***فصل 24***فردای اون روز من به سمت بندر حرکت کردم .. دو روز...

***فصل 24***

فردای اون روز من به سمت بندر حرکت کردم .. دو روز بعد تلفنم زنگ خورد .. نیما بود ... زیر لب گفتم الهی قربونت برم دلم برای صدای مردونه ت یه ذره شده !!!  با خودم گفتم حتما کار مهمی پیش اومده و با این توجیح جوابش رو دادم ...  -سلام مامان بچه ها خوبی... -سلام عزیزم چندبار بگم من مامان بچه هات نیستم ... -خیلی بی معرفتی ... اینطوری نگو دلم میشکنه .. خب بگو ببینم چه خبر تعطیلات رو چطور گذروندی ...  - خیلی بد و پر ماجرا !!!  -ماجرای چی؟؟؟  من که میخواستم هرطور شده نیما رو راهی کنم که بره پی سرنوشت خودش همه چیز رو براش گفتم ..  اولش سکوت کرد .. و بعد گفت من مطمعن بودم که محمد لعنتی کار خودش رو میکنه .. کجا رفت اون عشق قشنگمون ابشار ... ابشار من بی وفا نبود .. ابشارمن مغرور بود ..  متاسفم نیما ... منم به این وصلت راضی نیستم ولی نمی دونم چرا همه چی دست به دست هم داده تا سرنوشت من رو به سمت محمد هل بده...  - نه عشق من تو خودت داری میری سمتش ...  - اخرش که یه روزی من باید ازدواج می کردم .. میدونم برام زوده ولی خودمم خسته شدم .. شاید اگه سایه یه مرد بالا سرم باشه از شر مزاحمت بقیه خلاص بشم....نیما جون من اگه صد سال هم منتظرت باشم فایده نداره چون من بدون رضایت پدرم ازدواج نمی کنم ... خانواده ت هم که منو نمیخوان پس بهتره من برم و تا ابد تو عشق و حسرت داشتن تو بسوزم...  - اخه عزیزمن .. تو که می دونی دستم بسته ست نه پولی نه درامدی نه این که کسی به حرفم گوش میده.. من چطور خانوادم رو راضی کنم ؟؟ از طرفی نمی تونم بشینم و عروس شدنت رو تماشا کنم ... این کارو نکن ابشار ..  - با گریه گفتم نمی تونم ( و جالبه که خودمم نمی دونستم چرا نمی تونم!!! چی من رو مجبور می کرد ؟؟؟) -پس بذار برای بار اخر ببینمت ...  - باشه ... اخرهمین هفته خوبه ؟؟ - اره عشق من ...  - ولی تو که گفتی الان اوضاع مالیت خوب نیست...  -مهم نیست خودم رو می رسونم ... و با غم و حسرت از هم خداحافظی کردیم ...  اخرهفته نیما اومد و فوق العاده زیباتر و خوش هیکل تر از سال قبل شده بود ... انگار مرد شده بود ... چندتار موهاش سفید شده بود که باعث شد اشکم بریزه ... سوغاتی های کیش رو بهش دادم ... با صدای گرفته ازم تشکر کرد.... همونطور که راه می رفتیم یه برگ از یه درخت کند و داد به من ... گفت اینو بگیر و یادت باشه که من تا ابد ازدواج نمی کنم ..  - نیما بی خیال از این عهدهای بچگانه خوشم نمیاد ... بلاخره تو هم باید بری دنبال زندگیت و با یکی از اقوامت ازدواج کنی تا خانوادت به آرزوشون برسن!!!  -هیچ کس نمی تونه یه پسر رو مجبور به ازدواج کنه .. ببین تو امروز داری تنهام میذاری ولی به عشقمون قسم تا ابد به پای این عشق و خاطراتمون می مونم ... گوشیش زنگ خورد و جواب داد ... وای خدای من چی می دیدم ... یه گوشی ساده دستش بود و گوشی گرون قیمتی که پدر و مادرش به عنوان کادوی پایان خدمت براش خریده بودن باهاش نبود ....با تعجب گفتم . .. نیما گوشی خوشگلت کو؟؟ نیاوردیش ؟؟؟  -گوشی خوشگلمو فروختم تا بتونم بیام عشق خوشگلم رو ببینم ... قلبم سوووووخت ... نیما عاشق گوشیش بود .. لعنت به من که همه چیز این پسر رو ازش گرفتم ... اول قلب و روحش رو و الانم گوشی عزیزش رو ...  دوباره به همه خیابون ها و پارک هایی که ازشون خاطره داشتیم رفتیم ...لحظات اخر بودن با نیما..... دوباره باهم روی پل رفتیم .. همون پلی که همیشه روش آواز می خوندیم و شیطنت می کردیم ... این بار هیچی نخوند بهم گفت اهنگ داریوش رو بذار ... و بعد سرشو رو به پایین گرفت و دیگه نگاهم نمی کرد ...  بدجوری ترسیده بودم ... گفتم نیما چرا برام آواز نمی خونی.... -عزیزم دیگه نیازی به من نداری محمد برات میخونه ... -میشه فعلا اسم محمد رو نیاری.؟.. اون دیگه جواب منو نمیداد فقط سوالات خودش رو می پرسید انگار تو این دنیا نبود ...  - ابشار بهت وعده خونه و ماشین هم داده؟... -خونه که داره.... ماشین هم ... نمی دونم کی بهش گفته من تو دوران دبیرستانم زانتیا دوس داشتم که میگفت حتما برات می خرم... ولی نیما خودت می دونی که من از خانواده ای هستم که این چیزا رو داشتم و عقده خونه و ماشین ندارم ... - دلم خیلی برات تنگ میشه .... چطوری تحمل کنم .. صداش عجیب شده بود..  نگاهش کردم ... برای اولین بار اشک نیمای عزیزم رو دیدم که روی صورتش غلت خورد و بعد پایین افتاد و رفت و به جریان آب پیوست ..  دیگه نتونستم اونجا بایستم و اشک نیما رو ببینم .. راه افتادم و با صدای بلند گریه کردم... نیما پشت سرم اومد و گفت .. آبشار تو گریه نکن ... دلت برای من نسوزه .. من تو زندگی همیشه بدبخت بودم .. عادت دارم ابشار ... تو برای من بی ارزش گریه نکن .. برو امیدوارم خوشبخ

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است