شود. به حوله آویزان روی جالباسی چنگ انداخت و آن را تن کرد. آستین هایش بلند بودند. تازه فهمید حوله حمام احسان را پوشیده است. آن را دور خودش پیچید و همان طور منگ و سنگین از حمام بیرون آمد. احسان مقابلش بود. لبخند بی رمقی زد و نزدیک رفت. آنقدر نزدیک که هیچ فاصله ای بینشان نبود. دست هایش را به گردن احسان آویخت و آرام کنار گوشش گفت: من رو می بری توی اتاق خواب؟ احسان لرزید. دست هایش را دور کمر سروین حلقه کرد و او را برد به سوی کاناپه ی توی سالن. سروین پرسید: راه رو گم کردی؟ احسان ساکت ماند. سروین را برد و روی کاناپه نشاند و خودش هم کنارش نشست. کلاه سفید را از روی سرش برداشت و انگشت کرد میان موهای در هم تابیده اش. سروین سست شده بود. سنگینی بدنش را به احسان که پشت سرش نشسته بود تکیه داد. سرش را کج کرد و صورتش را میان یقه ی لباس احسان فرو برد. بعد آرام گفت: بریم توی اتاق خواب؟ احسان صورت سروین را میان دست هایش گرفت و نگاهش کرد. چشم هایش تب دار و سرخ بودند. پرسید: چی شده؟ سروین جوابش را نداد. در عوض لب هایش را به گردن احسان فشرد. نمی لرزید. بعد به یک باره گریه اش گرفت. بی حال گفت: چرا اون حرف رو زدی؟ احسان او را محکم به خودش چسباند و غرق بوسه اش کرد. همان جا روی کناپه دراز کشیدند و در گیجی و منگی مطلق همخوابه شدند. ساعتی بعد هیچ کدامشان یادش نبود آن لحظه ها چطور گذشته اند. سروین در خواب فرو رفته بود و احسان بالای سرش ایستاده بود و به صورت معصوم و آرام زنش نگاه می کرد. شاید توقع نداشت بعد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...